من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

واکسن ۴ ماهگی

سلام دوستای هوبم

خوبین؟

خداروشکر واکسن ۴ ماهگی بوسه جونم زدیم راحت شدیم 

شب قبلش تا صبح خوابم نبرد 

همش نگران بودم آخه دفعه ی قبل خیلی اذیت شده بود،

صبح ساعت ۱۰ و بیدارش کردم شیر دادم ، جاشو عوض کردم سرهمی مخمل صورتیشو با سویشرت گل گلی یش پوشیدم رفتیم بهداشت  قبل رفتن بالباسای خوشگلش با دوربین عکاسی ازش عکس گرفتم

خداروشکر اینبار قبل ما کسی نبود

قد و وزنشو گرفتن گفتن خداروشکر نرماله بهش مولتی ویتامین  برای دو ماه دادن بعد رفتیم پیش خانم واکسن زن

خیلی ناراحت بودم و بغض داشتم ،  تو اتاق واکسن نرفتم همسر رفت پاهای بوسه رو بگیره ، جلوی در اتاق دانشجوهای کارآموزی ایستاده بودن به زدن واکسن بوسه نگاه میکردن

وقتی بعد زدن آمپول اول جیغ زد اشکام شروع به ریختن کردن تو سالن فقط گریه میکردم، آمپول دومم زدن با جیغ کشیدنش فهمیدم تموم شد رفتم داخل لباساشو پوشیدم بچه م بدجور گریه میکرد ، میخواستم براش بمیرم.

خانمه بازم گفت حتما کمپرس سرد و گرم بذارین

برگشتیم خونه با همسر اولین قطره ی استامینوفنش رو ساعت ۱۱ قبل از ظهر دادیم ، همسر رفت سر کار

پکیج رو خاموش کردم تا بوسه دمای بدنش زیاد بالا نره 

بلوزشم درآوردم با بادی و شلوار موند.

تو دو تا کیسه زیپ دار پر آب کردم گذاشتم تو فریزر آخه پک های یخمون از دفعه ی قبل واکسن بوسه خونه ی مامان مونده بود.

هرچند دلمم نمیخواست اینبار کمپرس سرد و گرم بذارم اما محض احتیاط برای جلوگیری از تب زیاد آماده کردم که اگه نیاز بود استفاده کنم.

که استفاده نکردم.

مامان نزدیک ظهر زنگ زد گفت واکسن زدین که گفتم آره گفت نمیایین اینجا؟ که گفتم خونه خودمون راحتتریم آخه دانیال خونه مامان اینا بود ، اونم چون بچه ست زیاد سروصدا میکنه بوسه همش از خواب میپره نمیتونه خوب بخوابه.

بعدازظهر خواهر کوچیکه و دخترش اومدن البته خودم ازقبل گفته بودم بیاد برای کمک که لطف کرد اومد.

بعد ازظهر مامان حدود یکساعت اومد برای دیدن بوسه

خداروشکر تب بوسه زیاد بالا نرفت ،

اما بیحال بود و تو خواب ناله میکرد اما مثل دفعه ی قبل شدید  گریه نمیکرد 

برای شام همسر ناگت مرغ پخت ، شوهرآبجی کوچیکه هم اومد بعدشام رفتن.

شب رختخوابمونو با همسر تو سالن انداختیم ، جای بوسه رو وسطمون انداختیم ،

تا صبح چندین بار براش تب سنج گذاشتم ، استامینوفنشم هر ۴ ساعت یکبار تجدید میکردم.

روز دومم حالش خوب بود بازم آبجی کوچیکه بعدازظهر اومد تا شب موند.

شب برای شام کاچی پختم برای همسر آبجی کوچیکه هم آبجی خودش سیب زمینی سرخ کرد.

در کل واکسن چهارماهگی برخلاف اینکه میگفتن علاوه برواکسن دو ماهگی یه آمپول اضافه داره و خیلی سخته ، به نظر من خیلی خوب بود انشالله برای همه بچه ها آسون و خوب بگذره.

خدایا شکرت....

یکسال گذشت

سلام دوستان

یکسال از روزی که فهمیدم بوسه کوچولو توی دلمه گذشت 

این یکسال خیلی شیرین و پر از انگیزه برام سپری شده 

۹ ماه انتظار شیرین  که بوسه رو بغل بگیرم،  بوش کنم ، بوسش کنم

روزهای بعد اومدن بوسه هم تا الان یه جور دیگه فوق العاده شیرین بوده برام

هر لحظه بهش نگاه میکنم و باخودم میگم تا میتونی نگاش کن دیگه این روزا و این لحظات تکرار نمیشن.

شب قبل ۲۴ اسفند ۹۸ شک کرده بودم که باردارم ۲ روز از موعد م گذشته بود تا صبح خوابم نبردهمش میخواستم زود صبح بشه برم بی بی چک بزنم بلاخره صبح ساعت ۷ بیدار شدم بی بی چک زدم اولش هیچ خطی نیفتاد ، چند ثانیه هم صبر کردم اون چند ثانیه خیلی برام طولانی سپری شد ، بازم دو خط نشد ناراحت شدم بی بی چکو برداشتم گذاشتم تو جعبه ش بردم گذاشتم تو کمد 

رفتم تو اتاق خوابمون دراز کشیدم چند دقیقه گذشت با خودم گفتم شاید عجله کردم یکم دیگه باید منتظر میموندم برای مثبت شدنش 

حدود ۱۰ دقیقه بعد دوباره رفتم نگاه کردم دیدم یه هاله ی خیلی  کم رنگ افتاده که وقتی جلوی نور پنجره میگرفتم مشخص میشد

انگار تمام دنیا رو بهم دادن خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم ، با اینکه هاله خیلی کم رنگ بود 

دوباره رفتم دراز کشیدم چند دقیقه گذشت دلم طلاقت نیاورد دوباره رفتم تو اتاق بغلی از تو کمد برداشتمش نگاه کردم پر رنگتر شده بود ، واقعا معجزه شده بود ، فکر نمیکردم هیچوقت بچه دار بشیم ، میخواستم بعد عید همسرو راضی کنم دوباره بریم آی وی اف اما خدای مهربونم دوباره توی زندگیم معجزه شو بهم نشون داد.

الان که این پستو دارم مینویسم بوسه کوچولو روی پام خیلی معصومانه خوابیده و من هر لحظه دلم میخواد براش بمیرم .


خدایا دامن همه منتظرا رو سبز کن 

الهی آمین


خدایا شکرت


اولین روز کاریم بعد به دنیا اومدن بوسه

سلام 

خوبین دوستان؟

قراره امروز برای اولین بار بعدبه دنیا اومدن بوسه برم سرکار

خیلی نگران و ناراحتم 

خواهرکوچیکه میاد پیشش بمونه

خدا خودش کمک کنه

دیشب تا صبح نتونستم بخوابم ، پشیمونم از اینکه قبول کردم کار بگیرم

خیلی استرس دارم

دعا کنین برامون

روزمره ها با بوسه کوچولو

سلام دوستای عزیزم

خوبین؟

ببخشید اینبار دیر اومدم ، خداروشکر بوسه یواش یواش بزرگتر میشه و نیاز داره که وقت بیشتری رو باهاش بگذرونم 

خوشش میاد باهاش بازی کنم و بخندونمش ، وقتی با صدای بلند میخنده میخوام براش بمیرم خیلی لحظات شیرینیه

 موقع خوردن شیر زل میزنه تو چشمام و با یه حس خوب بهم نگاه میکنه بند بند وجودم میلرزه و خداروشکر میکنم که همچین هدیه ای بهم داده اون موقع از خدا میخوام هیچ کسی چشم انتظار بچه نباشه و هرکی که منتظره یه بچه سالم هدیه بده و خوشحالش کنه.

این روزا برنامه ی زندگیم بر اساس خوابیدن و بیدار شدن بوسه ست،

مثلا گاهی روزا دلم میخواد برم خونه بابا اینا هم اما میبینم اگه برم بوسه بدخواب و اذیت میشه نمیرم ، کلا خیلی کم میریم بیرون.

اصولا باید تا الان چند تا پست از روزمره هامون میذاشتم‌اما متاسفانه کم کاری کردم بازم مثل همیشه تلگرافی از اتفاقات روزای گذشته مینویسم.

سی ام دی ماه تولدم بود قرار بود شب سی ام بابا اینا و دو تا خواهرام بعد شام بیان خونه مون ، یه شب قبلش حدود ساعت یازده نشسته بودیم حال بوسه هم خوب بود همسر رفت راه پله و با یه باکس گل خیلی خوشگل ، یه کیک تولد نوتلایی و دو تا پاکت کارت هدیه اومد ، 

همه رو گرفته بود گذاشته بود تو راهپله تا بعد ساعت ۱۲ سورپرایزم کنه اما چون حال بوسه خوب بود با خودش گفته بود بزار الان بیارم که سمیه هم بیشتر خوشحال بشه

وقتی کادوها و باکس گل رو دادم بهم گریه ام گرفت خیلی خوشحال شدم اصلا انتظار نداشتم اینجوری سورپرایز بشم آخه به خاطر قرضامون قرار بود خرج اضافه نکنیم حتی کیک رو هم قرار رود خودم فردا بپزم.

حالا منو تصور کنین با لباس خواب چند سایز بزرگتر از اندازه ام یه شکم قلمبه ی خیلی بزرگ ، حدود ۱۰ کیلو اضافه وزن  و موهای بلند ژولیده پولیده  ابروهای پاچه بزی که این وضعیت واقعا آزارم میده اما وقتی توجه همسر رو نسبت به خودم میبینم خیلی به زندگی امیدوار و خوشحال میشم .

علت این حد از شلختگی اینه که واقعا با بوسه به هیچکاری نمیرسم ، چون وقتی خوابه نباید سروصدا کنم خیلی به صدا حساسه از یه طرفم اینقدر بیخوابی میکشم که وقتی اون خوابه سعی میکنم بخوابم یا استراحت کنم وقتی ام که بیداره یا دارم بهش شیر میدم یا تعویضش میکنم یا بازی میکنیم یا میگردونمش پس دیگه هیچ وقتی برام نمیمونه که به خودم برسم از یه طرف اضافه وزن باعث شده لباسام اندازه ام نمیشه به خاطر همین مجبورم لباس راحتیای بزرگ بپوشم که شکمم ازش بد نزنه بیرون.

کارت هدیه ها هم که دو تا بودن یکی از طرف خود همسر بود ۲۰۰ تومن یکی هم از طرف بوسه بود ۱۰۰ تومن 

روز بعد خانواده ام اومدن ، شب خوبی بود خوش گذشت همه پول نقد کادو دادن البته خودم خواسته بودم ، 

۱۵ بهمن روز زن بود که یه شب قبل همسر برنامه ریخت که بریم خونه مامان اینا پیتزا بپزیم و  روز مادر بریم خونه مادرشوهر

البته همسر حدس زده بود که من نمیخوام برم اونجا این برنامه رو ریخت که من تو رودوایستی کارای همسر بمونم برم اونجا ، شب موقع اومدن برای مامان یه دسته گل هم گرفته بود ، چند جور پیتزا پخت ( پیتزا میگو ، مرغ ، سوسیس کوکتل) که انصافا خوب شده بودن ، 

به منم ۱۰۰ تومن پول نقد هدیه ی روز زن داد.

۱۵ ام صبح بیدار شدم برای روز مادر مامان کیک پختم اما به همسر نگفتم چون اگه میفهمید میگفت برای مامان منم بپز منم بعد اون همه حرفی که از مادرش شنیدم و بعد اینهمه کم محلی و بی محلی نسبت به خودم و بوسه اصلا دلم نمیخواد کاری برای اونا انجام بدم ، اونم میتونست یه بار بعد زایمانم برام غذا بپزه بفرسته همه اینکارو برای زن زائو میکنن اما اون اصلا احوالمو نپرسید چه برسه به غذا فرستادن ،‌البته شب یه تیکه از کیک رو از خونه مامان اینا آوردم و بهش گفتم که برای مامانم کیک پخته بودم اونم ناراحت شد و قیافه گرفت که کاش بهم میگفتی منم برای مامانم میگرفتم ، انگار که هر کاری منم برای مامانم میکنم اونم برای مادرش بکنه ، برای ناهار رفتیم خونه مادشوهر برای ناهار ته چین مرغ پخته بود ، طبق معمول غذاش خیلی سرد بود از یه طرفم بوسه بیقراری میکرد خیلی کم خوردم ، بعد ازظهرم یکم‌نشستیم حدود ساعت ۴ همسر منو اوردگذاشت خونه که رفتم خونه بابا اینا آبجیا هم اومده بودن ، حدود ساعت ۸ بوسه خیلی بیقراری میکرد و بدجور بدخواب شده بود برگشتم خونمون ، تو راهپله بوسه تو بغلم خوابید.

۱۷ ام خواهر تبربزی اومد که ابجی بزرگه همه مونو برای شام  تولدش دعوت کرد خونشون به بوسه هم ۱۰۰ تومن کادوی پاگشا داد.

۱۷ ام بهمن به جز خواهر تبریزی هم باهم رفتیم خونه ی لوند.ویل بابا اینا خیلی خوش گذشت آ.ستارا هم رفتیم ، بازار گردی کردیم من یه دونه تاپ گلبهی و یه بلوز آستین کوتاه آبی کاربنی برای خودم خریدم برای بوسه هم یه بسته کش ریز سر و یه دونه هدبند خریدم.

موقع برگشت از ار.دبیل برای همسر پیش بند آشپزی برای قبول شدن تو آزمون آشپزیش خریدم برای بوسه هم جوراب شلواری گرفتم.

 ام برای اولین بار خواهرتبریزی ناخنای بوسه رو گرفت بعد حدود ۳ ماه دیگه دستکشای بوسه رو درآوردیم آخه صورتشو چنگ مینداخت منم مجبور بودم دستکش دستش کنم .

۲۱ بهمن با همسر رفتیم بیرون تا برای همسر کلاه آشپزی بخریم و هم برای بوسه لباس عید ببینیم که متاسفانه دو ۲۰۰ تومنی جربمه شدیم برای منع تردد شبانه ی کرونا

شام هم پیتزا و اسنک خریده بودیم که از گلوی دوتامونم پایین نرفت خیلی حالمون گرفته شد.

۲۲ بهمن با بوسه تو خونه خواب بودیم که آیفونو زدن فکر کردم مامانه اما یادم افتاد اونا رفتن ویلاشون ، آیفونو برداشتم دیدم یه خانم فحش های رکیک و خیلی بدی داره میده و بهم‌میگه بیا پایین عکس شوهرتو با زنای بدکاره بهت نشون بده ، یه جوری شدم ، سرم درد گرفت اصلا نمیفهمیدم چی میگه آیفونو گذاشتم دروباز نکردم ، رفتم‌پنجره رو باز کردم دیدم یه خانم میانسال با یه پسره حدود ۲۰ ساله تو کوچه ایستادن و داره بالا به طرف ساختمان ما رو نگاه میکنه فحش میده تا منو دید که پنجره باز کردم گفت با تو کاری ندارم با طبقه چهارم ساختمون هستم اما بیا پایین خیلی حرفا در مورد این خانواده بهت بگم من زن دوم سرهنگ هستم (طبقه چهارم سرهنگ بازنشسته ست که دو تا پسر و یه دختر بزرگ‌داره دخترش یه سال من بزرگتره)  چند ماهه بهمون خرجی نمیده پولشو میبره برای زنای بدکاره خرج میکنه

بازم تا اینجا نوشتم موند....


این روزها

سلام دوستان 

خوبین؟

امیدوارم لحظات و ثانیه ها تون لبریز از شادی و خوشی های از ته دل باشه

میخوام روزمره ی دیروز و امروز رو بنویسم چون بعدها که میخونمشون خوشم میاد و میگم چقدرخوبه که روزمره ی اون روزها رو نوشتم.

دیروز صبح حدود ۱۰ و نیم با بوسه از خواب بیدار شدیم ، 

بدجور کار خرابی کرده طوری که لباسشم کثیف شده بود البته علت کثیف شدن لباسش این بود که معمولا شبها پوشکشو شل میبیندم تا پاش اذیت نشه و رد کش روی پاش نیفته ، الان پوشک سایز ۳ براش میگیرم ، مارک مای بیبی ، البته سه تا مارک مولفیکس ، بی بی کینگ و بِبم هم داریم که چون سایز مای بیبی از همه کوچیکتره از اون به استفاده کردن شروع کردم .

علت اینکه این همه پوشک با مارکهای مختلف داریم اینه که همسر کلا هرچی پوشک قیمت قدیم تو مغازه بود رو برداشت و پولشو داد به پدرش البته از سایز ۲ تا ۵ تو مغازه داشتن که جمعا شد یک میلیونو هفتصد هزار تومن .

۶ بسته سایز ۱ هم از بیرون گرفتیم که دو تاشو مامانم سر سیسمونی گرفته بود بقیه رو همسر.

دیگه بوسه رو شستم دورش خشک کن پیچیدم گذاشتم روی تشک زیر انداز روی تخت مون توی اتاق ، ازش چند تا هم عکس گرفتم.

 رفتم آشپزخونه صبحونه بخورم تا اومدن مامانم ، چون قرار بود مامان بیاد بوسه رو حموم کنیم ،

زود زود به بوسه سر میزدم که خدای نکرده اتفاقی براش نیفته البته الان چون نمیتونه غلت بزنه تنها موندنش زیاد خطرناک نیست هرچند که بازم میگم تنهاش نمیذازم نهایت ۳-۲ دقیقه یکبار بهش سرمیزدم اونم سرگرم بود با خوردن دستاش

خداروشکر صبح ها حالش خوبه و میتونم چند دقیقه ای بذارمش روی زمین یا کریر و به کارام برسم 

برای صبحونه م حلواشکری با چایی خوردم ، ویتامین پرینامکس بعد ازصبحانه که دو تا قرص سفیده و کپسول شیرافزا رو خوردم

لباس و وسایل حموم بوسه رو هم از شب قبل آماده کرده بودم 

لباساشو توی یه بقچه پیچیده بودم.

لگن حموم بوسه رو هم آوردم توی اتاق گذاشتم و زیرش سفره پهن کردم آخه یه بار سفره پهن نکرده بودم آب لگن نم داده بود به فرش و تا یک هفته بوی بد فرش طبیعی اذیتمون‌کرد،

بار آخری که به بوسه سر زدم دیدم بازم کارخرابی و جیش کرده ، حدود ۱۱و ربع بود که مامان اومد ، بوسه تا دیدش گریه کرد نفهمیدم چرا گریه کرد چون مامان رو دوست داره 

بغلش کردم اروم شد ، لباساشو درآوردم تو همون حین هم مامان پارچ آب و ظرفها رو پر کرد آورد تو اتاق 

بوسه رو دادم بغل مامان تا مامان گرفتش تو لگن جیش کرد ، خودم آب میریختم اولش خیلی کم گریه کرد بعد آروم شد هفته قبل اصلا یه ذره هم‌گریه نکرد

مامان دوبار موهاشو شامپو زد ، موهای بوسه فکر کنم چربه چون یک روز بعد حموم زود چرب میشه و تا نوبت حموم بعدیش موهاش شدیدا روغنیه و با اینکه بچه ست موهاش دو بار شامپو کردن میخواد، بدنشم شامپو زد ، خوب آبکشی کرد دادبغل من ،

منم اول دورش خشک کن نرم پیچیدم بعد حوله پیچیدم ،

داشتم بغلم آرومش میکردم که باز جیش کرد ، هم لباسم خیس شد هم حوله ها ، دیگه نشستیمش چون هر بار پوشکشو عوض میکنم‌میشورمش،‌

اول براش پوشک گرفتم بعدبادی سفید که جلوش عکس پروانه داره رو پوشوندم ، شلوار پشمی که پشتش عکس خرس داره و جوراب سرخوده رو پوشوندم آخرشم بلوز جلو دکمه دار پروانه شو پوشوندم و بهش شیر دادم ،

چون وقت خوابش بود زود خوابید ، 

بر خلاف خیلی از بچه ها که بعد حموم خسته میشن و میخوابن بوسه اینجوری نیست اتفاق اون روزی که میره حموم تا شب خیلی کم خواب میشه

حدود یک ربع خوابید ، همیشه این ساعت که میخوابه حدود ۲ ساعت بعدش بیدار میشد

تو اون یک ربع برای مامان و خودم چایی آوردم 

برای ناهارمونم بال مرغ که از دیشب بیرون گذاشته بودم رو مزه دار کردم ( برای مرینت مرغ توی فر من روغن زیتون ، نمک ، زرد چو به ، آبلیمو و اگه نارنج داشته باشم نارنج میزنم )و ظرف پیرکس گذاشتم توی تُستر ، کته هم گذاشتم که دیگه بوسه بیدار شد

مامان یکم نشست موقع رفتن رفت اتاق بوسه رو نگاه کرد ، فکر کنم همه از اتاق بوسه خوششون میاد چون رنگ تم رنگیش سفید-صورتیه با طرح جغد( بوسه خودش پیج داره توی اینستاگرام اگه کسی آدرس پیجشو خواست بگه بهش بدم ، اونجا عکس سیسمونی و اتاق بوسه رو گذاشتم) 

موقع دیدن اتاق یادم افتاد یه بسته شکلات دارم که برای بوسه آوردن اونو فروختم به مامان ، قیمت روش ۳۸ تومن بود ۳۰ تومن دادم بهش ،

بعد رفتن مامان با بوسه اومدیم روی مبل نشستیم بهش شیر دادم که خوابش برد همون موقع که بوسه بغلم بود همسر رسید ، بوسه رو گذاشتم توی کریر میخواستیم ناهار بخوریم که بیدار شد ، همسر تنهایی ناهار خورد منم بعد اون خوردم ، همسر رفت استراحت کنه منم با بوسه تو سالن حرف میزدم ، تو بغلم میگردوندمش ، آخه خیلی بغلی شده همش باید بغل بکی باشه اونم بگردونتش ،اول باهم مسابقه گلینیم موتفاقدا رو نگاه کردیم بعدش مسابقه ی دویا دویا مدا رو دیدیم ، همسر حدود ساعت ۴ بیدار شد یه لیوان آب هویج برای من گرفت ، آبمیوه گیرو شست رفت سرکار ، 

ویتامین پرینامکسِ کپسول ژله ای زردِ  بعد از ظهر و کپسول شیرافزا خوردم

 ظرفای ناهارو شستم بوسه رو خوابوندم ، بچه ام تازه خوابش برده بود که طبقه بالایی مون از اونجا که خیلی ببخشید گاو تشریف دارن و همیشه درو محکم میکوبن باصدای کوبیدن در اونا بیدار شد بازم  یکم گردوندمش ، شیر دادم خوابید ، از فرصت استفاده کردم یه لیوان شیر و یه بسته کلوچه خوردم 

بعد ازظهر به خانم دوست همسر همون که آذر ماه پسرش به دنیا اومد پیام دادم حالشو پرسیدم بعد یادم افتاد اون یکی دوست همسر که دخترش تیرماه به دنیا اومده بود برای بوسه یه شلوار سرهمی پسرانه آورده بود واقعا کار خوبی نکرده بود برای دختر بچه شلوار پسرانه آورده بودن ما برای چشم روشنی دختر اونا ۱۰ دلار پول برده بودیم ، 

از مهتاب پرسیدم برای بچه ی اونا چی بردن که گفت اسباب بازی بردن ، بعد بهش گفتم برای بوسه شلوار پسرانه آوردن اگه ناراحت نمیشه اونو برای کادوی ختنه سورون پسرش بدم که گفت اره بدهدمنم به جاش یه چیزی به تانسو میدم که گفتم نه به خاطر این بهت اونو نمیدم ، برای  اینکه به درد ما نمیخوره میدم بهت شاید تو استفاده کردی حیفه ،

دیگه حدود ساعت ۷ با همسر حرف زدم قرار شد بیاد دنبالمون ببریم دم در خونه شون شلوارو بدیم ، 

قبل رسیدن همسر اول خودم لباس پوشیدم ، اکثر لباسام برام تنگ شدن هرچی میپوشم باهاش احساس راحتی نمیکنم به خاطر همین تنوع  لباس پوشیدنم خیلی کم شده ، یه زیر سارافون مشکی پوشیدم با کت خز راه دار سفید -مشکی  و شلوار لی  با شال مشکی ، برای بوسه هم سرهمی پشم شیشه ای با کاپشنش که آبجی بزرگه از شیراز خریده رو پوشیدم یکم براش وسایل برداشتم ( پوشک ،دستمال مرطوب ، زیرانداز ، کرم زینک اکساید و ...) 

حدود ۸ ونیم همسر اومد دنبالمون 

اول رفتیم شلوار به مهتاب که خونه باباش بود دادیم ، شوهرش تدوینگر صداسیماست ، سرکار بود ایناهم خونه پدرش بودن،

تو راه یکم بوسه گریه کرد یکم بهش شیر دادم خوابید

دیگه یکم تو شهر دور دور کردیم ، برگشتیم خونه

سریال سیب ممنوعه رو دیدیم ، برای شام از دوشب پیش سوپ داشتیم اونو گرم کردم خوردیم ، 

همسر برام آب پرتغال درست کرد اونو خوردم ،

بوسه حدود ساعت ۱۱ونیم خوابید ۱۲ بیدار شد 

همسر برام چای رازیانه درست کرد که خوردم 

چون بوسه دیگه خواب از سرش پریده بود باهم رفتیم تو سالن  در اتاقو بستم که همسر بخوابه یکم با بوسه بازی کردیم حرف زدیم  که البته همه اینکارا رو من میکنم بوسه فقط نگاه میکنه یا میخنده، پوشکشو دوباره عوض کردم بهش شیر دادم حدود ۱ونیم خوابید ، من یکم گوشی گرفتم دست حدود ۲ خوابیدم ،

یه بار حدود ساعت ۶ بیدار شدم به بوسه شیر بدم اما دیدم غرق خوابه دلم نیومد بیدارش کنم گفتم اگه خودش گشنه ش باشه بیدار میشه ، حدود سالت ۷ ونیم دوباره بیدار شدم دیدم خبری از بوسه نیست ظاهرا نمیخواد بیدار بشه برای شیر خوردن خودم بیدارش کردم شیر خورد خوابید تا اینکه مادر و دختر حدود ساعت ۱۱ ونیم بیدار شدیم ،

همسر حدود ۱۰ قبل از ما بیدار شده بود اما صبحونه رو آماده نکرده بود تازه حدود ساعت ۱۲ از من میپرسید برای صبحونه کرپ درست کنم یا خاگینه منم گفتم هیچکدوم حلواشکری میخورم ، آخه میدونستم کلی ظرف کثیف میکنه ضمن اینکه تا ساعت ۱ هم صبحونه مون آماده نمیشد ،

برای خودش نیمروی سبز پخت دستورشو از کتاب آشپزی که تابستون خریده درآورده بود ، یه جور نیمروئه که با روغن نعناداغ پخته میشه ، من نخوردم چون دوست ندارم برای صبحونه نیمرو بخورم ،

موقع صبحونه خوردن همسر من پوشک بوسه رو عوض کردم بهش شیر دادم بعدش همسر اومد بوسه رو نگهداشت من صبحونه حلواشکری با چایی خوردم بازم ویتامین و شیرافزای صبح رو خوردم،

میزغداخوری ما ۶ نفره ست اما دو تا از صندلی هاشو از همون اول ازدواجمون پشت میز نمیذارم چون جامونو تنگ میکنه موقع نشستن ، همیشه تو یکی از اتاقامون که خالیه میذاشتم اما الان حدود ۳ ماهه که از اتاق بوسه برداشتم گذاشتم تو راهپله کنار جا کفشی ، چند روز پیش همسایه طبقه پایینی به همسر گفته این صندلی ها حیفن توی سرما گردوخاک گذاشتنینش الان قیمت اینا خیلی بالاست حیفن از اینجا بردارین

وقتی همسر بهم گفت هرجور فکر کردم دیدم نمیتونم بیارمشون خونه چون واقعا جا نداریم به مامان زنگ زدم گفتم دو تا صندلی اضافه مونو بیاریم بذاریم انباری خونه ی شما که خیلی سرد قبول کرد عیب نداره بیار ، بعد گفت خواهر تبریزی دیشب یهویی اومده ، آخه شوهر خواهر بزرگه قرار بود از فروشگاه فر.هنگیان برای خواهر تبریزی جاروبرقی و چایساز بگیره که چهارشنبه با مامان اینا رفته بودن گرفته بودن ، 

خواهر تبریزی هم اومده بود هم اون وسایل و پسرشو ببره ،

وسایل بوسه رو جمع کردم دوتایی رفتیم خونه بابا اینا ، همسر صندلی هارو گذاشت انباری بالا نیومد ،

موقعی که داشتم لباس بوسه رو میپوشوندم خوابید اونجا هم که رسیدیم اولش خواب بود اما بعد چند دقیقه بابا بیدارش کرد ،

خواهر تبریزی هم داشت با جاروبرقی خودش اتاق خواب بابا اینارو جارو میکشید ، وقتی کارش تموم شد نتونستیم سیمشو جمع کنیم نوشته بود سیم جمع کنش اتوماتیکه اما هرکاری کردیم جمع نشد ، حتی یکم کشیدیم و ول کردیم تا جمع بشه بازم نشد بلاخره سیمو خواهرم جمع کرد همونجوری گذاشت تو جعبه ش تا فردا برن از نمایندگی پارس خزر بپرسن چطور جمع میشه،

مامان چای و شیرینی آورد شیرینی رو خواهرم خریده بود برای منم یه کاپ کیک خیلی خوشگل گرفته بود که موقع رفتن به خونه دادم به همسر آخه من به خامه قنادی آلرژی دارم 

حرف دستکش های بوسه شد که حدود سه ماهه داره میپوشه و درش نیاوردیم چون صورتشو چنگ میندازه ،

از یه طرفم حرف خواهربزرگه رو بهشون گفتم که بهم گفته بود با پوشوندن دستکش جلوی مهارت دستش رو میگیرم و باید دربیارمش اما چون ناخناش بلنده نمیتونستم در بیارم از یه طرفم میترسدم ناخناشو بگیرم‌که خواهرتبریزی در عرض ۲ دقیقه همه ی ناخناشو گرفت ،

بس که از اول دستکشو ازدستش در نیاوردم پوستای توی دستش نریخته و یه جوری بود میداد ، حتی پوستای مرده هم توی دستش بودن ، اونا رو هم کند 

حدود ساعت ۲ آماده شدن رفتن ، من همون جلوی درآپارتمان باهاشون خداحافظی کردم اما مامان و بابا رفتن پایین 

همسر هم توی کوچه داشت با کارواش بابا ماشین میشست 

از دوربین مداربسته بابا اینا که کوچه رو هم میگیره دیدم که همسر بهشون بی محلی کرد ، خواهرم رفت پیش همسر باهاش سلام و علیک کرد اما موقع رفتن اونا همسر پشتشو کرد به اونا و حداقل یه خداحافظی باهاشون کرد ،

مامان اومد بالا سر کم محلی کردن همسر ناراحت بود اما من چیکار کنم هرچقدر باهاش حرف میزنم انگار با دیوار حرف میزنم اصلا گوش نمیده 

این رفتار همسر باعث شده که تازگیا جمع خانوادگی مون از هم دور بشه  ، قبلنا که خواهر تبریزی می اومد مامان میگفت ماهم برا ی شام و ناهار و صبحونه بریم اونجا اما دیگه وقتی میبینه با همدیگه حرف نمیزنن اونم دیگه دعوتمون نمیکنه ، واقعیتش خودمم رفتار و کارای همسرو میبینم اعصابم خورد میشه نمیخوام برم ،

برگشتم خونه قرار بود همسر برای ناهار کتلت درست کنه که چون داشت ماشینو میشست بعدشم رفت جاروبرقی مارو که  درست نکرده بود ، تا اومدن اون برنج گذاشتم 

اونم اومد کتلت درست کرد

تا اینجا نوشتم دیگه فرصت نشده ادامه بدم....