من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

از بلا.گفا19

تاریخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 17:58 | نویسنده : Somayeh
سلام ، شکر خدا برف همچنان در حال باریدنه از صبحم اصلا قطع نشده ،

من برای باریدن برف خیلی خوشحالم اما وقتى یاد دست فروشها میفتم ک چند روزه به خاطر بارش برف نمیتونن برن کنار خیابون بایستن ناراحت میشم یا وقتى کارگراى زحمت کش شهردارى رو میبنم تو سرما دارن برف داخل جوى آبو می رزین بیرون تا آب بند نیاد وخیابونو سیل آب نبره دلم میسوزه وناراحت میشم یا وقتى میبینم یکى با یه لباس نا مناسب برای سرما تو سرما بیرونه ناراحت میشم ، به هر حال خداروشکر

صبح ک دیدم بازم برف میاد خوشحال شدم البته از اون لحاظ خوشحال شدم بازم نمیرم مغازه تا ظهر خونه بودم و بازم کابینتا رو مرتب کردم برای ناهارم از دیشب خوراک زبان رو بخارى گذاشته بودم بعد ناهار بازم کارخونه انجام دادم بعد رفتیم مغازه ، بعد اینکه حاج آقا رفت برای ورزش منم رفتم خونه ظرفای تو ماشین ظرفشویى رو دستى شستم ، ماشین ظرفشویى دم عیدی برام ناز میکنه دوبار زدم هر دوبار ظرفا کثیف موندن ، قرصش اصلا حل نشده بود درسته کف ماشین افتاده بود به همسرى گفتم باید تعمیرکار بیاره ، بعد اومدم مغازه به خاطر برف خیلی خلوت بود حدود ساعت ٨ حاج خانم و سولماز اومدن رفته بودن برای خرید حلقه از بازارم رفته بودن خونه الناز، حاج خانم گفت قرار سه شنبه برای عقد محضری قطعی شده ، اما جشن نامزدى میمونه برای هفته بعد قبل از ایام فاطمیه . بعد مغازه اومدیم خونه برای شام ظهر ماکارونی شکل دار آبکش کرده بودم بعد اینکه رسیدم موادشو آماده کردم گذاشتم دم بکشه بعدش دوباره مرتب کردن کابینت بود تا موقع خواب

همسری از مادرش پرسید حلقه رو کی انتخاب کرد حاج خانم گفت سولماز انتخاب کرد بعد چند دقیقه ح. خ سوتى داد گفت نگین اتمم بود برلیانم بود من گفتم این برلیان خوبه اینو بردارین ، جالبه مادر عروس مگه برای خرید حلقه میره!!!!!!!!!!؟!!!

از بلا.گفا18

تاریخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | 11:53 | نویسنده : Somayeh
سلام 

از دیشب یه ریز داره برف میاد ، تمام مقاطع تحصیلی تعطیل شدن ، ماهم ک دیشب دیر خوابیده بودیم به زور بیدار شدیم ، همسری زنگ زد به مادرش گفت هوا خیلی بده با این وضع مشتری نمیاد مغازه رو یه کمی دیر باز کنیم که حاج آقا هم گفت من باز میکنم شما ساعت 11 بیایین ، ک صبحونه خوردیم اما من نرفتم موندم  یه کمی آشپزخونه رو تمیز کنم خریدای دیروزو جا به جا کنم ، از ساعت 11 تا 1 فقط سه تا از کابینت هارو مرتب کردم  ، بعد ایینکه همسری اومد ناهار خوردیم برای ناهار سیرابی رو بخاری گذاشته بودم خیلی وقت بود نخورده بودم خیلی بهم چسبید . 

امروز صبح حاج آقا سولمازو برده عکاسی تا برای برگه آزمایش عکس بگیره ظاهرا توخونه نداشته ، بعد با الناز وداماد وخواهر داماد رفتن آزمایشگاه بعد اون که باید سولماز و داماد میرفتن کلاس آموزش قبل از ازدواج الناز و خواهره برگشتن خونه هاشون حدود ساعت 1:30سولماز اومده خونه همسری از حاج خانم زنگ زد پرسید سولماز ناهار خورده اومده یا نه ؟ ک اونم گفت پسره گفته بریم ناهار بخوریم این نرفته برای آزمایشم ک باید ناشتا میرفتن یعنی صبحانه هم نخورده بودن ، قرار بود مادر داماد با دخترا و عروساش امروز بیان ک زنگ زدن گفتن سه شنبه میاییم همون روزم قراره عقدو میذاریم . 

بعد ناهار خوابیدیم و ساعت 4 رفتیم مغازه بازم برف می اومد مغازه هم خلوت بود ، بعد مغازه رفتیم پول قرعه ماهانه ی خانوادگی مون ک این ماه مال ما بود از مامانم گرفتیم ، قضییه بله برون سولمازو صبح تلفنی به مامانم گفته بودم شب ک رفتیم دیدم قیافه گرفته اما نفهمیدم از چیه آخرای شب ک ما میخواستیم بیاییم خونمون سولماز که با بهروز بیرون بود اومد ، از اینکه من گزارش لحظه به لحظه خواستگاری وبله برون سولماز2 رو بهشون نداده بودم ناراحت بودن  وبرام قیافه میگرفتن ، دیگه روم نشد بهشون بگم مگه شما هر اتفاقی تو خونتون میفته به من میگین؟ باور کنید وقتی من نامزد بودم چند بار خواهر ومادر بهروز برای خواستگاری اومده بودن اما به من که هنوز تو اون خونه بودم  من نگفته بودن بعد یه مدتی خودشون سوتی دادن که خانواده بهروز چندبار اومدن  

برف هنوز درحال باریدنه 

خدایا شکرت


از بلا.گفا 17

تاریخ : جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ | 18:32 | نویسنده : Somayeh
سلام  ، حمد وسپاس خدواند عز وجل را 

امروز صبح ساعت 7:30بیدار شدیم تا بریم نمایشگاهی ک به مناسبت عید تو کارخانه بهروز برگذار شده بود ، که همسری گفت به آبجیت زنگ بزن بریم اونا رم برداریم باهم بریم دیگه اونا ماشین برندارن ، منم تو فلاکس چای برداشتم با بیسکویت چون صبحونه نخورده بودیم و توماشین صبحونه بخوریم ، آخه من شدیدا وابسته صبحانه ام اگه نخورم ضعف میکنم من احساس میکنم خوشمزه ترین وبهترین خوراکی چای شیرین با پنیره حتی بیشتر مواقع برای شام هم میخورمش، بلاخره رفتیم آبجی اینا رو برداشتیم تو آخرین میدان شهر هم با سولماز اینا قرار گذاشته بودیم رفتیم دیدیم منتظرمونن خواهرا ومادر بهروز هم بودن ، تو نمایشگاه لباسای خوبی با کیفیت و قیمت مناسب بودن اما من چون یه مدت خیلی خرید کردم نیاز به لباس نداشتم و فقط نگا کردم ، برگشتنی یه خورده تو شهر دور دور کردیم بعد آبجی اینا رو بردیم گذاشتیم خونشون خودمون رفتیم بقیه خریدا رو انجام دادیم دل مرغ خریدیم با انواع مدل های مرغ ، کباب خورشتی ، ران ودرسته ، گوشت چرخ کرده هم سفارش دادیم برامون آماده کنه، بعدش رفتیم  شیرینی فروشی هم شیرینی تر گرفتیم هم شکلات تخته ای بقیه وسایلی رو ک نیاز داشتم اونجا نبوود قرار شد فردا از یه جای دیگه بریم بگیریم. 

بعد همسری منو گذاشت دم در خونه خودش رفت گوشت چرخ کرده رو بگیره که برگشتنی دیده بود مغازه شلوغه مونده بود به باباش کمک کنه ، منم توخونه دل وجگر مرغ روشستم به اضافه ران مرغ . 

قرار بود امروز بریم دیدن نوه عموم سوگند ک براش امروز جشن گرفتن ، به آبجی زنگ زدم گفتم من هنوز ناهار نذاشتم ناهار ک خوردیم بهت زنگ میزنم بیا دنبالم باهم بریم که آبجیم لطف کرد گفت حالا ک نذاشتی دیگه نذار بیایین خونه ما ناهارمون زیاده باهم بخوریم منم از خدا خواسته گفتم باشه بذار ببینم اگه همسری هم راضی بود حتما میاییم که به همسری زنگیدم اونم گفت اگه هنوز ناهارت آماده نیست بیا پایین بریم خونه اونا منم لباس مهمونی پوشیدم رفتم پایین ، آبجی چلو گوشت گذاشته بود ک خیلی خوشمزه بود بعد ناهار من ، مهسا و آبجیم رفتیم خونه عموم ، موقع رفتن کم کم داشت برف می اومد هوا هم خیلی سرد بود ، یه کمی نشستیم و سوگندم بغل کردم خیلی ناز بود خیلی هم خوشگل تا حالا بچه به این خوشگلی ندیده بودم ، خیلی شبیه مامان امه آخه مامانم خیلی خوشگله همیشه ما چهارتا دختر میخوریم ک چرا شبیه مامانمون نیستیم البته تو دخترا آبجیم یه کوچولو شبیه مامانمه ، اونجا که بودم حاج خانم به گوشیم زنگ زد گفت امشب بله برونه سولمازه تو هم بیا بعد این تماس فهمیدم ک آقای همسر سوتی دادن چون بهش گفته بودم اگه دعوتم نکنن نمیرم  اونم حتما رفته یه جوری به مادرش گفته که زنگ بزن سمیه رو دعوت کن ، دیگه چون هوا  بد بود وبرفم زیاد شده بود و ازیه طرفم من باید میرفتم مغازه زیاد نموندیم و قبل اینکه میوه بدن بلند شدیم البته شهلا مادر سوگندو میگم یه کیسه نایلکس بهمون میوه داد ، ساعت 4:35 دقیقه آبجی منو جلوی مغازه پیاده کرد ، مغازه شلوغ بود به خاطر همین خیلی خسته شدم اما از شانس خوبمون حاج آقا به خاطر بله برونه دخترش ساعت 7:30 مغازه رو بست ، تو راه پله حاج خانم گفت بیا موهای سولمازو سشوار بکش منم گفتم باشه شام بخورم میام پایین اما نمیدونم خوشبختانه چی شد زنگ زد گفت دیگه نمیخواد خودش اتو مو کشید ، برای شام برای همسری دو سیخ دل مرغ و برای خودم دوسیخ جگر مرغ کباب کردیم هرکی کباب خودشو رو گاز کباب کرد هوا سرد بود دیگه تو بالکن نذاشتیم  ، روی گاز به فنا رفت باید تمیزش کنم اینقده از گاز پاک کردن بدم میاد ، بعد شام آرایش کردم رفتیم پایین ، الناز شیرینی هارو تو میوه خوری چیده بود بهم گفت ظرف مناسب برای شیرینی داری؟؟ که منم اومدم از خونه دوتا شیرینی خوری پایه دار وبی پایه بردم  شیرینی هارو تو یکیش چیدیم ، همه مون استرس داشتیم من از مراسم بله برون خوشم نمیاد یه جور استرس آوره ، ساعت ده دقیقه به ده اومدن دخترا ، مادره ، پدره ، برادرا وپسره . داماد گل وشیرینی رو به سولماز داد ، گل خیلی ساده بود اصلا شبیه گل خواستگاری نبود ، بلاخره سر 114 سکه برای مهریه به توافق رسیدن وقرار شد فردا برن آزمایشگاه احتمالا هم مراسم عقدشون سه شنبه باشه . بعد رفتن اونا یه کمی نشستن حرف زدن بعدش ماهم اومدیم خونه  

کارمون از ساعت 12:30شب شروع تمام گوشتایی ک گرفته بودیم تو یخچال بود و هیچکدومو جابه جا نکرده بودم با کمک هم همه گوشتارو جابه جا کردیم تا اینکه ساعت 3:15 کارمون تموم شد از شدت خستگی و خواب آلودگی داشتیم میمردیم اما اگه تو فریزر نمیذاشتیمشون خراب میشدن بلاخره که مجبور بودیم مجبور میدونی مجبور

از بلا.گفا16

تاریخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 17:23 | نویسنده : Somayeh
سلام ، سپاس خدواند خوب ومهربان را 

امروز دیر بیدار شدیم به خاطر همین نتونستیم صبحونه بخوریم چایی رو بردیم مغازه با پیراشکی خوردیم ، امروز همسری جابه جایی جنس از روی دیوار ها روانجام داد خیلی خسته شد ، برای ناهار رفتیم خونه حاج خانم الناز وعسلم بودن ، حاج خانم ماهی رنگین کمان پخته بود ، بعد ناهار ح. خ گفت موهای سولمازو سشوار میکشی منم گفتم باشه اومدم سشوارمو برداشتم با برس ، اسپری و سرم مو رفتم پایین موهای سولمازو سشوار کشیدم انصافا خیلی خوب شد . امروز که مادر پسره قراره بیاد اصلا تعارفم نکردن ک منم برم با اینکه ناراحت شدم  اما چیزی نگفتم روزی ک پسره اومد حاج خانم الکی به همسری گفته بود ک برم اما الان اصلا نوک زبانی هم نگفت ، اومدیم خونه تا ساعت 4دراز کشیدیم ، همسری رفت مغازه اما من نرفتم چون حاج آقا نمیدونست که کلاسم هشت جلسه ای تموم شد موندم خونه تا یکی از اتاقا رو یکم تمیز کنم  ، تمیزش کردم اما جاروبرقیش موند بعد کشوی لوازم آریشمو تمیز کردم ، ساعت حدود 6:30بود که همسری اومد خونه گفت از موقعی ک رفتم مغازه بابا تومغازه ست دیگه حوصله مو سربرده بود ک از دستش فرار کردم بعد گفت مادره با سه تا از دختراش اومده بودن ک برای بله برون برای فردا قرار گذاشتن ک با آقایون قراره بیان ، بعد رفتیم مغازه تا ساعت 9.30مغازه بودیم ک حاج آقا گفت حقوقاتون تو خونه ست میخوایین بالان بدم؟ همسری هم گفت آره میخواییم بریم خرید کنیم ، من رفتم تو ماشین نشستم همسری هم رفت حقوقامونو گرفت ، اول رفتیم از لوازم بهداشتی خرید کردیم بعد رفتیم زبان ، دمبه ، شکمبه وجگر مرغ خریدیم بعدشم رفتیم سوپرمارکت که یه عالمه خرید کردیم وقتی اینجوری کامل خرید میکنیم دیگه 2-3 ماه خیالمون راحت میشه که همه چی توخونه داریم البته یه سری از وسایلم موند که فردا بریم بخریم . 

ساعت 11 رو گذشته بود ک رسیدیم خونه مسابقه فرمانده رو دیدیم ، برای شام تخم مرغ نیمرو کردم . 

قراره فردا با سولماز وبهروز بریم به نمایشگاه محل کار بهروز ظاهرا کارخانه ای که بهروز توش کار میکنه از تولیدات خودش نمایشگاه برگزار کرده واجناس تولیدی خودشون رو به قیمت خیلی پایین عرضه میکنه 

خیلی خسته ام     شب خوش     ساعت 1:10

از بلا.گفا15

تاریخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:36 | نویسنده : Somayeh
سلام ، سپاس خدواند مهربان را  

امروز سولماز اومده بود دنبال مهسا ک به ماهم تو مغازه سر زد ، ظاهرا دیشب سولماز با آبجیم رفته خونه اونا ک ظهرم دنبال مهسا اومده بود تا باهم قدم زنان برگردن خونه وقتی سولماز ومهسا مغازه بودن حاج خانم هم از بیرون اومد با الناز رفته بودن دکتر ، حاج خانم وقتی اعضا خانواده منو میبینه ک اومدن ناراحت میشه وقیافه میگیره از شانسم بازم وقتی مهسا وسولماز فقط 1-2 دقیقه بود اومده بودن وداشتن خدافظی میکردن ک برن اونم سر رسید اصلا بیخیال چیکار کنم اگه با نظر حاج خانم باشه 3-4 ماه یکبار ک خانواده ام میان خونمون اونم نباید بیان ، برای ناهار بازم همبرگر خوردیم بعد ناهار خسبیدیم بعد بازم همسری منو برد سر خیابون گذاشت ، قدم زنان ک میرفتم تو ویترین پودر نان خامه ای آماده دیدم یه بسته خریدم ببینم چطور در میاد ، امروز بعد تدریس استاد امتحان گرفت خیلی امتحان باحالی بود همه با مشورت هم به سوالا ک تستی بود جواب دادیم هرکدومم بلد نبودیم استاد خودش جوابشو گفت بعد امتحان هم رفتیم شهریه رو حساب کردیم ک 50تومن شد بازم فرحناز اینا تا یه جایی منو رسوندن بقیه رو با تاکسی اومدم، امروز خواهر خواستگار سولماز زنگ زده گفته فردا با مادر پسره میان تا مادره سولمازو ببینه ، آدمای عجیبی ان خیلی کش میدن خوب پسره پسندیده سولمازم ک جوابش مثبته دیگه باید قرار بله برون بذارن دیگه نه؟؟؟  ساعت 8:30 رفتیم خونه از گرسنگی داشتیم هلاک میشدیم  به محض رسیدن به خونه نخود گذاشتم آب پز شه البته ظهر گذاشته بودم خیس بخوره تا نفخش گرفته شه بعد میوه خورد کردم خوردیم وبعدشم خمیر پیراشکی رو آماده کردم گذاشتم ور بیاد  

 آش دوغ رو گذاشتم بپزه ، یه دونه  هیوا (به) تو خونه داشتیم ک از خیلی وقت پیش تو یخچال مونده بود اونو رنده کردم گذاشتم جلوی بخاری خشک شه تا بعدا باهاش چایی به دم کنم  ، مربای بالنگ از یک ونیم سال پیش تو یخچال داشتیم ک شکرک زده بود اونم احیا کردم تا همسری برای صبحونه بخورتش ،بعد خوردن آش پیراشکی هارو سرخ کردم (الان ک دارم اینو مینویسم میبینم چقد کار کردم) ، با اینکه خیلی خسته بودم اما به پیشنهاد همسری ت.خ.ت.ه نرد بازی کردیم که بازم من باختم . 

برای فردا ناهار نذاشتم حاج خانم به همسری گفته بود میخواین فردا برای ناهار بیایین ، همسری هم به من گفت منم گفتم بگو آره میاییم ، الناز هفته ای 3-4 روز میاد برای ناهار و شام  خونه اوناست اما ما رو هفته ای یکبارم ناچارا بعضی هفته ها دعوت میکنه بعضی هفته هام  دعوت نمیکنه. 

طرز پخت آش دوغ رو به خاطر ندا جون مدیروبلاگ "عمری که میگذرد" میذارم امیدوارم که بپزین و ازش خوشتون بیاد: 

طرز تهیه آش دوغ: 

مواد لازم: 

دوغ .....................................1 لیتر 

نخود آب پز شده .....................سه چهارم پیمانه 

برنج......................................نصف پیمانه 

سیر......................................10حبه 

سبزی آش دوغ......................یک ونیم پیمانه 

گوشت چرخ کرده....................2 قاشق غذا خوری 

آب .......................................1کاسه 

نمک......................................به میزان لازم 

تخم مرغ.................................1 عدد  

نعناع.......................................برای تزئین که جلوی نفخ نخود ودوغ روهم میگیره

*** سبزی آش دوغ شامل: گشنیز ، شوید و تره از هرسه به مقدار مساوی هستش 

 

 

تخم مرغ ، برنج و نمک را باهم هم میزنیم 

 

 

مواد آماده شده را داخل دوغ میریزیم و روی شعله گاز میگذاریم و اندازه شعله باید متوسط باشد ، هرچند دقیقه یکبار با ملاقه هم میزنیم  ، یک کاسه آب را هم به دوغ اضافه میکنیم

 

بعد از به جوش آمدن دوغ سبزی و نخود رااضافه میکنیم 

 

بعد از پنج دقیقه گوشت چرخ کرده را قلقلی می کنیم و داخل دوغ میریزیم 

 

حبه های سیر را خورد کرده داخل مواد درون قابلمه میریزیم 

 

بعد از به جوش آمدن دوباره ی آش و عوض شدن رنگ سبزی زیر آش را خاموش میکنیم 

 

نعناع داغ درست میکنیم  وروی آش دوغ میریزیم 

 

امیدوارم که بپزین و از خوردنش لذت ببرین 

نوش جان 

اینم پیراشکی کرمدار که پختم