من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

از وبلاگ قبلی

روزمره

 سه‌شنبه 23 تیر 1394 11:31 نظرات: 3 نظر

سلام سلام دوستای گل گلی نازنینم 

خوبین؟ 

دیگه سه روز دیگه ماه رمضون تموم میشه . من ماه رمضونو دوست دارم اما روزه گرفتن برام خیلی سخته مخصوصا کم خوابیاش داره منو میکشه . بهرحال که خداروشکر که خدا توفیق داد امسالم تونستیم روزه بگیریم. 

پست آخرو تا افطار یکشنبه نوشته بودم حالا بقیه اش..... 

دیگه بعد افطار به آبجیم زنگ زدم که بیاد دنبال ما باهم بریم خونه مامانم اینا دیگه ماشینو در نیاریم ُ ساعت ۱۰ گذشته بود اومدن دنبالمون ُ رفتیم دانیال و فاطی رو دیدیم   ماشااله تو این ۱۵ روز خیلی بزرگ شده آدم دلش میخواد فقط بغلش کنه وبچلونتش  خیلی ناز و خوردنیه 

قراره چهارشنبه ببرنش ختنه اش کنن ُ دلم براش میسوزه بچه به اون کوچیکی حتما دردش میاد . 

ساعت ۱۲ رو گذشته بود که برگشتیم اول من رفتم حموم بعد همسری رفت برای سحری ماهی مزه دار کرده بودم که گذاشتم تو تستر پخت و برنجم گرم کردم خوردیم ُ یه چیز جالب بهتون بگم ایندفه ماهی رو با سس  مایونز ُ زردچوبه ُ فلفل ُ آویشن و دارچین مزه دار کرده بودم خیلی خوشمزه شده بود اصلا هم بوی زهم نمیداد ُ بعدشم که دیگه طبق معمول خوابیدیم. 

دوشنبه: 

من که ۱۱ بیدار شدم اما همسری زودتر رفته بود مغازه دیده بود حاج آقا مغازه رو خودش باز کرده دیگه همسری ازش اجازه گرفته بود که بره مدارکشو از دانشگاه دوره ی لیسانسش بگیره (همونجایی که من قبلا کار میکردم) رفته بود مدارکو گرفته و برگشته بود مغازه منم ده دقیقه به ۱۲ رفتم مغازه چون همسری زنگ زد گفت مغازه شلوغه که البته تا من برسم خلوت شده بود. 

تو مغازه که بودیم رفتم یک کیلو سبزی آش دوغ خریدم ُ البته سبزی دارم تو فریزر اما چون مال چند وقت پیشه مزه ش خیلی بد شده به خاطرهمین خواستم با سبزی تازه آش دوغ بپزم. 

ساعت  2 برگشتیم خونه ودست به کار پاک کردن  و خورد کردن سبزی یا شدم  ُ وسایل افطار و سحری رو آماده کردم دیگه وقت نشد بخوابم یه کوچولو هم با گوشی همسری پو بازی کردم. 

۵:۳۰مغازه بودیم  تا ۸:۱۵ که من اومدم خونه تا آشو بذارم بپزه و افطار آماده کنم ُ آش و برنجو پختم و برای سحری گوشت گوسفند مزه دار کردم  تا سحر کبابش کنم  و برای همسری هم یه تیکه ی کوچولو کباب کوبیده تو تستر گذاشتم بپزه 

همسری اومد افطار کردیم و یه کوچولو استراحت کردیم رفتیم خونه مامانم دانیالو ببینیم 

وقتی دانیالو بغل میکنم اصلا دلم نمیخواد بذارمش زمین فقط میخوام تو بغلم باشه وهمش بوسش کنم . ساعت ۱۲ گذشته بود برگشتیم خونه خوابیدیم و من ۳:۳۰بیدار شدم برنجو گرم کردم و کبابا رو آماده کردم بعدش همسریو به زور بیدار کردم غذا خوردیم خوابیدیم. 

سه شنبه: 

امروز یه کوچولو سحر خیز شدم ساعت۱۰ بیدار شدم ُ آشپزخونه رو مرتب کردم بعدشم اومدم دارم پست میذارم ....... 

تو پست بعدی یه تعداد عکس که بعد خرابی بلاگفا نشد بذارمو میذارم البته تعدادشون خیلی زیاده کم کم میذارم 

دوستون دارم بوس بوس

چند روز نوشت

 سه‌شنبه 16 تیر 1394 19:19 نظرات: 3 نظر

سلام سلام

نماز روزه هاتون قبول دوستاى گلم 

یکشنبه:

اول اینو بگم که بدجور گشنمه ، رنگ صورتمم زرد شده انگارى که مریضم ، ایشالا که خدا روزه هایی که میگیرمو قبول کنه،

تا اونجایی نوشتم که إفطار کردیم بعد إفطار سریالاى شبکه ٣و ١ رو دیدیم بعد رفتیم مسجد براى أحیا ، البته قبل اینکه مراسم تو مسجد شروع بشه با همسرى هم پیاده هم با ماشین دور دور کردیم ،  همه ی دوستاى گلم و همه مردمو دعا کردم ، ساعت تقریبا ١٢ بود که مراسم تموم شد بعدش رفتیم خونه بابا اینا که سولماز تو خونه تنها بود و مامان و بابا رفته بودن مسجد ، یکمى نشستیم اول مامان اومد بعدش بابا اومد دیگه ساعت٢ رو گذشته بود که اومدیم خونه ،

همسرى رفت صورت شو اصلاح کنه که من خوابم برده بود ، بعد اینکه همسرى بیدارم کرد سحرى خوردیم و خوابیدیم.  

راستى همسرى صبحا ساعت ١٠ مغازه رو باز میکنه اما من ساعت١٢ میرم مغازه ، قبل اینکه برم مغازه هر روز ظرفای سحرى رو میشورم و خونه رو مرتب میکنم بعد میرم مغازه، 

دوشنبه: 

براى إفطار خونه آبجیم دعوت بودیم ، ظهر آبجیم زنگ زد گفت میخوام براى إفطار به جای فرنى شله زرد بپزم ، که منم گفتم زحمت میشه هیچکدومو نپز ، و گفت که قراره مامان اینا شنبه برن تبریز دانیال  ( پسر فاطی ) رو ختنه کنن بیارن ، که منم دیدم بازم یه خرج دیگه افتادیم ، رفتم برای دانیال یه دست بلوز شلوار خونگی سایز١ خریدم ، که شب بردم آبجی اینا ببیننش گفتن خیلی کوچیکه ببر عوضش کن ، 

یه اتفاق خوب : همسرى قبلا تو بورس سهم خریدوفروش میکرد اما بعد اینکه با من ازدواج کرد وقتى من دیدم بیشتر مواقع ضرر میکنه بعضا سود دیگه نذاشتم سهم بخره وهمه ى پولشو از بورس آورد بیرون، حالا چندسال پیش یعنى قبل از من همسرى از مس. کرمان سهم خریده و فروخته بود اما چند وقت بود که از مس. کرمان نامه مى اومد که به شما حق تقدم تعلق میگیره و به علت افزایش سرمایه ى سهم مبلغ ٢٦٤٠٠٠ تومن پول هم تعلق میگیره ، که به این نامه اعتنا نمیکردیم دیروز بلاخره همسرى به شرکت مس. کرمان زنگ زد وپرسید که منظور از این نامه چیه ؟ چون من خیلی وقته سهممو فروختم ، که اونا بهش گفته بود این پول به شما تعلق میگیره و با کارت ملى و کد بورس برین پولتونو از بانک مل.ت بگیرین

که منو همسرى هم انگار که صاحب یه پول قلمبه ى میلیاردى شدیم خیلی خوشحال شدیم ، همسرى رفت از بانک پولو گرفت 

واقعا از ته قلب هر دو مون خیلی خوشحالیم که خدا لطف کرد و تو این اوضاع بی پولى و قرضو قوله این پولو برامون رسوند ، احتمالا با اون پول یکى از ربع سکه هایی که از مامان قرض کردیمو بخریم بدیم ، 

بعد از ظهر رفتیم خونه استراحت کردیم و ساعت ٥:٣٠ رفتیم مغازه تا ٨:٣٠ مغازه بودیم ، ٨:٤٠ سولماز اینا اومدن دنبالمون رفتیم خونه آبجیم،

ماشین خودمونو تو حیاط بابام اینا گذاشتیم چون نمیخواییم خانواده همسرى بدونن ماشین خریدیم

بیچاره آبجیم از صبح هلاک شده یه عالمه غذا ، آش و دسر آماده کرده بود

بعد شام هم هندونه خوردیم  و با بابام اینا برگشتیم خونه،

آبجیم براى سحری مون پیچاق قیمه داده بود که همونو خوردیم . 

سه شنبه: 

صبح حدود ۱۰:۳۰بیدار شدم ظرفا رو شستم رفتم مغازه  .  

پاهامو اپیلاسیون کردم ُ شده بودم گربه ی پشمالو خوب شد یه کوچولو به خودم رسیدم  

ظهر رفتیم لباسی که برای دانیال خریده بودمو عوض کردم دو سایز بزرگشو خریدم  . سر راه ۷ تا فطیر محلی خریدیم ۶ تا برای مادر همسری یکی هم برای خودمون  . همسری برد نونا رو داد ولی من نرفتم . اومدیم خونه استراحت کردیم ساعت ۵:۳۰هم رفتیم مغازه البته خواب مونده بودیم وهول هولکی لباس پوشیدیم پریدیم مغازه. 

تو مغازه با مشتری دعوام شد . من از دعوا وتنش خیلی بدم میاد اما متاسفانه پیش اومد دیگه . ماجرا از این قرار بود که سه تا خانم جوان بودن ؛ منظورم از خانم اینه که متاهل بودن وجلف ؛ چند تا مانتو برداشتن رفتن اتاق پرو ؛ منو فروشنده هم جلوی اتاق ایستاده بودیم ؛ یکی از اونا یه مانتوی نخی کوتاه داریم پوشید و دوستاش الکی مسخره میکردن میخندیدن اون خانمه در آورد داد به یکی دیگه وقتی اونم پوشی بازم الکی و بیخود مسخره میکردن میخدیدن خانم دومیه مانتو رو درآورد داد به خانم سومی داد که اونم بپوشه تو فاصله ای که سومی میخواست همون مانتو روبپوشه اولی یه مانتو ی دیگه پوشید بازم بیخودوبیجهت میخدیدن که من به خانم سومی گفتم ک خانم اگه این مانتو خیلی مضحک و بده چرا میپوشین و الکی میخندین؟  

که برگشت به من گفت به تو چه ؟ به تو اصلا هیچ ربطی نداره ؟ که من گفتم یعنی چی الکی لباس میپوشین مستهلک میکنین بعد میگین به توچه ؟

برگشت گفت تو اینجا فروشنده اى وبه تو ربطی نداره وکاره اى نیستى که به ما بگى نپوشین!!! منم گفتم مغازه مال خودمونه ، که یکیشون که قد کوتاه ، سبزه و لاغر بود گفت الکى میگه فروشنده ست و اینجا هـیچکاره ست ، که من رفتم همسرى رو صدا کردم گفتم این خانما قصد خرید ندارن الکى مانتو میپوشن در میارن میخندن ، که تا اومدن همسرى برگشتن به من گفتن به ما حسودیت میاد ، که من گفتم به چی شما باید حسودی کنم؟؟؟ یکیشون برگشت یه حرف نا جور گفت که همون موقع همسرى رسید واون حرف دختره رو شنیدو به منو فروشنده گفت شماها اصلا حرف نزنین بذارین برن، بعد موقع بیرون رفتن از مغازه همونو که میگفت به ماحسودیت میاد از همسرى پرسید این خانم( من ) با شما چه نسبتى دارن؟ همسرى گفت خانمم همسرم هستن ، دختره اومد جلوى من بهم گفت با شوهرت دوستم ، الان چندساله !!!!! که خداروشکر بعدش از مغازه رفتن بیرون،

افطارى خونه بودیم ، ساعت١٠:١٥ با حاج خانم و سلم از رفتیم خونه دخترخاله ى حاج خانم براى مراسم أحیا ، خیلی سرد باهم سلام وعلیک کردیم اونجا الناز وعسل رو هم دیدم با الناز سلام علیک کردم اما عسل جوابمو نداد( جغله بچه رو ببین چطور تربیت کردن) ساعت ٢ مراسم تموم شد اول دعاى مجیر روخوندن بعدش جوشن کبیر و در آخرم بک یا ا... 

برگشتیم خونه براى سحر ته چین مرغ پختم  و تاسحرم بیدار بودیم غذا خوردیم خوابیدیم.

چهارشنبه:

ساعت١١ از خواب بیدارشدم ، همسرى رفته بود مغازه ، منم که خونه بیکار بودم صورتمو پاکسازی کردم ُ صورتم خیلی نرمو وناز شد ُ همسری بعد اینکه برگشت خونه هلاک شد بس که بوسم کرد

 منم بعدازظهر رفتم مغازه ، براى سحرى  اسلامبولى پختم ، بعد إفطار رفتیم خونه بابام اینا ، موقع اومدن از حیاطشون با خودمون  توت آوردیم .

پنجشنبه:

صبح ساعت. ١٢ رفتم مغازه ، اصلا حالم خوب نبود یه جور ضعف جسمانى داشتم و خیلی گشنه ام بود ، برگشتیم خونه استراحت کردیم براى سحرى سیب زمینى پلو پختم و خورشت نذاشتم با خودم گفتم شب املت میپزم ، 

ساعت ٨:١٥ دقیقه رفتم خونه لباس پوشیدم رفتیم خونه مامان بزرگم آخه براى افطارى خونشون دعوت بودیم سه تا خاله هام با بچه هاشون بودن ودایی و زنداییم هم بودن،

خیلی خوش گذشت ،  

براى شام مرغ پلو داشتن بعد شام هم که آبجیم وعروس خاله ظرفا رو شستن ومنم تو جابه جایی و خشک کردن ظرفا کمک کردم. 

بعدش هندونه خوردیم وخاله برامون برای سحری  سوپ ُ فرنی و مرغ داد که من پلو  داشتم تو خونه  ُ برگشتیم اومدیم خونه. 

جمعه: 

صبح ساعت۱۱ بیدارشدم همسری رفته بود مغازه ُ از مغازه برگشت تا ساعت۶ خوابیدیم بعد ساعت ۶:۳۰رفتیم مغازه تا ساعت  ۸:۴۰مغزه بودیم ُ بعد مغازه برگشتم خونه غذاهارو گرم کردم  گذاشتم تو سبد برای افطار رفتیم شورا.بیل ُ استثناا جمعه هوا خیلی گرم بود  

بعد افطار رفتیم خونه مامانم اینا یه کمی نشستیم بعد بلند شدیم رفتیم خونه آبجیم اینا ُ اونا هم جلوی درخونشون بودن وداشتن در نفررویی رو که برای ورودی تازه خریدن جا می انداختن 

ساعت ۱۲:۳۰برگشتیم خونه ُ برای سحری مرغ و قورمه سبزی داشتیم ُ برنج دم کردم خوردیم. 

شنبه: 

بازم ساعت حدودای ۱۱ بود که بیدار شدم ُ خونه رو مرتب کردم ساعت ۱۲ مغازه ُ  تا ساعت ۲ مغازه بودیم . 

مامان مانتو نخی تابستونی میخواست ظهر بعد مغازه براش ۴ تا مانتو بردم که یکیشو برداشت قرار بود برن تبریز فاطی ودانیال روبیارن ُ دیگه ما برگشتیم خونه استراحت کردیم و رفتیم مغازه. 

برای افطار رفتیم خونه مادرشوهر ُ البته من دلم نمیخواست برم اما همسری گفت بهتره بریم تا بعدا مادرم ازمون آتو نگیره که که شما با رفت وآمد نمیکنین و از ما فرار میکنین ُ  سولماز وشوهرش هم بودن 

زیاد باهاشون گرم وصمیمی نشدم اما به طور ضمنی باهاشون  خیلی کم حرف میزدم. 

بعد  شام بلند شدیم رفتیم خونه آبجیم اینا ُ آبجیم کیک فنجانی پخته بود که خیلی خوشمزه شده بود . 

ساعت۲ برگشتیم خونه ُ برای سحری املت با پلوی زرد پخته بودم ُ برای سحری به زور بیدار شدیم خوردیم وخوابیدیم. 

یکشنبه: 

بازم ساعت۱۱ بیدار شدم ُ خونه رو مرتب کردم ساعت ۱۲ رفتم مغازه  

به مامان اینا زنگ زدم گفتن با فاطی اینا برگشتن خونه ُ بعد افطار برای دیدنشون میرم.

از بلاگ.اسکای

اولین شب قدر

 یکشنبه 14 تیر 1394 20:38 نظرات: 5 نظر

سلام 

خیلی تنبل شدم خیلی خیلی تنبل

از یه طرفم که وبلاگ قبلیم حذف شد دیگه دستم به نوشتن نمیره

خیلی هم فراموشکار شدم ، دو روز قبل اصلا یادم نیست که چطور گذشته

اما خداروشکر دیروزو یادمه براى افطار اضافه های سحرى هاى پیشو گرم کردم خوردیم براى سحری هم ماکارونى پختم ، چند روز پیش دکتر تغذیه میگفت بهتره براى سحری ماکارونى بخورین ، دیرتر گرسنه میشین ، منه دیونه ام هم به حرفش گوش کردم اما الان که ساعت ٨:٣٠ هستش دارم از گشنگى هلاک میشم گلومم بدجور درد میکنه ، خب ماکارونى چربه دیگه گلو رو اذیت میکنه

براى إفطار امشب هیچى نذاشتم اضافه ى ماکارونى رو قراره بخوریم، براى سحرى قورمه سبزى با برنج گذاشتم . 

بعد إفطار میریم خونه مامانم . 

خونه مادرشوهرم هم که چند وقته نمیرم اما همسرى میره البته من خودم میگم که بره بهش سربزنه بلاخره مادره دیگه درسته از من خوشش نمیاد اما بچشو که دوست داره ، از یه طرفم نمیخوام بعدا حاج خانم بگه دختره نمیذاشت پسرم بیاد منو ببینه.

فردا براى افطار خونه آبجیم دعوتیم ،

حیف که با این قهر بازی در آوردناى خانواده شوهرم نمیتونم مهمونى إفطارى بدم ، من از مهمونى دادن خیلی خوشم میاد اما بازم حیف ... 

راستى قبل از ماه رمضون همسرى رژیم کانادایی گرفت ٦ کیلو لاغر کرد منم هم تو دوره رژیم همسرى هم هم تو دوران ناراحتیم جمعا ٤ کیلو لاغر کردم

الان تو مغازه ام میخوام برم خونه سفره ى إفطار پهن کنم

راستى امشب که شب احیاست منم دعا کنین البته شما چه  منو یادتون بیفته چه نیفته من بهترین تقدیرو براتون از خدا میخوام

التماس دعا

از بلا.گفا۳۵

تاریخ : چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:21 | نویسنده : Somayeh
سلام دوستای گل گلی 

اینم عکسای جمعه گذشته 

  

 

 

 

  

 

 

جایی که صبحونه خوردیم یعنی خود مشه سویی 

 

 

 

 

 

 

باباجونم  و همسری کبابای ناهارو تو حیاط پختن 

 

اینم عکس لحاف تشک بچه ی فاطی البته مامان علاوه بر اینا یه دست لحاف تشک نوجوانی و یه دستم بزرگسالی برای بچه درست کرده . 

 

ادامه پست چهارشنبه: 

بعد ازظهر بعد گذاشتن پست یه کوچولو خوابیدیم وساعت 4:30رفتیم مغازه ، الان که دارم این پستو مینویسم خورد و خمیرم ، مغازه خیلی شلوغه منم که دست تنهام خیلی خسته میشم . 

خانواده شوهر سولماز اومدن خونه سولمازو دیدن وهوا تاریک شده بود که رفتن ،  

بعد مغازه به محض رسیدن به خونه یه کوچولو استراحت کردم بعد دوتا سیب زمینی پوست کردم وحلقه ای سرخشون کردم ، حاج خانم قیمه ی جگر گوسفند پخته بود که بهمون داد اما من نخوردم چون زرشک داشت ، شام که خوردم اومدم تو اتاق روی تخت نشستم ولپ تاپو گذاشتم روی پام و عکسا رو آپلود کردم و این پست کوتاهو نوشتم ، 

الانم میخوام بعد ثبت این پست بخوابم. 

دوستون دارم

از بلا.گفا34

تاریخ : چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 15:5 | نویسنده : Somayeh
سلام دوستاى گلى من دوستون دارم هوارتا

به خاطر تاخیر چند روزه ام ازتون معذرت میخوام شرمنده باور کنید اصلا وقت پست گذاشتن ، وبگردی و اینترنت نداشتم ، فک کنم از این به بعد2-3 روز یکبار  بتونم آپ کنم . 

حالا چند روز سنبل میکنم یکجا مینویسم

چهارشنبه:

صبح همسرى رفته بود فیش بیمه رو در آورده بود ، ساعت ٩ اومد دنبالم بریم پولارو بریزیم به حسابم و کارت عابر بانکم بگیریم که واریز پول و گرفتن کارت عابر بانک تا ساعت ١٠ طول کشید بعد که برگشتیم خونه من رفتم صبحونه آماده کردم همسرى هم مغازه باز کرد ، برگشتم مغازه باهم صبحونه خوردیم ، تاظهر خبرخاصی نبود ، حدودساعت ٢ رفتیم خونه وبراى ناهار که خوراک لوبیا داشتیمو خوردیم بعد یه کوچولو حرفیدن خوابیدیم ، من ١/٥ ساعت خوابیدم ،خیلی حال داد ، عاشق خوابم . تومغازه خیلی گشنه ام بود به همسرى گفتم براى شام بریم ساندویچ بخوریم اضافه ناهار امروزم براى فردا ناهار میخوریم که همسرى هم موافقت کرد ، بعد مغازه رفتیم دم یه ساندویچی همسرى دوتا ساندویچ گرفت تو ماشین خوردیم ، چند روز بود هوس ساندویچ کالباس کرده بودم ، که همسرى براى هردومون ساندویچ ژامبون گرفته بود ، بعد اینکه دلمونو از عزا درآوردیم برگشتیم خونه که اول رفتیم پیش حاج خانم اینا بعد یه کم نشستیم حرفیدیم و حاج خانم گفت فردا براى ناهار میایین یا شام ؟ چون قراره طبق معمول الناز براى ناهار بیاد و بهزاد هم از این به بعد براى شام میاد ،( دقت میکنین دختراش برای شام یا ناهار اومدنشون برنامه دارن اما مارو هروقت  که خودش صلاح بدونه دعوت میکنه بعضا دو هفته براى شام ناهار دعوتمون نمیکنه در حالیکه الناز علاوه بر پنجشنبه که به قول خودش روز اونه وسط هفته هم چندبار اونجاست )، که همسرى هم گفت باشه براى شام میاییم، بعدش بلند شدیم اومدیم خونه که همسرى گفت به خاطر تو گفتم براى شام بریم چون الناز حرصت میده منم ناراحت میشم، قربون عشقم برم که همش به فکر راحتی وآرامش  منه.

پنجشنبه: 

صبح که طبق معمول مغازه بودیم ، ناهار هم که اضافه ناهار دیروزو داشتیم ، موقع رفتن به خونه دیدم حاج خانم یه پیش دستی تره گذاشته روپله ، برداشتم رفتم خونه لوبیا رو گذاشتم گرم شه ، تازه نشسته بودیم به ناهار خوردن که حاج آقا به همسری زنگ زد گفت خانم ه....همکار سابق سمیه اومده مغازه ، منم ناهار نخورده رفتم پایین ببینمش ، رفتم دیدم جلوی در منتظرم بود ، گفت اومدم باهم بریم برات پیراهن مجلسی که میگفتی میخوایی بخری برات بگردیم پیدا کنیم آخه چند روز پیش بهش زنگ زده بودم حالشو بپرسم که در مورد لباس وآرایشگاهم حرف زدیم ،دیگه من خیلی اصرار کردم که بریم بالا ناهار بخوریم بعد بریم بازار که نیومد و گفت من همینجا تو مغازه منتظرتم تو برو ناهارتو بخور برگرد ، خانم ه....خیلی خانم خوبیه ده ماه از من بزرگتره ، زمانی هم که باهم همکار بودیم رابطه موون باهم خیلی خوب بود که الانم خیلی دوستش دارم ،برگشتم خونه به همسری گفتم که زود ناهار بخوریم بریم پایین ، چند لقمه ناهار خوردیم ، منم برای دوستم یه لقمه از تره برداشتم ورفتیم پایین ، اول رفتیم دم در آرایشگاهی که دوستم خیلی تعریفشو میکرد ، زنگ زدیم باز نکردن قرار شد بعدا خودم بیام با خانمه حرف بزنم ، البته اگه آرایشگاه مونا بهم وقت نده از اون وقت میگیرم، بعد رفتیم برای من پیراهن ببینیم که مغازه ها سر ظهری بسته بودن ، از پشت شیشه ی یکی  از بوتیکا دوستم لباسی رو که برای جشن عقدکنان زن داداشش خریده بودنو نشونم دادو همشم میگفت حتما بیا اینو بگیر خیلی عالیه قیمتش 380تومن بود ، اما مدل لباس چندان به دلم ننشست اما دیگه به اون چیزی نگفتم ، دوستمو بردیم تو یه خیابون پیاده کردیم ، میخواست برای خودش کفش بخره به خاطر همین نبردیمش در خونشون  . 

از اونجا برگشتنی رفتیم خونه مامانم اینا تا راجب قراره فردا که مثل هفته قبل بریم کوهنوردی باهاشون حرف زدیم وقرار شد بابا گوشت قرمز کبابی بخره وهمه وسایلو اونا بردارن به جز برنج که من قرار شد بپزم و برداریم، چون ناهارمونو ناقص خورده بودیم اونجا اضافه ناهارشون که برنج وقیمه بود رو خوردیم و قرار برای ساعت 6 صبح گذاشتیم ، برگشتیم خونه و حاج خانمو برداشتیم رفتیم آرایشگاه مونا تا برای عروسی برای خودمون وقت بگیریم که البته حاج خانم میخواد موهاشم مش کنه که میخواد همون خانمه براش مش بذاره ، خانمه گفت احتمالا اون تاریخی که شما میگین من اینجا نباشم 20ام زنگ بزنین ببینین اگه اینجا بودم حتما کارتونو انجام میدم ، که درنهایت قرار شد تا 20 منتظر بمونیم اگه خانمه اینجا نبود من میرم همون آرایشگاهی که دوستم گفت . 

رفتیم دم در الناز اینا والناز وعسلو برداشتیم (چون عسل مریض بود امروز استثنا برای ناهار نیومده بودن) ، عسل قرار شد با ما بیاد خونه وپیش سولماز بمونه و حاج خانمو  النازو بردیم خونه دختر خاله ی حاج خانم گذاشتیم ، آخه تو شهر ما روز رغیب اونایی که آدم تازه مرده تو سال جدید دارن ، همه میرن برای عرض تسلیت به خونشون . 

برگشتیم خونه عسل رفت پیش خاله اش ماهم اومدیم استراحت کردیم بعد رفتیم مغازه. 

تا ساعت 15 دقیقه به 10 مغازه بودیم بعد مغازه رفتیم خونه حاج خانم که بهزاد هم  اومده بود ، سفره رو پهن کردیم ، تو کشیدن غذا هم کمک حاج خانم کردم (مرغ پلو با سوپ جو) پخته بود ،بعد شام سفره رو جمع کردیم نشستیم یه کمی حرفیدیم ومسابقه ی 103 شبکه 3 رونگا کردیم ، چای خوردیم ومیوه آوردن که من نخوردم و برگشتیم خونه ، تو خونه وسایل مورد نیاز فردا رو آماده کردم  تخم مرغ آب پز کردم و خامه ومربا برداشتم و کته هم گذاشتم پخت و حدود ساعت 1 خوابیدیم. 

جمعه: 

صبح ساعت 6 بابام زنگ زد گفت آماده شین تا یه ربع دیگه میاییم دنبالتون ، ماهم زود بلند شدیم رفتیم دستشویی و لباسامونو پوشیدیم ، منم آرایش کردم که اونا رسیدن چند دقیقه دم در معطل ما شدن بعد ما رفتیم پایین ، بازم رفتیم مشه سویی که همسری بازم تا گیلده رانندگی کرد ، هوا بارونی بود اما ما فک کردیم اینجا هواش بارونیه اونجا ها هواش حتما بهتره ، از ساعت یه ربع 8 که شروع به پیاده روی کردیم تا برگشتنمون که حدود ساعت 2:30بود یکریز زیر بارون بودیم ، و کلا خیس شده بودیم . 

مامانم خیلی از بارون بدش میاد البته علت داره ، به خاطر اینکه همیشه وقتی زیر بارون میمونه سرمامیخوره وبدنش عفونت میکنه  

بیچاره خیلی سردش بود وهمشم میلرزید ، بکوب تا خود مشه سویی رفتیم و اونجا صبحونه خوردیم ، مامانم از شدت سرما حالش خوب نبود یهویی بابا یادش افتاد که بارونیه بادگیرشو تو کوله پشتیش آورده و داد به مامان که بپوشه بعد پوشیدن بارونی یکم حال مامان بهتر شد ، بعد بابا وهمسری رفتن که تو آبگرم مشه سویی آب تنی کنن ، همسری تو آب نرفت چون هوا خیلی سرد بود اما بابا تو آب رفته بود و خیلی از آب تنی لذت برده و کیفش کوک شده بود ، برگشتن دوباره شروع به پیاده روی کردیم تا رسیدیم به ماشین . 

این دفه خیلی اذیت و خسته شدیم ، چون همه گلی بود نتونستیم جایی بشینیم واستراحت کنیم فقط منو مامان چند بار اونم به مدت2-3 دقیقه روی کنده درخت یا سنگ نشستیم . 

با اینکه خیلی گشنه بودیم اما به خار بدی هوا ناهار نخوردیم قرار شد تو گردنه حیران بعد از تونل بشینیم ناهار بخوریم که دیدیم هوا خیلی سرده اونجا هم نخوردیم قرار شد بریم سر  زمینای بابا ناهار بخوریم که بازم به خار سرما ، باو ومه اونجا هم نموندیم ، بلاخره من پیشنهاد دادم که بریم خونه بابا اینا و کبابو تو حیاط بپزیم وتو انبار خونشون که یه اتاق 12 متریه بخوریم ، (اون انبار یا همون اتاق قبلا اتاق من بود ) که همه با پیشنهادم موافق بودن و رفتیم خونه بابا ، بابا و همسری منقل گذاشتن و آتیش آماده کردن منم کبابا رو سیخ زدم وبرنجم گذاشتم رو پیک نیکی گرم شه ، بیچاره مامان حالش خوب نبود وسردشم بودم  . 

به یاد اینکه توطبیعت نشستیم وداریم ناهار میخوریم ناهارمونو اونجا خوردیم وماشین بابا رو برداشتیم اومدیم خونه ، به محض رسیدن به خونه دوش گرفتیم وخوابیدیم ساعت 8:30بیدارشدیم قرار شد ماشین بابا رو ببریم بهش بدیم که من برای اینکه موقع اومدن ماشین نداشتیم به آبجیم زنگ زدم گفتم بره خونه مامان اینا و همدیگه رو اونجا ببینیم وموقع برگشتنم مارو بیارن بذارن دم در خونمون. 

تو راه با مامان و همسری قرار گذاشتیم که فردا بریم تبریز هم من برای خودم پیراهن بخرم هم مامان بره برای بچه ی فاطی سیسمونی بخره موقع برگشتنم فاطی رو باخودمون بیاریم تا روز پدر شوهرش بیاد ببرتش ، همسری به مادرش زنگ زد گفت به بابا بگو ما فردا میریم تبریز ونمیاییم مغازه بعد گفت ببین اگه بابا راضیه مابریم یا ناراضیه بهمون بگو که  حاج خانم در جا گفته بود : ااااا فردا !!!! فرار من فردا برم خلخال سویی !!!چند دقیقه بعد حاج خانم زنگ زد گفت بابات میگه برین اما ماشینو برندارین خودم لازمش دارم ، چون قرار بود شنبه جنس جدید در 10 مدل بیاد حاج آقا الکی گفته بود ماشینو لازم دارم که مانریم ، بلاخره ماهم نرفتیم تبریز. 

وقتی رسیدیم خونه مامان اینا آبجیم اینا اونجا بودن ، آبجیم آش کشک خوشمزه پخته بود ، اول نشستیم یه عالمه حرفیدیم بعد آشو خوردیم و با اونا برگشتیم خونه . 

مامان خیلی خسته بود ورنگ و روش پریده بود منم خودمم خیلی خسته بودم. 

شنبه : 

چون دیشب برای شنبه ناهار نذاشته بودم یه کم زودتر بیدار شدم و برای ناهار ماکارونی پختم ، بعد باهمسری صبحونه خوردیم ورفتیم مغازه ، بعد مغازه برگشتیم ناهارمونو خوردیم و رفتیم بازار برای من دنبال پیراهن گشتیم ، یه پاساژ بزرگ هست به اسم الماس شهر اول رفتیم اونجا که من چیزی نپسندیدم اما یه پیراهن طلایی از جنس پارچه ی زرهی بود که همسری خیلی از اون خوشش اومده بود بعد رفتیم بازار بزرگ قیصریه اونجا هم دو تا پیراهن پرو کردم اما از یکیش خوشم اومد که قیمتش 600تومن بود بعد رفتیم یه مغازه ی لباس مجلسی فروشی که اونجا هم یه لباس پرو کردم که قیمتش 750 تومن بود از همشون بیشتر از این خوشم اومد اما به خاطر قیمتش به همسری گفتم اون 600 تومنیه رو میخوام وقرار شد فردا بامامان بیاییم بخریمش ، به مغازه که دوستم پیثراهن نشونم داده بود هم رفتیم اما همسری اصلا از اون لباس خوشش نیومد وگفت خیلی دمده ست ، سر راه برای خودم یه لاک سفید و یه رنگ موی طلایی و یه واریاسیون طلایی خریدم . 

برگشتیم مغازه ، ساعت حدود 8:30سولماز 1 (خواهرم) با دوتا دخترخاله هام اومدن مغازه تا مانتو های جدیدو ببینن ، که با اینکه حاج آقا نذاشت ما بریم تبریز اما جنسا نیومدن ، سولماز برامون یه آبمیوه ی یک لیتری سن ایچ با طعم انبه که من عاشقشم آورده بود ، تا ساعت 9:15 دقیقه تومغازه موندن ، سولماز باهمسری یواشکی حرف میزدن که مانشنویم منم با دخترخاله ها حرف میزدم وراجب مدل مو و آرایش ازشون نظر میپرسیدم . 

سولماز با همسری خیلی راحته وبیشتر از من با اون دردودل میکنه ، همسری هم خیلی اونو دوست داره. 

بعد مغازه با دخترها رفتیم تو شهر دور دور زدیم و لباس 750 تومنی رو که من پسنیدیده بودم نشونشون دادن و در آخر همسری برامون فالوده بستنی وآب هویج بستنی خرید تو ماشین خوردیم اونا رو بردیم دم در خونه هاشون پیاده کردیم برگشتیم خونه ، شب خیلی خوبی بود خیلی بهمون خوش گذشت. برگشتیم خونه برای فردا مرغ گذاشتم بپزه تا برای ناهار فردا ته چین مرغ بپزم که مهساجون خوشش میاد ، آخه با مهسا جون جمعه قرار گذاشتیم که یکشنبه بعد مدرسه که ساعت 2:45 تعطیل میشن بیاد خونه ما ، چون سه روز اول هفته بابا ومامانش تا ساعت 8 میرن دانشگاه واینم تو خونه تنها میمونه. 

یکشنبه: 

صبح زود بیدارشدم ناهارو که ته چین بود رو آماده کردم ، صبحونه خوردیم رفتیم مغازه ،حاج خانم اومد مغازه با همسری رفتن برای بهزاد جعبه ی داماد و لباس زیر و یه سری لوازم آرایشی بهداشتی مثل فیلیپس ، ادکلن و .... خریدن ، منم به همسری گفتم برام لاک مشکی وبرق ناخن بخره که خریده بود ، تومغازه که با حاج آقا تنها بودم خیلی حوصله ام سررفت . 

حدود ساعت1 جنس جدید رسید ، دوتا گونی بزرگ که 488 تا مانتو بود ، بعد اینکه مغازه خلوت شد با حاج شروع کردیم به شمارش جنسا ، همسری هم حدود ساعت1:30اومد و همه جنسا روشمرد وجابه جا کرد که شد ساعت2:10دقیقه ، با مامانم قرار گذاشته بودیم که ساعت 2 بریم دنبالش و زود پیراهنو بخریم وبرگردیم ، که بیچاره مامانم به خاطر ما علاف شد چون رفته بود خونه مامانبزرگم قرار بود از اونجا بیاد بازار که به خاطر طول کشیدن کار ما برنامه ی اونم بهم ریخت ، تو خونه منتظر موندیم تا مهسا بیاد ناهار بخوریم بریم بازار ، بعد اینکه مهساجون اومد ناهار خوردیم به سولماز ومامانم زنگ زدم که آماده شن بریم دنبالشون ، مامان گوشیشو برنداشت اما سولماز گوشی رو برداشت بهش گفتم آماده شه بیاد سر خیابون ، رفتیم سولمازو برداشتیم اما مامان همچنان به تلفن جواب نمیداد ، اول رفتبم الماس شهر اونجا یه پیراهن طلایی خوشگل دیده بودیم که برای من یه کوچولو قدش کوتاه بود اونو نشون سولماز دادیم تا اگه خوشش اومد با بهروز بره ببینه ، که خیلی خوشش اومد ، بلاخره مامان به تلفن جواب داد تو اتوبوس بود وداشت میرفت خونه که گفتم همون میدان شر.یعتی پیاده شه چون ماهم همونجا بودیم دیگه مامانو برداشتیم ورفتیم همون پیراهن 600تومنیه رو بگیریم ، قرار شد من تا لباسو پرو میکنم همسری ومامانم برن چندتا مغازه پایین قیمت همونو بگیرن و ببینن 500راضی میشه بده یانه ، منو سولمازو مهسا تو مغازه بودیم لباسو پوشیدم اصلا بالا تنه اش تو تنم خوب واینستاد ، یهویی ناراحت شدم و گفتم این همه پول بدم لباسی که تن خورش خوب نیست وزیر بغلاش گشاده ، لباسو در آوردم دادم به سولماز که داد به آقاهه از اتاق پرو اومدم بیرون دیدم ، تو مغازه مشتری هست وآقاهه داره با مشتری حرف میزنه که چیزی بهش نگفتیم واز کنارش رد شدیم رفتیم بیرون ، رفتیم همون مغازه ای که دیروز لباسشو پرو کردم و قرار شد اونو بگیریم که مامان وهمسری سر قیمتش توافق نکردن و لباسو از اونجا نخریدیم ، مامان و همسری گفتن بریم همونی که الان پوشیدی بخریم میدیم خیاط برات درست میکنه ، با اینکه راضی نبودم اما گفتم باشه بریم ، رفتیم همون مغازه که آقا لج کرد وگفت دیگه نمیفروشم چرا این خانم (من) لباسو پرو کرد گذاشت اینجا بدون هیچ حرفی رفت ، که همه مون به خاطر این حرفش ناراحت شدیم ، همسری ومامان یه کوچولو با مرده بحث کردن ، نمیدونم دوست مرده بود یا بردارش اومد راضیش کرد که لباسو بده بهمون اما دیگه منو همسری نخواستیم از اونجا بخریم واومدیم بیرون ، سولماز تو راه برگشت گفت فردا به آبجی میگیم با مهسا بیاد لباسو برات بخره ناراحت نشو که منم گفتم اصلا از اون لبایس دیگه خوشم نمیاد ضمن اینکه برای اینکه ارزونتر در بیاد من میخواستم اونو بخرم وگرنه عاشق همون پیراهن  750 تومنی شدم وخیلی هم دلم میخواد اونو بخرم ،

سوار ماشین شدیم رفتیم مغازه ای که پیراهن 750 تومنی رو دیده بودم ، همسری تو ماشین موند ما چهارتایی رفتیم داخل مغازه ، که من دوباره لباسو پرو کردم اما این دفه صورتی رو نپوشیدم ، رنگ خامه ای شو پوشیدم که محشر عالی بود واقعا یه چیز دیگه بود سولماز ومهسا هم خیلی خوششون اومد ، فروشنده یه آقای مسنی بود که خیلی زبون میریخت ، میگفت اگه کفش آهنی بپوشین شهرو بگردین مشابه این لباس نمیتونین پیدا کنین ، یا به مامانم میگفت حاج  خانم همچین دختر(من) با ادبی تاج سر شماست خوشبحالتون ، بلاخره مامان پوله پیراهنو حساب کرد وبه همسری هم گفتیم بیاد داخل مغازه ، دیگه شاد وخندون پیراهنم یعنی عشقمو برداشتیم اومدیم بیرون.

سر راه مامان وسولمازو سرخیابونشون پیاده کردیم و برگشتیم مغازه مهسا رفت بالا ، حدود یک ساعت بعد زنگ زدم گفتم فلاکس چای رو با ساندویچ رداره بیاره ، تا ساعت 8 مهسا تومغازه بود وبعدش مامانش اومد دنبالش رفتن خونشون

بعد مغازه رفتم خونه اضافه لوبیا چیتی رو با ته چین  و پیراهنم برداشتم رفتیم خونه مامانم آخه همسری ومامان پیراهنو تو تنم ندیدن ، اونجا پوشیدم که همشون ببینن ،

یه کمی نشستیم شام خوردیم برگشتیم خونه ،

موقع اومدن مامان قورمه سبزی داد بهمون که قرار شد براش کته بپزم برای ناهار فردا بخوریمش.

دوشنبه :

خبر خاصی نبود صبح که مغازه بودیم ، ظهر حاج خانم زنگ زد رژیم 15 روزه ی کانادایی رو خواست که 9 روزشو براش نوشتم بردم دادم ، بعد ناهار حاج آقا زنگ زد گفت امروز ساعت 3 بیایین مغازه میخوام برم بیمارستان برای تزریق خون به زانوم که درنهایت بدون استراحت رفتیم  مغازه و تا ساعت 90:30 مغازه بودیم خیلی خسته شدیم .

برای شام سوپ گذاشته بودم به همسری گفتم بیاره روی تخت بخوریم چون خیلی خسته بودم ونای روی میز نشستونو نداشتم ، همونجا روی تخت سوپو خوردیم وخوابیدیم من که اصلا از جام بلند نشدم.

سه شنبه:

صبح بیدارشدم ماکارونی آبکش کردم تا برای ناهار سالاد ماکارونی درست کنم ، همسری هم رفته بود بانک صبحونه شو بردم تو مغازه خورد، ظهر همسری با حاج خانم رفتن بازار تا برای حاج خانم گوشی بخرن ، منم تا اومدن همسری سالاد ماکارونی رو آماده کردم .

بعد ناهار استراحت کردیم رفتیم مغازه ، دختره نیومده بود به حاج آقا گفته بود بابابزرگش فوت کرده  ، وقتی رفتم داخل مغازه انگار بمب منفجر شده بود ، تو پروخانه خانما مانتو ها رو ریخته بودن روی پله بعد روش نشسته بودن  ، جا رختی ها پر لباس بودن سه بار مانتو هاروجمع کردم بردم دادم همسری زد سرجاشون ، اصلا یه وضعی بود بیا وببین ، از ساعت 5که رفتم مغازه تا ساعت 9:40جمعا 15 دقیقه ننشستم همش سرپا بودم ، خیلی شلوغ بود چون حاج آقا هم اس ام اس تبلیغاتی فرستاده بود هم اینکه پلاکارد برای انبار گردانی زده که سیل جمعیت به طرف مغازه سرازیر شدن ، آبجیمم با جاریش اومد برای جاریش یه مانتو خریدن ، مهسا هم رفته بود اردو وقتی اونا از مغازه داشتن میرفتن مهسا هم از اردو رسید ،آخرشب احساس میکردم کف پاهام زخمی شدن ، بعد مغازه همسری رفت سالاد ماکارونی رو از خونه برداشت و رفتیم خونه مامان اینا چون با آبجیم هماهنگ کرده بودم که بریم همدیگه رو اونجا ببینیم ، خونه مامان اینا شام خوردیم بعدش نشستیم به حرفیدن ، مامانم برای بچه ی فاطی سیسمونی خریده بود اونارم دیدیم ، مهسا خیلی خسته بود به خاطر همین اونا زودتر بلند شدن رفتن اما منو همسری موندیم مسابقه سور.وایور ، تی وی 8 رونگا کردیم ساعت 1:20 بلند شدیم اومدیم خونه ، من از شدت خستگی داشتم هلاک میشدم . 

چهارشنبه:

صبح که مغازه بودیم ، ناهارم نذاشته بودم چند ورق کالباس داشتیم اونو با سوپ که از دوشب پیش مونده بود گرم کردم خوردیم.

همسری یه سیمکارت داشت از چندسال پیش که استفاده اش نکرده بود امروز رفت داد اونو براش باز کردن وداد به مادرش وقتی رفته بود سیمکارتو به مادرش بده ، مادرش گفته بود امروز قراره خانواده شوهر سولماز برای دیدن جهیریه اش بیان به سمیه هم بگو اگه دلش خواست بیاد ، که همسری گفته  بود دختره به خاطر فوت پدربزرگش امروزم نمیاد به خاطر همین سمیه تو مغازه ست نمیتونه بیاد ، بعد ناهار من اومدم رو تخت نشستم ودارم این پستو برای شما دوستای گلی کامل میکنم ، ببخشید اگه خیلی طولانی شد

خیلی خوبین ،دوستون دارم  

پ ن1 : بچه من نمیتونم براتون کامنت بذارم ، خصوصا برای الی جون ، الی جون شرمنده برات چند وقته نتونستم  کامنت بذارم. 

پ ن 2: شب از مغازه که برگشتم عکسای جمعه رو برتون میذارم