| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
خداروشکر میکنم به خاطر سلامتى وامکاناتى که بهمون داده تا بتونیم از این روزای خوب بهارى لذت ببریم ، بلاخره فروردین هم تموم شد وارد ماه بهشت سال شدیم ، به نظر من اردیبهشت عروس ماههاى ساله
امروز صبح که طبق معمول مغازه بودیم ، ساعت١:٣٠ من اومدم ناهارو گرم کردم نصف مرغ از دیروز مونده بود اونو گرم کردم با کته که دیشب همسرى زحمتشو کشیده بود پخته بود ، یه ربع بعد همسرى اومد ناهار خوردیم ، قرار بود بریم بانک حقوقمونو بریزیم (نمیدونم دیروز گفتم که شب حقوقمونو حاج آقا داد یانه ، بلاخره الان میگم که گرفتیم)تو حساب من که چون باد شدیدى میوزید دیگه نرفتیم همسرى گفت فردا صبح میرم واریز میکنم ، فیش بیمه رو هم در میارم ، همسرى نشست تکرار سریال در حاشیه رو نگا کرد، استراحت کردیم رفتیم مغازه ، بعد مغازه اومدیم خونه بقیه سوپ دیشبو گرم کردیم خوردیم بعدش رفتیم خونه مامانم اینا ، بعد یکمی نشستتن اونجا وحرفیدن برگشتیم اومدیم خونمون ، البته پول قرعه کشی ماهانه رو هم بردیم دادیم به مامان آخه این ماه مال مامانم بود . برای ناهار فردا لوبیا چیتی خیس کرده بودم بعد برگشتن سیب زمینو وپیاز توش خورد کردم و ادویه و رب بهش زدم گذاشتم روبخاری تا صبح بپزه .
به علت تنبلى و وقت نکردن براى گذاشتن پست امروز 4 روزو باهم مینویسم ،
سه شنبه: چارشنبه سورى آخر سال
صبح که مغازه بودیم ، براى ناهارم کشک بادمجونى که آبجیم داده بود رو خوردیم بعد من دوش گرفتم استراحت کردیم رفتیم مغازه که نسبتاً خلوت بود ، جلوى مغازه پسراى همسایه ماهى گلى و سبزه میفروختن از اونا چهارتا ماهى گلى خریدیم ( عکس شونو میذارم) سبزه نخریدیم ، نمیدونم گفتم یانه خودم سه تا سبزه گذاشتم که یکیشو دادم به آبجیم ، ساعت ٦ دختره به همسری گفت من با حاج آقا هماهنگ کردم که زودتر برم و رفت ماهم تا ساعت هفت تو مغازه بودیم ، حاج آقا که اومد ماهم رفتیم خونه ، همسرى دو تا اتاق خواب و هال رو جاروبرقی کشید رفت حموم ، منم وقتى اون داشت کار میکرد آرایش میکردم بعد اینکه اون رفت حموم سفره ى هفت سین رو آماده کردم بعدش آشپزخونه رو جاروبرقی کشیدم ، وقتى همسرى از حموم اومد لباس پوشیدیم رفتیم خونه حاج خانم چند دقیقه نشستیم بعد رفتیم دم در آتیش روشن کردیم که بهزاد نامزد سولماز هم اومد ، خیلی جالب بود برف می ومد اولین بار بود که میدیدم چارشنبه سوری برف میاد ، اول همسرى از روى آتیش پرید بعد من پریدم بعدشم بقیه پریدن ، یه بارم قبل اینکه آتیش خاموش بشه منو همسرى دست همو گرفتیم و از روى آتیش پریدیم ، خیلی باحال بود پریدن از روى آتیش زیر برف . همه باهم رفتیم خونه سفره رو انداختیم حاج خانم کوکو سبزى، قیمه ، ماهى دودی و برنج پخته بود ، بعد شام نشستیم چاى خوردیم ، میوه وآجیل هم روى میز بود همسرى آجیل خورد اما من نخوردم میخواستم یه کوچولو هم جا نگهدارم براى خونه مامانم اینا ، بعد بلند شدیم رفتیم خونه مامانم اینا حاج خانم بدجور قیافه گرفته بود ، ناراحت بود ما میخواستیم بریم خونه مامانم اینا ، وقتى رسیدیم خونه مامانم اینا ، بابا ومامان خونه نبودن رفته بودن بیمارستان عیادت زنعموم ، برای زنعمو وهمراهش که دخترعموم بود شام برده بودن ، وقتى ما رسیدیم سولماز داشت شام میخورد، مامان مرغ و ماهى درسته رو شکم پر لونگى کرده بود ، من چند قاشق خوردم همسرى هم چند قاشق خورد بعد مامان اینا اومدن رفتیم پشت بوم بالن آرزو که بهروزخریده بود رو هوا کردیم جالب بود بعد اومدیم خونه میوه وآجیل خوردیم ، مامانم عیدی هایی که خاله ام ١٥ تومن ، عمو بزرگه ام. ٣٠ تومن به اضافه یه جعبه شیرینى داده بودن به مامانم تا به من بده رو داد و سولماز هم ٢٥ تومن بهم عیدی داد برگشتیم خونه . خواهرم سولماز حرفی زد که من ناراحت شدم و تا آخر باهاش سرسنگین بودم.
این روزا خیلى خسته میشم وصبح تا شبم تو مغازه ام وقتى هم که میرسم خونه تقریباً میشه گفت یه جنازه ام
صبح که رفتم مغازه حاج آقا گفت دختره امروز صبح نمیاد ، با اینکه خیلی شلوغ بود اما بلاخره یه جورى کار همه مشترى ها رو راه انداختیم ، منو همسری قرار گذاشته بودیم اون روز اول بریم بیرون ناهار بخوریم بعد بریم بازار که ساعت ١:٣٠ حاج آقا اومد گفت دختره بعد ازظهرم نمیاد، بعد گفت ناهار دارین که من گفتم نه ، برگشت گفت بمونین مغازه به حاج خانم میگم براتون ناهار بذاره روپله ، با اینکه از صبح خیلی خسته شده بودم اما گفتم باشه ، اول من رفتم تو راهپله ناهار خوردم بعد همسری رفت خورد ، مغازه هم که وحشتناک شلوغ بود حدود ساعت ٣ حاج آقا اومد که اون موقعها مغازه خلوت شد همسری بهش گفت ما یه جایی کار داریم بریم زود برگردیم ، دستبند تولدم یادتونه دیگه ، مامان بزرگم ک اون موقع دید گفت اینو براى عروسی اینا به پاکت ببند خوشگل تر میشه ، منم با اون حرف مامان بزرگم تصیم گرفتم که اونو پابند کنم اما چون زنجیرش کوتاه بود دور ساق پام نمیرسید که قرار شد بدیم طلا ساز برام زنجیر اضافه کنه ، اون رزوم بردیم دستبندو دادیم به طلاساز و برگشتیم مغازه تا آخر شب که ساعت نه رو گذشته بود که مغازه رو بستیم ، وحشتناک خسته بودم تو عمرم هیچوقت تا این اندازه خسته نشده بودم. تولد شوهر آبجى بزرگه مم بود دیگه بعد مغازه رفتیم اونجا براى دامادمون پیراهن جعبه ای از مکه خریده بودیم اونو بردم براى عیدی مهساجون ادکلن و براى آبجیم مانتو بردم ، آبجیم کشک بادمجان وآشتى دوغ پخته بود ، کشک بادمجان هاى آبجیم واقعاً خوشمزه میشه ، براى ناهار فردام ونم داد آوردیم خونه ، با اینکه من خیلی خسته بودم اما خیلی خوش گذشت
با اینکه برنامه ى خاصی برای عید ندارم اما خوشحالم که چند روز دیگه سال جدید شروع میشه ، از شنبه دیگه روزای سال ٩٣تکرار نمیشن ،
امروز که مثل چند روز پیش همش صبح تا شب مغازه بودیم ، براى ناهار رفتیم خونه حاج خانم دیروز حاج آقا ماهی خریده بود که به خاطر همون ح . خ گفت فردا ناهار بیایین خونه ما ساعت٢:٣٠ رفتیم براى ناهار تا اون موقع مغازه بودیم بعد خوردن ناهار رفتیم خونمون یه نموره استراحت کردیم بازم رفتیم مغازه تاساعت٩ مغازه بودیم ، چند وقته سه تا از دندونام که قبلا عصب کشی کرده بودم آمالگامشون افتاده وخود دندوناهم شکستن خورد شدن به خاطر همین دیگه چاره ای نیست جز کشیدنشون ، بعد مغازه رفتیم کلینیک دندانپزشکى ، دکتر برام آنتى بیوتیک نوشت قرار شد پنجشنبه شب برم برام بکشه ، بعدش تو شهر دور دور کردیم و توراه سر اینکه همسرى ماشینو جلوى مغازه کریستال فروشی نگه نداشت باهاش دعوا کردم ، البته این روزا چون خیلی خسته میشم الکى بهونه میگیرم تا با همسرى دعوا کنم ، خودمم میدونم الکى گیر میدم ، برگشتیم خونه همسرى گفت بریم خونه باباش اینا ، البته بعد تعطیل مغازه حاج آقا گفت اگه میخوایین چیزی بخرین بیایین خونه حقوق تونو بدم که ماهم آخر شب که برگشتیم رفتیم حقوقوگرفتیم ، بهمون عیدی نداد گفت بعدا میدم ، حالا یه چیز جالب بگم حاج خانم سر اینکه حاج آقا میخواد برامون به خاطر کار کردنمون جدا عیدی بده ناراحت شد به همسری میگفت حقوق میگیریم دیگه عیدی چیه!!!؟ همسرى هم گفت طبق قانون کار هرکى براى کسى کار کنه کارفر ما باید بهش عیدی بده
امروز بازم یه روز برفی بود خداروشکر ، من توآشپزخونه بودم ومیخواستم صبحونه آماده کنم که حاج خانم به گوشی همسری زنگ زد گفت دیروز وسایلایی رو که شسته بودیم همه زیر برف موندن بیا کمک کن بیاریمشون خونه ، همسری رفت پایین وقتی برگشت گفت حاج آقا گفته که به خاطر بارندگی بازم مشتری کم میاد بمونین خونه یه خورده دیرتر بیایین ، منم یه خورده توخونه الکی چرخیدم ووبگردی کردم که بازم حاج خانم زنگ زد گفت دیروز تو بازار به یه شلوار فروشی بیعانه دادیم ماروببر برسون بازار که همسری به منم گفت آماده شو تو هم بیا منم آماده شدم رفتیم ، شلوارو میخواستن برای سولماز بخرن ، 148 تومن
، بقیه پولو دادیم شلوارو گرفتیم منو سولماز رفتیم برچسب حرارتی لباس گرفتیم ، برف خیلی خوب می اومد اصلا روحیه ی آدمو خوب میکرد ، سوار ماشین شدیم برگشتیم به طرف خونه که سر راهمون کفش منم دادیم به کفاشی تا براش سرپاشنه بزنه پارسال عید سرپاشنه اش افتاده بود تا الانم نپوشیدمش . تا آماده شدن کفش با همسری رفتیم پلاسکو یه برس کوچیک برای شستن روشور گرفتم و به یه مانتو فروشی هم سر زدیم وقیمتهای نجومی مانتو ها رو با قیمتای مغازه حاج آقا مقایسه کردیم داشتیم شاخ در می آوردیم ، سرکوچه حاج خانم هم رفت گوجه ، خیار،..... گرفت . وقتی رسیدیم دیگه رفتیم مغازه ، منم به مانتوهای جدیدی که اومده دوباره نگا کردم ودوتای دیگه برای خودم برداشتم عکساشونو میذارم یکی هم برای سولماز آبجیم وفاطی برداشتم همسری اصرار کرد بردارم ، میگفت اینا با اینکه قیمتی ندارن اما محبت رو بینمون زیاد میکنن ، منم دیدم بد حرفی نمیگه خصوصا که میگه برای خواهرات مانتو بردار که در نهایت منم برداشتم ، برای ناهار هات داگ با سس خردل درست کردم البته همسری خیار ور گوجه خورد کرد نون باگت هم خریده بود ، در هرحال خیلی خوشمزه شده بود
بعد ناهار همسری فلاکس چای رو پر کرد منم با نت مشغول بودم که همسری رو تخت خوابش برد
منم چند دقیقه دراز کشیدم بعدش رفتیم مغازه با اینکه بازم برف می اومد اما مغازه شلوغ بود ، مامانم زنگ زد باهاش حرفیدم فردا قرارهبرای سولماز (خواهرم) عیدی بیارن ، از یه طرفم پاگشای سولمازه خواهرشوهره چون این دوتا باهم کنتاکت دارن قرار شده که ما اول بریم پاگشا شام بخوریم بعدش بریم خونه مامانم برای مراسم عیدی سولمازی ، بعد مغازه اومدم خونه شام آماده کردم نمیدونم اسم این غذا چیه ؟؟گوشت مرغ رو تیکه های کوچیک میکنن با سیب زمینی ، پیاز و گوجه ی نگینی شده سرخ میکنن که خیلی هم خوشمزه میشه، بعد شام عیدی حاج خانم و سولماز رو بردیم دادیم البته سولماز خونه نبود، برای حاج خانم 50 تومن و برای سولماز یک دست پیش دستی شیشه ای به شکل مربع دادیم بعد با حاج خانم رفتیم عیدی النازم دادیم برای الناز ما 30تومن و برای عسل 10تومن دادیم ، حاج خانم هم برای الناز 300 تومن داد ، الناز با میوه وچای و آش دوغ ازمون پذیرایی کرد ساعت 12 بود که بلند شدیم اومدیم خونه.
امروز همسری گیر سه پیچ داده بود که بریم تبریز منم چون آمادگی جایی رفتنو نداشتم نرفتیم
عکس عیدی خودم تو دوران نامزدی
البته طلا و لباسی که برام آورده بودن تو عکس مشخص نیستن ، عکس طلا رو بعدا میذارم
