من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

از بلا.گفا29

تاریخ : چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 21:0 | نویسنده : Somayeh
سلام 

امروزم یه روز خوب خدا بود مثل همه روزای خوب ، چند روزه ناهار نمیذارم بد عادت شدم ، این یعنی چی ؟؟؟  باید خودمو اصلاح کنم ، لطفا یکی به این کم کاریها رسیدگی کنه 

تو مغازه که بودیم حاج خانم زنگ زد مامانت چکمه  ی پلاستیکی برای شستن فرش داره ؟؟ منم گفتم آره داره ،  گفت به کارگر گفتم بیاد چندتا فرش وموکت هست اونا روبشوره  اما خانمه میگه اگه چکمه نداشته باشین نمیام ، منم بهش گفتم به همسری میگم بره از خونه مامانم بیاره که همسری رفت چکمه ها رو آورد ، بعد یه نقشه شیطانی تو ذهنم کشیدم  ، پتوی دم دستیمون کثیف بود میخواستم بشورم اما وقت نمیکردم به همسری گفتم اونم بده حاج خانم تا کارگر برامون بشوره ، آخه این کارگر آوردن جریان داره ، الناز تمام وسابلای شستنی مثل فرش ، موکت ، پادری همه رو آورده بود گذاشته بود طبقه اول ساختمان تا مثلا بشوره ، که یکی از موکت کوچیکا روشست گفت کمرم درد میکنه دارم میمیرم  حاج خانم هم گفت بذار بمونه کارگر میارم میدم بشوره (انگار شوهر نداره که به الناز بگه بذار بمونه میدیم کارگر بشوره پولشم خودمون میدیم )  ، حالا برای اینکه حاج آقا وهمسری متوجه نشن که حاج خانم خرت وپرت الناز رو میخواد بده بشورن  یه دونه موکت که میندازن کف آشپزخونه رو برده بود انداخته بود رو وسایلا و میگفت میخوام به خاطر خونه تکونی همه وسابلامو بشورم وپول کارگرم از حاج آقا گرفت ، منم که دیدم داره در حق دخترش همچین لطفی میکنه به همسری گفتم پتوی ماروهم ببره بده بشورن ،  حالا نکته جالب اینجاست که اونهمه وسایل برای الناز خانم شستن اما خانم خودشون تشریف نیاوردن ، النازی که صبح تا شب هر روز خونه ایناست

 از داخل جنسای جدید برای خودم یه مانتوی پاییزه خوشگل برداشتم عکسشو بعدا میذارم ، به آبجیمم زنگ زدم گفتم جنس جدید اومده اونم اومد یکی برای مهسا دوتا هم برای خودش برداشت ، 

 به همسری گفته بودم ظهر که رفتیم خونه جوجه کباب میپزم اما وقتی داشتیم از پله ها میرفتیم بالا همسری گفت بریم ببینیم اینجا چه خبره رفتیم بعد احوالپرسی حاج خانم گفت برای ناهار کوفته پختم ، میخورین؟ منم تنبل از خدا خواسته گفتم :آره میخوریم ، بعد همونجا ناهارو زدیم بلند شدیم اومدیم خونمون حدود یکساعت خوابیدیم بازم رفتیم مغازه ، بعد مغازه رفتیم خونه مامان بزرگم تا ساعت 11 اونجا بودیم موقع اومدن داییم گفت دیگه عیدیتو الان میدیم خونتون نمیاییم که براتون زحمت نشه منم فوری ازش پولا رو گرفتم و اومدیم به سمت خونه که یکمی هم تو شهر دور دور کردیم ، تو راه پاکتو باز کردم 20تومن مامان بزرگم برام عیدی داده بود 40 تومن هم دایی جونم ، راستی مامانم بعد ازظهر  زنگ زد گفت پسر دایی یزرگم هم برام 30تومن عیدی فرستاده آخه دایی بزرگم فوت شده اما پسرش برامون عیدی میده فک میکنین پسر داییم چند سالشه؟؟ فقط 26 سالشه ، اومدیم خونه اما منه تنبل بازم  برای فردا ناهار  نذاشتم قرار شد فردا یه چیز حاضری -فوری بخوریم 

 

از بلا.گفا28

تاریخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:14 | نویسنده : Somayeh
سلام

امروز تو مغازه خیلی ناراحت شدم ودلم سوخت ، به خاطر وضعیت بدجامعه و رفتار تلخ آدما وسطاى پست مینویسم چی شد

امروز صبح که طبق معمول مغازه بودیم ، حاج خانم زنگ زد گفت اضافه ى برنج روز جشن که خونه ما مونده بود رو اگه نمیخوایی برم بردارم براى ناهار امروز گرم کنم به اضافه ى  برنج دیشب که منم گفتم برین بردارین ما نخوردیم مونده ، بعد گفت عمه بزرگ همسرى هم میخواد براى ناهار بیاد شما هم بیایین ، ناهار اونجا بودیم حاج خانم برنجا رو گرم کرده بود یه قابلمه کوچیکم دوباره کته گذاشته بود با مرغ و لونگى البته من لونگى حاج خانمو دوست ندارم چون همیشه ترش میکنه ، دوتا عمه همسری و عمه بزرگش به اضافه الناز وعسل هم برای ناهار اونجا بودن ، بعد ناهار بازم فیلم جشن نامزدی سولماز رو دیدیم ، حاج آقا از همسری خواست بره مغازه جنس جدید اومده بود اونم دیر اومد که در نهایت نتونستیم استراحت کنیم ، مغازه این روزا خیلی خسته کننده ست . 

امروز چهارتا خانم برای خرید اومده بودن وقتی رفتم اتاق پرو دیدم دو تا مانتو از جالباسی آویزونه بهشون گفتم هر دوتا رو برمیدارین که گفتن نه قرمز رو برمیداریم سورمه ای رو نمیخواییم منم بردم  رو رگال آویزونش کردم ، اونا رفتن پول مانتو ی قرمز رو حساب کنن اول تخفیف خواستن همسرى گفت قیمتامون مقطوعه ، پولو دادن از مغازه خارج شدن ک صدای دزدگیر در اومد حاج آقا دم در ایستاده بود بهشون گفت خانما بیزحمت برگردین ، یکی از خانمابا چند ثانیه مکث وارد شد قبل داخل شدنم کیفشو داد دست دختر بچه که همراهش بود دختره تو نیومدحاج آقا گفت دختر خانم شما هم بیایین که بلاخره دختره هم اومد تو زنه در کیفو باز کرد گفت چیزی داخل کیفم نیست از یه جای دیگه کفش خریدم  ، کفشه از داخل زیپ باز کیف مشخص بود منم دلم نمیخواست کیفشونو بگردم اصلا از این کار خوشم نمیاد ، به خاطر همین گفتم احتمالا کتاب داخل کیفشونه چون دستگاه دزدگیر به کتاب حساسه وصدا میده اما وقتی به کتاب حساسه هم موقع داخل شدن به مغازه صدا میده هم موقع خارج شدن ، بلاخره حاج آقا به من گفت پدر آمرزیده از چی خجالت میکشی کیف خانمو بگرد .................کیف دست خانمه بود درشم باز بود کفشا رو برداشتم دیدم زیرش همون مانتو سورمه ای رو مچاله کرده گذاشته داخلش مانتو رو برداشتم گذاشتم روی میز حتی سرمو بلند نکردم که قیافه شونو ببینم تا اگه احتمالا جایی دیدم نشناسمشون خیلی ناراحت شدم خیلی دلم براشون سوخت آخه یه مانتوی 40تومنی ارزش دزدی کردن داره عایا به نظر شما؟؟؟؟؟!!!!؟؟؟ حاج آقا گفت : خانم از اینجا که رفتین به کاری که کردین فک کنین ببینین اینجا چه اتفاقی افتاد ، بعد اونا که از در خارج شدن گفت اینا چهار نفربودن آیا به خاطر کاری که کردن حداقل از همدیگه خجالت نمیکشن ؟؟ 

بعد مغازه رفتیم خونه من خیلی خسته بودم قرار شد همسری شام آماده کنه من رو کاناپه ولو شدم وهمسری برام لحاف آورد خودشم شاممون که سالاد مخصوص بود آماده کرد درحال خورد کردن کالباس من یه عالمه ازش گرفتم خوردم خب گشنم بود دیگه ،که آبجیم زنگ زد گفت داریم میریم خونه مامان شما هم میایین که من گفتم نه اما همسری ازم خواهش کرد که بریم منم دیدم خیلی دلش میخواد بریم اونجا گفتم باشه یه ربع دیگه بیایین دنبالمون دیگه وقت نشد شام بخوریم کاسه ی سالادو برداشتیم خونه بابا اینا یه کمی نشستیم وحرفیدیم ، بعد با آبجیم اینا بلند شدیم  یه خورده تو شهر دور دور کردیم بعد آوردن ما رو رسوندن خونه ، چراغ مغازه روشن بود همسری وقتی خواست دروباز کنه باز نشد حاج آقا قفل پشت در رو اندخته بود از پشت شیشه مغازه همسری به حاج آقا که ساعت12:30 مغازه بود گفت بیاد در باز کنه اومد درو باز کرد همسری گفت این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟ که گفت دارم کار میکنم شما هم بیایید یه نیم ساعت کمکم کنین خدایا اون لحظه میخواستم همونجا بشینم زار زار گریه کنم  ما که تا ساعت 9:30مغازه بودیم به اندازه کافی هم کار کردیم که خوشبختانه همسری گفت سمیه خسته ست پاهاش درد میکنه این بره من کمکت میکنم منم کفشامو در آوردم برم بالا که گفت بیا ببین داشتم چیکار میکردم ،من بیچاره دوباره کفشارو پوشیدم رفتم داخل مغازه  دیدم بله آقا جنسای قبلی که رو رگالهای گردون بود رو برده طبقه بالا(انبار) بعد جنسایی که امروز خریده بود رو داره میزنه رد رگالهای گردون همشونم فقط بیست تومن منم نگا کردم و اصلا بروی خودم نیاوردم که بمونم کمک کنم دیگه چون بهم پول میده قرار نیست که شبانه روزی و24 ساعته براش کار کنم اومدم خونه یه کم وبگردی کردم ساعت حدود 2 هستش اما هنوز عشقم داره پایین کار میکنه ونیومده

از بلا.گفا27

تاریخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:8 | نویسنده : Somayeh
سلام دوستاى گلم چند روزه تو پست گذاشتن کم کار شدم به بزرگوارى خودتون ببخشید ، همه تونو دوست دارم واز آبجى گلم خیلى ممنونم ک برام پیشنهاد وبلاگ نویسى داد تا بتونم دوستاى گلى مثل شماها پیداکنم .

امروز صبح به زور از خواب بیدار شدم کل بدنم کوفته بود و درد میکرد ، اول همسرى رفت صندلى هارو به کمک حسین بردن دم در چیدن ، همسرى اومد خونه منم به خاطر شینیون موهام که یه عالمه چسب مو روش بود وپوشی ک آرایشگر به موهام داده بود رفتم حموم ، اومدم بیرون دیدم همسرى نیست ماشین اومده بود صندلى هارو ببره همسرى رفته بود کمکش ، وقتى برگشت صبحونه خوردیم رفتیم مغازه ، حاج آقا قبل ما بازش کرده بود ، ماهم ازش اجازه گرفتیم رفتیم بانک تا به خاطر سررسید قسطمون پول برداریم ، بعد بانک رفتیم پمپ بنزین بعدش رفتیم عینک عمه ى همسرى رو بدیم به عینک ساز که بسته بود برگشتیم مغازه ، دیروز تو رستوران ١٧ پرس غذا اضافه مونده بود که دادن باخودمون آوردیم ، حاج خانم هم دیشب گفت فردا ناهار بیایین اینجا ، براى ناهار رفتیم اونجا دوتا از عمه هاى همسرى که از تهران براى جشن اومدن هم بودن براى ناهار حاج خانم جوجه کبابو گرم کرده بود ، بعد ناهار فیلم مراسمو تا نصفه نگا کردیم اما چون حسین و عسل اومدن تى وى رو خاموش کردیم قرار شد بقیه رو شب ببینیم ، اومدیم خونه خوابیدیم اما من به حدى خسته بودم که به همسرى گفتم تو برو مغازه من نیم ساعت دیگه میام ، خداروشکر مغازه هم وحشتناک شلوغه به خاطر همین خستگیم چند برابره ، بعد مغازه براى شام بازم رفتیم خونه حاج خانم اینا که ایندفه پیچاق قیمه رو گرم کرده بودن بازم دوتا عمه ها بودن با الناز وعسل ، حسین با پدرش براى دکتر رفته تهران، بعد شام ما رفتیم خونه بابام اینا ، صبح از دستفروشی که هر روز جلوى مدرسه بساط روسرى پهن میکنه یه روسرى حریر و یه شال ساتن خریده بودم براى مامانم که بردیم اونارم بدیم یه کمى نشستیم ، در مورد زمینى که قراره بابا برامون بخره حرفیدیم ، برگشتیم خونه که اول رفتیم خونه حاج خانم بقیه فیلم مراسم سولمازُ دیدیم ، بعدش از فایل عکسا که عکاس داده بود عکس انتخاب کردیم براى سولماز ، اومدیم خونه نشستیم یه کمى حرفیدیم بعدشم جیش ، بوس، لالا

از بلا.گفا26

تاریخ : یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:10 | نویسنده : Somayeh
سلام 

دیشب که شام پایین بودیم حاج خانم گفت قراره زندایی همسری از تبریز بیاد به خاطر همین باید برای فردا ناهر بپزم اما چون نمیخوام تو خونه پخت وپز کنم نمیدونم چیکار کنم، منم گفتم من که میخوام برای خودمون ناهار آماده کنم یه کمی بیشتر میپزم همه تون بیایین بالا که حاج خانم از خدا خواسته گفت باشه اما گوشت وبرنجو خودم میدمم تو بپز ، امروز صبح برنجو که دیشب خیس کرده بود با جوجه کباب مزه دار شده گذاشت رو پله ها همسری هم رفت آورد ، رو جوجه کبابش دو قاشق سس مایونز ریختم با نصف قاشق چایخوری رنگ زعفران ، برنجم آبکش کردم گذاشتم دم بکشه ، همسری مادرشو برد آرایشگاه منم خواستم صبحونه بخورم که نون نداشتیم به خاطر همین یه دونه کیک با چایی خوردم ، لباسامو دم دست گذاشتم ،  روی تختم مرتب کردم وروتختی روش انداختم آخه من همیشه روتختی نمیندازم همیشه پتوی گلبافت و تخت میندازم ، همسری قرار بود بره نظام مهندسی کاراشو انجام داده بود اومد خونه بهش گفته بودم برام قطره ی استریل چشمی بخره آورد قطره رو داد به هر دوتا چشمام  قطره رو ریختم بعد همسری برام لنز رنگی گذاشت ، خودم نمیتونم بذارم همیشه همسری برام میذاره ، آخه من تو عروسیا لنز میذارم فک میکنم بهم میاد و چشمامو خوشگل تر میکنه ، بعد عملیات لنز گذاری همسری رفت مغازه چند دقیقه بعدش همسری زنگ زد که کار مامان تموم شده زود بیا پایین تو روهم ببرم آرایشگاه ، آرایشگره حاج خانمو خیلی خوشگل کرده بود موهاشم سشوار کشیده بود موقع رفتن حاج خانم گفت تو دیگه پول ندی مال تو رو هم حساب کردم (دقت کردین حاج خانم خیلی عوض شده بعد اینکه اون روز نرفتم مهمونیش و ودر جواب حرفاشم هیچی نگفتم گوشی دستش اومده دیگه میدونه که اگه بازم اونجوری حرصم بده با اینکه چیزی بهش نمیگم اما عروسی دخترش یا هر مراسم دیگه ای نمیرم اونجوری دیگه همه میفمن که حاج خانم با عروسش سر سازگاری نداره و  با عروسش قهره که وجهه اش پیش فامیل خراب میشه اونم آدمی که سر همچین مسائلی خیلی حساسه) ساعت 2 کا منم تو آرایشگاه تموم شد اومدم خونه دیدم زندایی همسری خونه ماست وداره آرایش میکنه ، این زندایی همسری رو خیلی دوست دارم خیلی ماهه ، دو تا عمه ی همسری هم با هواپیما از تهران اومده بودن ، همسری وقتی من خونه نبودم سالاد مخصوص درست کرده بود به محض رسیدن به خونه هم جوجه ها رو برد تو بالکن بپزه منم سفره رو آماده کردم به حاج خانم اینا هم گفتم بیان بالا ناهار بخوریم همه مون داشتیم از گشنگی هلاک میشدیم ناهار با اینکه خیلی استرس داشتیم خیلی چسبید ، بعد ناهر اونا رفتن پایین همسری سفره رو جمع کرد منم لباس پوشیدم رفتم پایین ومنظر مهمونا بودیم تا از ساعت 3:30به بعد یکی یکی پیداشون شد ، حاج خانم یه خانم آورده بود برای انجام کارای مراسم  اون خانومه هم دستش درد نکنه همه ی کارا رو خودش تنهایی انجام میداد ، بعد اینکه مهمونا زیاد شدن شروع به رقصیدن وقر دادن کردیم  خانواده منم اومدن ، آبجیم وسولماز هم رقصیدن اما مهسا یه خورده خجالتیه به خاطر همین نرقصید مامانم همه کادوی جشن نامزدی 50 تومن به حاج خانم داد، به نصف سالن الناز با آبمیوه پذیرایی کرد نصفشم من پذیرایی کردم بازم قر قر قر تا اینکه خواهر داماد فرمودن اول به مهمونا میوه شیرینی بدیم بعد عروس داماد که بعد آرایشگاه اومده بودن خونه مابرن پیش مهمونا ، خانمه میوه ها رو چیده بود تو پیش دستی ها بازم نصف سالنو من میوه داادم نصفشم الناز ، سینی شیرینی خشکو خواهر داماد به مهمونا داد منم سینی شیرینی خامه ای رو به مهمونا دادم بعدش پذیرایی عروس وداماد اومدن جلوشون رقصیدیم البته من روی لباسم مانتو ی شالدار پوشیدم  ، خانواده داماد خیلی زرنگن عیدی سولماز رو هم تو جشن نامزدی براش آوردن یه دونه النگو بود با مانتو ، کیف ، کفش ،چادر ، بلوز ، آجیل ، برنج و ماهی دود ی 

ساعت حدود 8 بود که مهمونا رفتن ماهم اومدیم خونه خودمون به عکاس گفتیم ازمون عکس بگیره  

بعد منتظر موندیم تا وقت رستوران رسید ورفتیم اونجا ، بابام به خاطر زنعموم بیمارستان بود نیومد اما مامانم اینا وآبجیم اینا اومدن بیچاره مهسا امتحان داشت اما به اصرار آبجیم اومده بود ، حاج خانم به سولماز ودخترخاله ی همسری هدیه پاگشا بهشون داد(50تومن) ، بعدشم یه نیم سکه به داماد داد که وقتی هدیه اونو داد همه دست زدن و تبریک گفتن ، اومدیم خونه حاج خانم اینا دیدیم انگار خونشون بمب ترکیده اول من ، عمه ی همسری و همسری صندلی ها رو  یه جا جمع کردیم بعدشم منم کف سالنو جارو  کشیدم همسری هم پلین رو آورد تی کشید ، الناز خانم وحسین نیومدن از همون رستوران مستقیم رفتن خونه دوستشون که همونا رو برای شام هم دعوت کرده بودن ، فرشا رو آوردیم انداختیم کف سالن و چایی خوردیم اومدیم خونه خودمون وضعیت خونه خودمون بازم خراب شده منه بیچاره بازم باید تمیز کنم دیگه خسته شدم به خدا دیگه جسمم نمیکشه 

سنجاق موهامو باز کردم اما نتونستم برم حموم فردا صبح میرم




ادامه مطلب

از بلا.گفا25

تاریخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:3 | نویسنده : Somayeh
سلام

عاشق روزاى دم عیدم ، همه در حال خرید ، خونه تکونى وتمیزکارى ان ، وقتى میبینم همه شاد وخندون منتظر عیدن منم از خوشحالى همه خوشحال میشم ان شااله که همه بتونن هر چی که دلشون میخواد روبخرن و کیفشون کوک باشه

امروز صبح که بعد خوردن صبحانه رفتیم مغازه ، آبجیم زنگ زد گفت از آرایشگاه براى فردا براى من وحاج خانم وقت گرفته ، آرایشگر گفته چون دونفرن از ساعت ١٠ بیان که کارشون تا ساعت ٢ تموم شه منم به حاج خانم زنگ زدم گفتم اول شما میرین یا من برم که گفت بهتره اول من برم تا خیالم راحت باشه که کارامو به موقع میتونم برسونم ، بعد گفت دو دست پیش دستى و همه کارداى میوه خوریتو بیار برا فردا لازم دارم منم به همه درخواستاش گفتم:" باشه" ، بعد مغازه همسرى منو برد آرایشگاه برا اصلاح صورت وابرو چون آرایشگره مشترى زیادى نداشت گفتم خودشم بمونه دم در تا باهم برگردیم ، من کار این آرایشگرو خیلی دوست دارم براى ابرو همیشه پیش این میرم ، آرایشگره عقدمم همین بود اما براى فردا پیش این نمیرم چون هزینه اش زیاد میشه ، حدود ساعت ٢ کارم تموم شد ، باهمسری برگشتیم خونه ، تو فاصله ای که من آرایشگاه بودم همسری رفته بود شلوارشو از خیاطی گرفته بود(مامانم واسه تولد همسری پارچه ی شلواری داده بود که چون جنس پارچه خوب بود همسری داد براش بدوزن) به محض رسیدن به خونه گوجه خورد کردم تا املت درست کنم با پلو بخوریم تو فاصله آماده شدن ناهار روی ماشین لباسشویی و ظرفشویی رو تمیز کردم بعد ناهار هم روی گازو پاک کردم ، هود روهم تمیز کردم وفیلتر تازه انداختم روش  ، کار آشپزخونه هم تموم شد ، همسری لطف کرد جاروبرقی کشید، وقت نشد بخوابیم به خاطر همین یه کوچولو رو تخت دراز کشیدیم ، موقع رفتن به مغازه پیش دستى ها و کاردا رو بردم دادم به حاج خانم اینا ، کل فرشا رو جمع کردن و یه فرش دستبافت شش مترى وسط انداخته بودن ، شکر خدا مغازه هم که وحشتناک شلوغه و آدم از شدت خستگى حتى نمیتونه بمیره ، ساعت هشت بعد اینکه دختره فروشنده رفت خلوت بود همسری به حاج آقا گفت خلوته چیزى ام نیست ما یه جایى کار داریم بریم؟ حاج آقا هم گفت زود برین برگردین حسین قراره صندلى هارو بیاره ، تو ماشین همسرى به دوستش زنگ زد تا. ١٥ تومن که واسه آن تى ویروس لپ تاپ داده بود رو بریم بهش بدیم که گفت خونه نیستم و جایی ام که نمیتونم بیام بیرون بمونه هروقت راهت افتاد سمت خونمون میارى البته اولش چند بار گفت که نمیخوام ، بلاخره ماهم یه کم تو شهر دور دور کردیم وآهنگ گوش دادیم موقع برگشت به خونه حاج آقا زنگ زد گفت صندلى هارو آوردن زودتر بیایین ، من رفتم مغازه همسرى هم به کمک حسین صندلى هارو بردن طبقه دوم ، ساعت ٩:٣٠مغازه رو بستیم همسری مثل لبو سرخ شده بود وخیس عرق بود ، حاج آقا گفت حاج خانم آبگوشت پخته شما هم براى شام بیایین ، رفتیم دیدیم خوشبختانه الناز وحسین شام خوردن رفتن حاج خانم براى ماهم شام کشید خوردیم اومدیم خونه خودمون ، یه کوچولو استراحت کردیم بعد موهامو رنگ کردم رنگه بلوندتیره ، بعد رفتم حموم  بیرون دیدم همسری کل هال پذیرایی رو جاروبرقی کشیده میخواد تی بکشه ، تی پلین رو زندایی همسری خریده خیلی وسیله ی خوبیه کل هال وآشپزخونه رو همسری پلین کشید واقعا خیلی خوب تمیزکرد همه جا رو ، بعدش من چایی دم کردم خوردیم دوباره شروع به کار کردیم مبلا رو ک همسری به خاطر تی کشیده بود روی فرشا کشیدیم سرجای خودشون ، روی میزا وعسلی هارم دستمال کشیدم . 

نمیدونین با چه حالی این کارا رو انجام میدادیم اعصاب هر دومون به یه تار مو بند بود تا کله ی همدیگه رو از جا بکنیم    

رنگ موهام خیلی خوب یکدست در اومده اما ازش خوشم نیومد فک میکنم روشنه ،میخواستم تیره تر ازاین در بیاد همسری خیلی خوشش اومد میگه خیلی بهت میاد خوش رنگم هست ، نظر همسری برام خیلی مهمه اگه اون میگه خوبه پس حتما خوبه 

شب خوش