من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

از بلا.گف14

تاریخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 23:24 | نویسنده : Somayeh
سلام 

 

امروز صبح همسری صبحانه آماده کرد خوردیم رفتیم مغازه، ساعت حدود یک بود که جلوی مدرسه یه دختر بچه رو یع ماشین آردی زیر گرفت فرار کرد بلافاصله بعد اون یه پراید اومد از روی دختره رد شد و اونم فرار کرد خیلی ناراحت کننده بود هر دوشون فرار کردن اما ظاهرا شماره ماشین هر دو رو برداشته بودن و به پلیس دادن ، میگفتن هر دو پاش له شده بود واز گوششم خون می اومد ان شااله ک حالش خوب باشه خیلی براش متاسف شدم،  سولماز وحاج خانم نمیدونم کجا بودن اومدن مغازه بازم سولماز برای خودش یه مانتوی جدید برداشت برای عیدش سه تا مانتو از مغازه برداشته ، تا حدود ساعت یک هم مغازه بود به خاطر همین قبل از ظهر نتونستم وبگردی کنم  

امروز یه مادر و دختر برای خرید مانتو بارداری اومده بودن دختره یه سرویس طلا انداخته بود انگار برای مهمونی اومده بود اما جالبترش این بود که یه بلوز تازه پوشیده بود و اتیکت بلوز از از پشت آویزون بود قبل پوشیدن نکنده بودش وقتی اونو دیدم یاد سوتی خودم افتادم ک 7سال پیش خودمم همچین کاری کرده بودم ، یه بار ماه رمضون برای افطاری خونه دوست بابام دعوت بودیم منم ترم تابستانی برداشته بودم وامتحان انگل شناسی داشتم به مامانم هم گفته بودم ک من نمیرم اما چند ساعت قبل افطار مامانم گیر داد ک تو که میخوای خونه افطار کنی پس درس نمیخونی بیا اونجا افطار کن زود برگرد که بلاخره منم رضایت به رفتن دادم اما یادم افتاد ک لباس مناسب برای رفتن به مهمونی ندارم ک مامانم پول داد با فاطی رفتیم از سرکوچه بلوز خریدیم و منم همون بلوزو پوشیدم رفتم ، همیشه افطاری دوست بابام  بیشتر شبیه شو لباسه تا مراسم افطار کنان ، خانما یه لباسای عجیب میپوشن ک بیا وببین حتی یکیشون اون روز از لابه لای موهاش زنجیر های نازک طلا آویزون کرده بود حالا من تو همچین مراسمی اتیکت بلوزمو نکنده بودم  از لحظه ای ک از خونه بیرون اومدیم یه چیزی پشت گردنمو اذیت میکرد و به فکرم نمیرسید که این اذیت کردن از چیه بلاخره بعد افطار به فاطی گفتم پشت گردنم خیلی اذیت میکنه ببین از چیه که یهو فاطی گفت سمیه اتیکت بلوزتو نکندی همه ی پشت سری هاتم دارن به تو نگا میکنن که اون موقع من دلم میخواست ک کاش زمینم مثل ما دهن داشت تا منو درسته قورت میداد. 

 برای ناهار همبرگر از فریزر گذاشته بودم بیرون همسری هم رفت خیار شور وگوجه خرید وقتی اومدیم خونه همسری ظرف شست منم ناهارو آماده کردم البته همه ظرفارو نشستا ماشینو پر کردم برای یه تعداشون جا نبود همسرجونم شستش، حدود یکساعت بعدازظهر خوابیدیم بازم همسری منو برد سرخیابون آموزشگاه گذاشت ، موقع برگشتنم فرحناز و همسرش تایه جایی منو رسوندن البته خودشون میخواست بیارنم خونه اما نذاشتم هر روز منو میرسونن منم خجالت میکشم بقیه رو بایه تاکسی گرفتن اومدم ، تو مغازه یه خانم به دوتا دخترش برای خرید اومده بودن از منم خوششون اومده بود موقع رفتن ازم پرسیدن متاهلم یا مجرد و شماره میخواستن ک منم گفتم متاهلم  و همسری بهشون نشون دادم اونا هم ازم معذرت خواستن و رفتن. ابروهام بدجور پر شده باید برم آرایشگاه شاید به خاط ابروهام فک کردن دختر مجردم راستی امروز انگشترم ننداخته بودم هر روز دوتا میندازم امروز فراموش کرده بودم. حدود ساعت 8سولماز وحاج خانم از خونه الناز اومدن حاج آقا گفت مغازه شلوغه بمونین کمک کنین اونا هم ک عمرا به چیزی دست بزنن سولماز بعد چند دقیقه جیم زد رفت حاج خانم هم تو اتاق پرو رو صندلی نشسته بود منم تا ساعت9:15 سرپا موندم وجا نبود بشینم دیگه داشتم از شدت پا درد میمردم ، بعد مغازه رفتیم خونه بابا اینا دو تا مانتو بردم مامانم که اگه دوست داشت برداره که اونم یکیشو برداشت حدود ساعت 10آبجیم اومد یکیشم اون برداشت دیگه حدود 10:30ما بلند شدیم اومدیم خونه اما آبجیم  اینا موندن ، خیلی خسته ام برای فردا ناهار نذاشتم همسری گفت بازم همبرگر بذار بیرون فردا میپزی میخوریم. 

شب خوش    ساعت12:36


از بلا.گفا13

تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 20:10 | نویسنده : Somayeh
سلام، امروز صبح همسرى رفت دوش بگیره منم دنبال کابل موبایلم میگشتم ک پیداش نکردم یه کم وبگردى کردم بهد صبحونه خوردیم رفتیم مغازه ، ساعت ١:٤٠ دقیقه اومدیم خونه مرغ و سیب زمینى رو سرخ کردم ناهار خوردیم ، با آب مرغم برای شام سوپ  روى بخارى گذاشتم ،   تا ساعت ٣:٣٠ خوابیدیم بعد همسرى برد منو سر خیابونه آموزشگاه گذاشت ، در آموزشگاه بسته بود ٤:٢٠ دقیقه درو باز کردن  منم رفتم یه خورده تمرین کردم ک استاد اومد ، بعد کلاس فرحناز وشوهرش بازم لطف کردن منو رسوندن ، مغازه دیگه شلوغ میشه ، ساعت ٩:٢٠ مغازه رو بستیم از خستگى و گرسنگى داشتیم هلاک میشدیم ، شام خوردیم واستراحت کردیم

مهساجون لطف کرد براى وبلاگم آهنگ احسان خواجه امیرى رو گذاشت ، مهساجونم مرسى دستت دردنکنه

از خواستگار سولماز خبرى نیست هنوز زنگ نزدن ، ان شاءاله ک ختم به خیر میشه

از بلا.گفا12

تاریخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 22:24 | نویسنده : Somayeh
سلام دوستان گلم 

امروز صبح ساعت 9 بیدار شدیم رفتیم بانک به خاطر سر رسید قسط مون من برگشتم خونه وبگردی کردم همسری هم رفت برای ادامه کارای بانکی ، برای صبحونه بیسکویت و چای بردم مغازه خوردیم ، صبح مغازه خلوت بود اما همسری خیلی کار کرد به اتاق پرو جاروبرقی کشید (گفتم دیگه اتاق پرو 12 متره) بعد مغازه جارو زد بعدشم تی کشید جلوی مغازه رم جارو زد ، داشت خودشو هلاک میکرد انگار کسی میخواست بهش جایزه بده !!!

حاج آقا وحاج خانم رفتن بیرون البته حاج خانم از در پشتی رفت ، برگشتنی هم حاج آقا میوه گرفته بود  میوه هاش واقعا مخصوص خواستگاری بودن ، حاج خانم بازم از در پشتی رفت خونه ، ک اینکارش درمورد رفتنم به مراسم خواستگاری منو به فکر وادار کرد به خاطر همین از دوستان وبلاگی مدد فوری خواستم که همینجا از همتون بابت راهنمایی تون بسیار بسیار صمیمانه سپاسگذارم ونظر همتون برام  خیلی مهم و محترم بود . نظر ها رو خوندم وموقع خوردن ناهار به همسری گفتم نظرت راجب رفتن من به مراسم چیه ک اونم اول گفت برو بعد ک من گفتم مادرت اگه بخواد یه جایی با خودش منو ببره یا اینکه مهمون داره میخواد برم خونشون یا به گوشیم زنگ میزنه یا حضوری تو مغازه میگه  ، اما این دفه تو که شب رفتی پول مغازه رو بدی به بابات بهت گفته به سمیه هم بگو بیاد یعنی اگه تو نمیرفتی منو دعوت نمیکرد!!!! بعد بهش گفتم نکنه به اصطلاح خودمون نوک زبانی منو دعوت کرده ؟؟ همسری هم یه خورده فک کرد بعد گفت اصلا سمیه پاشو به مامانم زنگ بزن بگو حاج خانم اگه من نیام مراسم شما ناراحت میشین چون من اون ساعتی که قراره اونا بیان کلاس دارم ، منم یه خورده فکریدم بعد به حاج خانم زنگ زدم وحرفای همسری رو بهش گفتم ، میدونین در جواب سوالم چی گفت؟ گفت : نه ناراحت نمیشم فقط برای این به پسرم گفتم بهت بگه بیایی تا بعدا نگی چرا منو دعوت نکردین وناراحت نشی بعد گفت به مهمونام هم میگم عروسم رفته دانشگاه خونه نیست ، یعنی واقعا نوک زبانی دعوتم کرده بوده و دلش نمیخواسته برم ، خوب شد زنگ زدم ونرفتم چون اگه میرفتم خودمو سبک میکردم  و طبق معمول بهم  محل نمیذاشتن ، بلاخره ساعت 4 همسری برد منو سرخیابون آموزشگاه گذاشت بقیه شو خودم پیاده رفتم ، ساعت حدود هفت بود رسیدم مغازه که همسری گفت 5دقیقه میشه اونا رفتن عسل هم اینجا بود داشت مشق مینوشت، بعد رفتن اونا از مادرش نتیجه رو پرسیده بود که ظاهرا قرار شده بعدا خواهر پسره زنگ بزنه هم نظر پسره رو بگه هم نظر سولماز رو بپرسه ، بعد مغازه رفتیم خونه حاج خانم که دیدیم بله همشون شاد وشنگولن وخیلی هم خوشحال بودن فک کنم جواب سولماز مثبته ، ان شاله که جواب پسره هم مثبت باشه 

اومدیم خونه اضافه ناهار دیروز و امروز رو برای شام خوردیم ، پایین ک بودیم حاج خانم داشت براخودشون آش دوغ میپخت همسری گفت یه کاسه هم به ما بدین که بعد شام یه کاسه م اونا آش دوغ دادن همسری خورد. 

برای ناهار فردا مرغ وکته گذاشتم ، از شدت خستگی و کمبود خواب دارم میمیرم 

شب خوش    ساعت11:44

از بلا.گفا11

تاریخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 12:13 | نویسنده : Somayeh
سلام دوستان به نظر تون امروز برم خواستگارى سولماز( خواهرشوهرم) یا نه؟

راهنمایی فورى میخوام ،

مرسى

از بلا.گفا۱۰

تاریخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 10:49 | نویسنده : Somayeh
 

طرز تهیه بیسکویت:

 

آرد .............................٢٥٠گرم

پودر شکر....................٩٠گرم

کره.............................١٧٠گرم

زرده تخم مرغ................١ عدد

وانیل...........................١ قاشق چایخورى 

بکینگ پودر..................١قاشق چایخورى

 

ابتدا پودر شکر و کره( کره باید به دماى محیط رسیده باشد ) را هم میزنیم تا حالت کش دار پیدا کند 

زرده را ریخته کمى هم میزنیم 

وانیل و بکینگ پودر و نصف آرد را ریخته دوباره هم میزنیم وبقیه آرد را کم کم اضافه میکنیم ،  زیاد ورز نمیدیم که به روغن بیافته

خمیر را دو ساعت داخل یخچال میذاریم   

 

 بعد از یخچال برمیداریم و چند دقیقه میذاریم تا از سردی بیافته بعد قالب میزنیم

کف سینی کاغذ روغنی میندازیم و سینی آماده شده رو یاداخل فر 175 درجه سانتیگراد طبقه وسط فر به مدت 15-20دقیقه میذاریم یا داخل تستر بادرجه 165 درجه سانتیگراد به مدت15-20دقیقه میذاریم . 

زیر بیسکویتا نباید قهوه ای شه 

بعد از سرد شدن از سینی جدا کنید وگرنه بیسکویتا خورد میشن 

نوش جانتون

 

من برای اینکه ببینم کشمشی، گردویش چطور میشه به تیکه از خمیر اینا رو اضلفه کردم

 

  

 

کادوی والنتاین