من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

از بلا.گفا24

تاریخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 20:15 | نویسنده : Somayeh
سلام

صبح ک از خواب بیدار شدم وسایل یخچالو چیدم بیرون ، قفسه هارو شستم بعد وسایلا رو برگردوندم سرجاشون یه عالمه وسایلم ریختم تو سطل آشغال ، پنیر موتال نمیدونم تو فارسى چى بهش میگن ، نقل ، سرکه ی لبو و خمیر آش اُوماج رو بردم دادم به حاج خانم البته روسرى سرم نبود موباز رفتم خونشون ک دیدم حسین اونجاست زود برگشتم تو راهپله وسایلا رو دادم به سولماز ، بعد صبحونه اتاق خوابمونو به کمک همسرى مرتب کردیم قرار شد شب تختو جابه جا کنیم ، آشپزخونه تقریبا تموم شده فقط گاز ، روى ماشین ظرفشویى ولباسشویى مونده ، قبل ناهار آبجیم زنگ زد گفت یه قسمت خونه عموم اینا خراب شده زنعموم مونده زیر آوار الانم بیمارستانه ساعت ١٤:٣٠ وقت ملاقاته میایی؟ منم گفتم آره میام ، وقت ناهار پختن نداشتم دوتا سوسیس بلغاری سرخ کردم بعد آبجیم وشوهرش اومدن دنبالمون رفتیم بیمارستان ، جلوى در بیمارستان از این آبمیوه هاى یک لیترى خریدیم رفتیم داخل ، توحیاط دخترعموم رو دیدم همونى ک مادرش بستریه ، آبجیمو بغل کرد گریه کرد به خاطر مادرش خیلی ناراحت بود ، داخل اتاق ک شدیم دیدم کل فامیلاى پدره اونجا هستن بابا ومامانم هم بودن زنعمو هم رو تخت بود از بینیش بهش سرم وصل کرده بودن ظاهرا خونریزیه داخلی کرده یکى از مهره هاشم شکسته بود ، این زنعموم ٥ تا دختر داره با یه پسر همشون به غیر از یکى بیمارستان بودن اون یکى هم ساکن ساری هستش ، دخترعموهام همشون گریه کرده بودن چشماشون قرمز بود ، دلم براشون سوخت ان شاءاله که بزودى خدا بهش صحت وسلامتى بده . 

بعد بیمارستان برگشتیم مغازه تو راه هم که آبجیم حرف میزدیم قرار شد براى من وحاج خانم وقت آرایشگاه بگیره ، آخه دیروز که خونه حاج خانم اینا بودیم راجب آرایشگاه حرف میزدیم که حاج خانم گفت کى موهاى منو سشوار میکشه!!؟ منم گفتم اون روز همه دنبال کاراى خودشونن کسى وقت نمیکنه موهاى شما رو سشوار بکشه بهتره برین آرایشگاه بعد گفتم میخوایین باهم بریم؟ من براتون وقت بگیرم ؟ که از خدا خواسته گفت آره با تو میام بلاخره اینجور شد که به آبجى زحمت آرایشگاهه دونفرو دادیم. بعد مغازه رفتیم خونه حاج خانم تا بعدا نگه کلى کار ریخته سرم شما بهم کمک نمیکنین ، سولماز خونه نبود با نامزدش رفته بود آستارا ، الناز اینا هم صبح ماشینشونو آوردن گذاشتن جلوى خونه با دوستشون رفتن آستارا ، حاج خانم تنها بود داشت تى وى میدید ماهم یه کمى نشستیم ، همسرى رفت یخچال شونو نگا کرد دید طبق معمول جوجه کباب مزه دار شده تو یخچالشون هست که حاج خانم گفت اگه میخوایین بردارین ، همسرى به من گفت اگه حال دارى میتونى کته بذارى چند تیکه بردارم منم گفتم نه خسته ام حال ندارم نمیتونم بپزم ، بعد اینکه اومدیم خونه دیدم براى شام هیچى نداریم ، همسرى دوباره قضیه جوجه کبابو مطرح کرد که گفتم باشه پیاله بردار ببر داخلش بذار بیار ، سه پیمانه کته دم کردم ، با خودم گفتم نصفشو امشب میخوریم نصفشم میمونه واسه ناهار فردا ، کته که آماده شد همسرى جوجه ها رو به سیخ کشید برد رو تراس کباب کرد ، خیلی بهمون چسبید از گشنگی داشتیم میمردیم ، بعد شام ادامه ى کاراى اتاق خوابو انجام دادیم وتختو که بخاطر سرما کشیده بودم سمت مخالف پنجره، کشیدیم جلوى پنجره همسرى هم لطف کرد جاروبرقى کشید ، دیگه خونه تکونى اتاق خوابمونو تموم شد  . خدایا شکرت

از بلا.گفا23

تاریخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 22:38 | نویسنده : Somayeh
سلام 

امروز مغازه از صبح خیلی شلوغ بود خیلی خسته شدیم ، ظهر وقتی داشتیم برای ناهار می اومدیم خونه وقتی از جلوی در حاج خانم اینا رد میشدیم در باز شد حاج خانم بود گفت : شمایین فک کردم حاجیه با کسی داره حرف میزنه بعد گفت ناهار دارین منم گفتم نه نداریم میخوام برم سوسیس بپزم که حاج خانم گفت من غذا زیاد گذاشتم بیایین باهم بخوریم منم که خیلی خسته بودم از خدا خواسته به همسری گفتم بریم ناهارو اونجا بخوریم ، رفتیم دیدیم الناز و عسلم بودن سولماز لباس عقدشو خریده یه لباس که آسترش خامه ای یه و تورش سبز پسته زیادم شلوغ نبود فقط بالاتنه اش کارشده بود بقیه اش ساده بود ، برای ناهار مرغ پلو داشتن نشستیم خوردیم بعدش چایی خوردیم واز برنامه ریزی شون پرسیدیم ، که گفتن مراسم یکشنبه ساعت 3 تا 6 هستش ، برای شام هم میریم رستوران که اونجا هدیه پاگشای بهزاد رو هم بهش میدن ، بعد رفتیم خونه یه کمى استراحت کردیم ساعت٤ رفتیم مغازه ، مغازه به حدی شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود آدما کیپ هم ایستاده بودن نمیدونم میتونستم رگالها رو ببینن یانه ، آبجیم زنگ زد گفت میخواییم گوشتتونو بیاریم مغازه این دیگه؟ منم گفتم آره رفتم جلوى مغازه گوشتتو گرفتم ، بعد مغازه خسته ،گرسنه اومدیم خونه ، براى شام سوسیس سیب زمینى پختم ، همسرى هم فریزرو خالی کرد بعد شام وسایل فریزرو مرتب کردیم چیدیم سرجاشون ، بعدش قسمت آخر مسابقه فرمانده رو دیدم که حین دیدن تى وى گوشتا رو تیکه کردم آخه آبجیم اینا دیر رسیده بودن گوشت کبابی تموم شده بوده به خاطر همین لطف کرده بودن گوشت مخلوط برامون گرفته بودن دستشون درد نکنه منم دو بسته کبابى ، دو بسته خورشتى و دو بسته آبگوشت جداکردم به همسرى گفتم رو بسته ها اسم نوع گوشتا و تاریخ رو بنویسه و تأکید کردم رو کبابی بنویسه گوسفندی چون کبابى گوساله هم تو فریزر داشتیم ، بعد چند دقیقه دیدم کبابی هارو نوشته گوسفندی اما رو گوشتاى آبگوشتى چون از آبگوشت خوشش نمیاد نوشته بود آبگوشت کرکدن و آبگوشت کفتار .


از بلا.گفا22

تاریخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 16:33 | نویسنده : Somayeh
سلام 

اول از همه دوستانم معذرت میخوام ک نگران و ناراحتشون کردم و از همه عزیزانى ک برام کامنت گذاشتن و جویای احوالم شدن  تشکر میکنم از صمیم قلب ازتون سپاسگذارم



ادامه مطلب

از بلا.گفا21

تاریخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 18:11 | نویسنده : Somayeh
سلام ،

حالم خوب نیست خیلی ناراحتم 

اگه حالم خوب شد پست میذارم ، شرمنده

از بلا.گفا20

تاریخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 19:12 | نویسنده : Somayeh
سلام ، خدایا مرا آن ده که آن به

امروز صبح بازم مغازه رو به خاطر بدیه هوا پیچوندم و کابینتا رو مرتب کردم ، این کابینتا منو از کت وکول انداختن ، عکس مرتب شده شونو امشب گذاشتم ، حدودای ساعت ١١:٣٠ حاج خانم زنگ زد گفت حاج آقا گفته مغازه شلوغه برم پایین ک منم رفتم تا ساعت ١:٣٠ موندم مغازه ، بعد مغازه همسری رفت خونه مادرش منم اومدم ناهارو آماده کنم چیز برگر آماده کردم ، بعدش همسری اومد گفت خواهرشوهرای سولماز اومدن سولمازو بردن آرایشگاه البته میدونستم امروز میرن آرایشگاه النازم باهاش رفته بود ، دیروز حاج خانم پیشنهاد یه آرایشگاه رو به خواهرشوهره سولماز داده اونا هم گفتن خودمون یه آرایشگاه خوب میشناسیم ک کارش خیلی خوبه می بریم اونجا بعد اینکه امروز رفتن دیدن خواهرشوهر دومیه خودش آرایشگره ابروى سولمازم اون برداشته ، حاج خانم به همسرى گفته فردا پول همراه تون باشه اگه اونا کادو دادن شماهم بدین ، همسری هم گفته مگه تو عقدما الناز به ما کادو داد که ماهم بدیم چطوره اون موقع گفتین کادو دادن تو رسم ما نیست ، یهویى اونجا تو رسمتون میاد!!!!!! بعد همسری گفته من اگه اونجا به سولماز کادو بدم دیگه بهش عیدی نمیدم.

برای فردا خواهرا و برادراى حاج آقا و برادراى حاج خانمو دعوت کردن اما پدر ومادر منو دعوت نکردن میگن مراسممون خصوصى خانوادگیه ، تو مراسم خواهرم سولماز بابا و مامانم علاوه بر خواهر برادرای خودشون اینارم دعوت کرده بودن مراسم اونا هم خصوصى بود اما به اینا ارزش دادن و دعوت شون کردن منم ناراحتم ، این چند روزه رفتار حاج خانم ، حاج آقا والنازو با فامیل تازه شون میبینم ناراحت میشم چون از وقتی وارد این خانواده شدم هیچ موقع همچین رفتارایى از اینا چه در رابطه با خانواده ام وچه در رابطه با خودم ندیدم یهویی خیلی مهربون شدن .

بعد ناهار بازم خواهرشوهرای سولماز اومدن چادر سفید براش آورده بود تا برای فردا اندازه کنن بدوزن ، البته بازم به من نگفتن برم .

بعد رفتن اونا حاج خانم والناز رفتن آرایشگاه برای اصلاح ابرو و رنگ کردن موهاشون

حالا بیخیال اونا ، امروز یه دختره لرستانى اومده بود مغازه نمیدونین چقد ناز حرف میزد عاشقش شدم اگه پسر بودم بهش پیشنهاد ازدواج میدادم باور نمیکنین ، .. به جون عمه ام میگرفتمش

 بعد مغازه بازم همسری رفت خونه مادرش منم اومدم خونه بعد یه خورده مرتب کردن آشپزخونه رفتم دوش گرفتم همسری هم لطف کرد برا شاممون ذرت مکزیکی درست کرد . 

بعد شام بلاخره کار کابینتا رو تموم کردم  

برای ناهار فردا عدسی روی بخاری گذاشتم 

برای فردا مراسم تو محضر نمیدونم چی بپوشم از دیروز به فکر لباسم ، چندتا هم پیشنهاد واسه خودم دارم حالا ببینم چی پیش میاد 

تصاویر کابینتا بعد از تمیز کردن 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

خدایا شکرت به خاطر داده ، نداده ، گرفته ات 

ساعت1:25