من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

٢٠-خاطره خواستگاریم (سومین سالگرد خواستگارى)

سلام

امروز سومین  سالگرد روز خواستگارى مون بود، یکى از بهترین روزاى زندگیم

براى رسیدن روز خواستگارى خیلی نذر و نیاز میکردم همش دلم میخواست منم عروسی کنم ، (فک میکردم عروسی کنم چه اتفاق شاقی میفته)

تو بلاگفا کامل نوشته بودم اما نامرد همه رو خورد،

اما براى دل خودم دوباره مینویسم:

خیلى ریز با جزیئات نوشتم اگه حوصله تون سر رفت نخونین

مهر سال ٩١ همسرى تو دانشگاه محل کار من براى رشته کارشناسی ساختمان ثبت نام کرد ، مسئول ثبت نام همکارم شیرین بود ، من کارشناس آموزش بودم، در جریان ثبت نامش نبودم، اوایل هم که براش کاراى آموزشى انجام میدادم حواسم بهش نبود،

یه بار  اوایل مهرماه اومد بهم گفت میخوام برم کربلا ، به خاطر غیبت از کلاسا منو حذف آموزشى نکنین ، منم که آدم سخت گیرى نبودم گفتم نه حذف نمیکنم اما بعد برگشت از مسافرت یه کپی از پاسپورتتون رو بیارن بذارم لاى پرونده تون  تا اگه احتمالا بازرس اومد دید حذفتون نکردم ایراد نگیره ، بعد اینکه از سفر برگشت نمیدونم براى چه کارى به آموزش اومد اما موقع رفتن بهش التماس دعا نگفتم برگشتنى هم زیارت قبول نگفتم( بعدا گفت انتظار داشته بهش بگم) ، همسرى کاردانى رو اردبیل خونده بود ، کارشناسی هم یه ترم تبریز خونده بود اما قبل ازشروع ترم دوم انصراف داده بود رفته بود سربازى ، ظاهرا تو تبریز به خاطر دورى از خانواده و محیط دلگیر تبریز نتونسته بود اونجا بمونه ، ( تبریز در مقایسه با اردبیل که چهارفصله و دسترسی آسان به کوه ، جنگل و دریا داره خیلی دلگیره ، حداقل نظر مردم اردبیل اینه) ، یه بار اومد از من در مورد معادلسازى واحدهاى پاس شده اش در تبریز پرسید منم گفتم بره نمراتشو بیاره اگه نمراتش بالاى ١٢ باشه و همچنین اون واحدها تو سرفصل رشته تحصیلیش باشه براش معادلسازى میکنیم ، یه روز صبح که هواى پاییزى بارونى بود و منم تو دانشگاه تنها بودم ، همسرى اومد آموزش وازم نامه درخواست ریزنمراتش از تبریز رو خواست منم نامه رو بهش دادم ، بعد اینکه همسرى رفت من داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم که دیدم از دانشگاه خارج شد ، داشت میرفت به طرف سرکوچه که دیدم اونجا یه ماشین شاسی بلند سفید پارکه ، به خودم گفتم دانشجوهاى اینجا همشون از لحاظ سطح مالی پایین هستن امکان نداره این بره سوار اون ماشین بشه ، همینجورى که داشتم فکر میکردم دیدم رفت در ماشینو باز کرد سوار شد رفت، کنجکاو شدم در موردش بیشتر بدونم چون هم خیلی خوش قیافه ست ( همیشه همه تو فامیل خودم میگن خوش قیافه ترین داماد فامیل همسریه منه ، خودمم میدونم قیافه ش خیلی از من سرتره اما مادرشوهر همیشه از اینکه پسرش از من خوشگلتره ناراحته اوایل هم خیلی به خاطر این مورد نیشم میزد) هم لباساى مارکدار گرون قیمت هم میپوشید( البته دیگه لباساى معمولى میخره چون در حال پول اندوزى براى آیندگان میباشیم) پرونده شو باز کردم مشخصاتشو خوندم ، وقتى سال تولدشو دیدم خیلی ناراحت شدم گفتم چه حیف ٤ سال ازمن کوچکتره ، شانس ندارم که .... البته اصلا نمیدونستم اون از من خوشش میاد،

فک کنم ١-٢ روز بعدش نامه ریزنمراتشو آورد منم شروع کردم به معادلسازى واحداش ، واحدای عمومیش مشکلى نداشتن اما براى واحدای تخصصیش باید از مدیرگروهشون نامه کتبى میگرفتم که این نمره مورد تائید ایشون براى معادلسازى هست یانه ، یه واحد درسی به اسم مقاومت مصالح ١ داشت که ١٣/٧٥ گرفته بود ، مدیرگروهشون میگفت باید بالاى ١٤ میگرفت تا میتونستیم معادلسازى کنیم ، اما تو بخشنامه نوشته بود باید نمره ى واحد مورد معادلسازىبالای ١٢ باشه ، که بلاخره به زور و تلاش من اون واحد رو هم مدیر گروه تائید کرد، من براى تمام دانشجوها هر کارى که در توانم بود رو انجام میدادم واقعا وجدان کارى بالایی دارم، چند روز کار همسرى طول کشید ، روز آخر که نامه ى تاییدیه معادلسازى شو گرفتم خودشم تو دانشگاه بود ، به جاى واحدهاى حذفیش براش دروس جدید انتخاب واحد کردم  ، ٢٠ واحد ترم اولش پر شد ، اون روز یه جور خاصی بهم نگاه میکرد البته تو چشمم نگا نمیکرد همش سرش پایین بود ، یه جورى ازم خجالت میکشید ودلش میخواست تو اتاقم باشه ، کنار دیوار سرپا ایستاده بود و من کاراشو انجام میدادم  ، بهش گفتم آقای .... بفرمایید بشینین سرپا نمونید که گفت: راحتم منم گفتم آخه من ناراحتم ( منظورم این بود که از سرپا موندنش ناراحتم) که این الانم یه سوژه خنده براى همسریه که میگه چون ناراحت بودى اومدم گرفتمت، بعد اینکه همسرى رفت همکارم الهام اومد تو اتاقم راجب کار یکى از دانشجوها سوْال داشت ازم ، منو الهام داشتیم حرف میزدیم یه خانمى ( الناز ، خواهرشوهر بزرگه) اومد دم در اتاقم گفت ببخشید خانم م.... ( فامیلی الهامو گفت) الهام هم گفت بله بفرمایید: الناز گفت میشه یه لحظه بیایید تو سالن کارتون دارم، بعد چنددقیقه الهام برگشت گفت خانم ....( من) میشه شماره تلفن خونتونو بدى؟ منم شماره رو دادم ، گفتم براى چى میخوایین؟ خندید گفت همینجورى، منم فهمیدم همون خانمه شماره رو خواسته،

فرداش که جمعه بود ١٧ آذر صبح رفتم کلاساى دانشگاه خودم ، مادرشوهر هم زنگ زده بود از مامانم براى شنبه وقت گرفته بود بیان براى خواستگارى ، بعدازظهرش همه همکارام  اومدن خونه مون هم به مناسبت روز دانشجو( بایه روز تاخیر) که من تازه دانشجوى ارشد شده بودم هم اینکه تازه به خونه جدیدمون اسباب کشی کرده بودیم براى چشم روشنى خونه مون اومده بودن، اونجا من گفتم  میخوام موهامو کوتاه کنم الهام گفت نه کوتاه نکن شاید به زودى عروس شدى ، منم خندیدم تو دلم گفتم آره حتما ،

شنبه ١٨ آذر شیفت کاریم صبح بود ، فک کنم ساعت ٤ به بعد بود که مادرشوهر و الناز اومدن ، منم یه شلوار جین زخمى آبی روشن با یه بلوز طوسی پشت تورى اسپورت و یه کفش اسپورت سفید پوشیده بودم ، موهامم با کلیپس پلاستیکی بسته بودم یه آرایش خیلی ملائم هم کرده بودم،  ٢-٣ دقیقه اول حرف نزدن ، مامانم هم مثل همیشه آروم بیصدا نشسته بود ، سولماز خواهرم گفت مامان یه جورى آروم نشستى انگار خواستگارى تو اومدن ، همه مون خندیدیم ،

الناز پرسید رشته تحصیلی تون چیه منم گفتم ارشد کشاورزى میخونم ، مامانم که امکان نداره از خواستگار اطلاعات بگیره ، بس که سولماز ومن گفته بودیم از پسرش و شغل تحصیلاتش بپرس به خاطرحرفای ما پرسید آقازاده شما چى خوندن که الناز گفت داره ساختمان میخونه بعد مامان پرسید شغلشون چیه؟ مادرشوهرگفت مانتو فروشه ، بعد الناز از من پرسید متولد چند هستین؟ منم گفتم متولد١٣٦٤ هستم که با این حرف من یکه خوردن و چند ثانیه حرف نزدن و مادردختر بهم نگا کردن ، بعد الناز گفت به ما اینجورى نگفته بودن ، پسرما خیلی کوچیکه متولد ١٣٦٨ هستش منم گفتم احتمالا ازلحاظ قیافه خوب موندم وگرنه متولد٦٤ ام  .

بعدش دیگه هیچ حرفى نزدن پاشدن رفتن ، اصلا هم نگفتن که پسره  از دانشجوهاى دانشگاه محل کارمه، من یه لحظه به ذهنم اومد اینا خواهر مادر همون پسرى باشن که چند روز پیش داشتم براش کاراى معادلسازى انجام میدادم چون  تو اردبیل فقط مرکز ما رشته ساختمان داشت و از طرفى هم اون پسره متولد١٣٦٨ بود ، مامانم اینا طبقه چهارم میشینن و خونه شون دو بره به سولماز گفتم بیا بریم ببینم اینا با چه ماشینى اومدن؟ از پنجره اى که به طرف کوچه بود دیدیم پیاده رفتن سر کوچه بعد رفتن به طرف خیابون ، زود رفتیم از پنجره اتاق بابا که به طرف پارک وخیابانه دیدیم ، ایستادن جلوى بوتیک لباس زنانه و الناز داره با تلفن حرف میزنه ٢-٣ دقیقه بعد ماشین شاسی بلند سفید اومد سوارش شدن رفتن ، با اینکه قیافه همسرى رو ندیدم اما مطمئن شدم خودشه ، به مامان هم گفتم شناختمشون این پسره تو مرکز ما دانشجو هستش ، نمیدونم چى فک کرده اینارو فرستاده خواستگارى!!!!؟!!! ""مامان هم گفت سمیه پس اینا رو پسره فرستاده یعنى تو رو میخواد مطمئن باش اینا دوباره برمیگردن ، یه پسرى اگه دخترى رو بخواد حتما میگیرتش ، ببین کى اینو بهت گفتم""

شماره تلفن روى آیدى کالر رو که مادرشوهر با اون زنگ زده بود رو برداشتم ، فردا با شماره تلفن توى پرونده همسرى مقایسه کردم ، خودش بود،

اون روز توى آنتراک کلاسها رفته بودم طبقه بالا کلاس اونم اونجا بود ، من سر پله ها داشتم با الهام حرف میزدم همسرى بدو بدو از پله ها اومد بالا وقتى منو دید گفت : سلام خانم .... منم کاملا عادى جوابشو دادم ، انگار نه انگار که میدونم دیروز مادر- خواهرشو فرستاده بود خونه مون،

( مادرشوهر و خواهرشوهرام یه جور خاصی بى حواسن البته در مورد تاریخ و اعداد اما در مورد لباس و طلا کاملا حواس جمعن، الان از مادرشوهر بپرسی ١٥ سال پیش حنابندونه خواهرزاده ات  دخترخاله کوچیکت چى پوشیده بود یا چه طلایی انداخته بود دقیقا بهت میگه اما اگه بپرسی الناز چند سال پیش ازدواج کرده یه عدد حدودى بهت میگه ، الناز هم همینطوره)

اون روزى که  الناز اومده بود از الهام در مورد من سوْال پرسیده الهام بهش گفته بود سمیه  دانشجوى ارشده ، خونه شون خیابان ....( خونه بابا بالاى شهر اردبیله) و متولد ١٣٦٤ هستش اما الناز خانم فک کردن الهام گفته متولد ١٣٦٧  ام. در حالیکه الهام امکان نداشت اشتباه بگه چون میدونست من چهارسال ازالهام کوچکترم و متولد.... ام ، اون روز رفته به همسرى هم گفته که دختره یه سال ازت بزرگتره ، اینا هم نشستن تو خونه شور ومشورت کردن به این نتیجه رسیدن یه سال چیزى نیست و همسرى اصرار میکنه که برین خواستگارى من راضى ام یه سال ازمن بزرگتر باشه ، که اون روز اومدن و دیدن من ٤ سال ازش بزرگترم شوک شدن رفتن ،

بعد اون روز رفت و آمدهاى همسرى به آموزش خیلی زیاد شد همش به یه بهانه اى مى اومد تو اتاقم حتى براى بردن ماژیک و تخته پاک کن،

منم  از اون روز به بعدروز به روز بیشتر ازش خوشم مى اومد تا قبل از خواستگارى هیچ توجهى بهش نداشتم اما حالا مى دیدم اون از من خوشش میاد منم بهش یواش یواش علاقمند میشدم ، 

یه بار یه جعبه شیرینى آورد آموزش که توش دوتا شیرینى بود بقیه شو همکلاسیاش خورده بودن به مناسبت تولد یکى از همکلاسیاش رفته بود یه جعبه شیرینى گرفته بود ، خودش بعدا گفت فقط به خاطر تو رفتم شیرینى رو خریدم که بهانه اون بیام تو اتاقت

یا همش زنگ میزد سوْال میپرسی دیگه نماینده کلاسشون شده بود ، از استاد ریاضی عمومى(١)  ترم اولشون  خانم محمدى خیلی خوششون اومده بود وازش راضی بودن میخواستن براى ریاضی عمومى(٢) شونم خانم محمدى بیاد منم بهشون گفتم قبل از نوشته شدن برنامه ترم بعد اقدام کنین چون اگه برنامه رو بنویسن استادو عوض نمیکنن ، همسرى زود یه درخواست نوشت دادهمه همکلاسیاش امضا کردن و به کمک من بلاخره تونستیم با مدیر آموزش هماهنگ کنیم که ترم بعد خانم محمدى براى درس ریاضی ٢ اینا بیاد،

بعد اینکه برنامه نوشته شدو قطعا  اسم خانم محمدى براى درس همسرى اینا نوشته شد من به گوشی همسرى از دانشگاه زنگ زدم  و خبر خوش رو بهش دادم اونم اول از اینکه من به گوشیش زنگ زده بودم خیلی تعجب کرد بعدش خیلی خوشحال شد،

یا بعضی از کارا روهم من خودم به صورت زیرآبی انجام میدادم ، مثلا براى اینکه بفهمم گروه خونى همسرى چیه؟!؟! اول به پرونده اش نگاه کردم دیدم شیرین اون فرم مربوط به اطلاعات شخصی رو موقع ثبت نام به بچه هاى ورودى اینا نداده و حذفش کرده ، منم اون فرمو برداشتم به تعداد دانشجوهاى کلاس همسرى اینا تکثیر کردم  براى اینکه تابلو نشه دادم به خانم محمدى گفتم اینو آخر کلاس بدین دانشجوها پرکنن بیزحمت ازشون تحویل بگیرین بیارین، خانم محمدى فرم هاى تکمیل شده رو آورد داد بهم ، منم بعد اینکه دیدم گروه خونى همسرى B+ هستش خیالم راحت شدم چون خودم O+ هستم ، میخواستم ببینم گروه خونى هامون مشترک نباشه چون اینجور که من بهش داشتم علاقمند میشدم اگه گروه خونى مون مشترک میشد دیگه نمیتونستیم باهم ازدواج کنیم ( به چه چیزایی فک میکردم)،

یا یه بار آخراى ترم  تو اتاق من نقشه درس طراحى معماریشو آورد به استادش تحویل بده ، استاد هم ازش در مورد دیزاینش سوْال میپرسید ، منم یه لحظه جو گرفت رفتم نقشه شو نگا کردم گفتم خانم مهندس به نظر من نقشه اش ایراد داره چون الان براى سیستم گرمایشی از پکیج استفاده میشه موتورخانه ى شوفاژ دیگه منسوخ شده و یه قسمت بزرگ از فضای خونه رو اشغال میکنه نباید موتور خونه میذاشت تو نقشه ، خانم مهندس هم  که دید دارم حرف منطقی ای میزنم ، به موتور خانه گیرد داد و نمره همسرى ١٨ شد ( آخه کسی نبود به من بگه به تو چه ربطی داره دارى فضولی میکنى) 

یا همش سعی میکردم برم طبقه بالا یه لحظه ببینمش ، روزایی که کلاس داشت سعی میکردم شیفتمو با شیرین عوض کنم تا بتونم اون روز ببینمش ، همیشه از پنجره نگاه میکردم تا تو رفت وآمد ببینمشو......

ایام امتحانات بود یکى از اساتید یه بار با برادرش اومد دانشگاه ، چند دقیقه تو اتاق من نشستن اون استاد همکارمون کارشو انجام داد رفتن ، یه بار هم همین استاد با خانمش اومد تو اتاقم بازم استاد همکارمون کارشو انجام داد رفتن ،

همون ایام امتحانات من حواسم خیلی به همسرى بود ، همیشه شماره صندلی شو توى  سالن درست جلوى اتاقم میزدم تا جلوى چشمم باشه ، نگو اونم از اینکه شمارشو اونجا میزدم خوشش می اومده ، البته سالن براى امتحان اصلا خوب نیست چون همش رفت وآمد و صدا هستش ، اما به خاطر خودم شمارشو اونجا میزدم،

همون زمان امتحانات خودم هم بود اما من اصلا حواسم به درس نبود ،

٣٠ دى ماه تولدم به جاى کیک وشیرینى حلوا پختم ، به خاطر اینکه ارشد قبول بشم نذر کرده بودم که شب شهادات اما م حسن عسگرى حلوا ى نذرى بپزم ، مامانم خیلی ناراحت بود ، همش میگفت کاش امشب که تولدت بود نمیپختى ، اما من موقعى که داشتم حلوا رو هم میزدم بازم نذر کردم که سال بعد اگه عروسی کنم بازم حلوا بپزم ،

حین امتحانات  خودم و محل کارم بدجور سرماخورده بودم طورى که بینى ام کاملا بسته شده بود واصلا نمیتونستم نفس بکشم اما در عین بدترین حالم همش دلم میخواست دوباره همسرى بیاد خواستگاریم ، یه روز سولمازگفت سمیه اون خانمه بازم زنگ زد براى وسط هفته بعد که تعطیله (ولادت پیامبربود) مامان وقت داد ، چون ایام امتحانات من صبح تا شب میرفتم سرکار ، فرداى اون روز که سولماز بهم خبرو داد امتحان داشتم اما بس که به همسرى داشتم فک میکردم اصلا خوب نخوندم ، بعد اینکه از جلسه امتحان اومدم بیرون با اینکه خیلی بد نوشته بودم با خودم میگفتم اگه با همسرى ازدواج کنم ارزش یه درس افتادنو داره ،

تا هفته بعد اصلا  تو دانشگاه به روى خودم نیاوردم که میدونم بازم مادر همسرى زنگ زده بود وقت گرفته ، بلاخره ٦ بهمن قبل از ظهر  الناز ومادرشوهراومده خونه مون  منم روز قبلش رفتم یه تونیک آجرى براى خودم خریدم که اون روز بپوشم ،

از شانس خوبم خواهرم فاطى از تبریز اومده بود ، چون مامان که اصلا زبون حرف زدن در اینجور مواردو نداره اما فاطی خوب با مادرشوهر والناز حرف زد ، اونا گفتن که پسر ما ٤ سال از سمیه کوچکتره و پسرمون با این موضوع مشکلى نداره ،بلاخره خیلی حرفا زده شد اما درنهایت مادرشوهر گفت که چون پسرم این دخترو میخواد من اومدم اینجا. وگرنه خودم میرم یه دختر خیلی خوشگل میگیرم براى پسرم اما اگه در آینده زندگیتونو خراب بشه همیشه ناراحت میشم، در آخرم مادرشوهر گفت دخترتون پسرمون میشناسه ، اسمشو گفت و گفت اونجا درس میخونه منم گفتم بله میشناسموشون ، البته من از اولین روز میدونستم  ، قرار روز پنجشنبه ١٢ بهمن این دفه با همسرى بیان ،

فرداى روزى که اونا اومده بودن همسرى امتحان داشت ، این دفه شمارشو تو کلاس انداختم  رو به دیوار بود اصلا جایی رو نمیدید ، برگه صورتجلسه امتحان رو هم از پشت سرش دادم امضا کرد داد بهم ، نه اون منو دید نه من اونو ، ( اون روز رفته بود به مادرش گفته بود سمیه از لجش منو انداخته بود روبروى دیوار نتونستم ببینمش)

دیگه تا روز ١٢ بهمن من داشتم از استرس میمردم تا اون روز با با شروع به تحیقی در مورد همسرى و خانوادش کرد ، خانواده معروف و خوشنامى  تو شهر هستن ، داییم من باپسرعموهاى پدرشوهرم دوست صمیمى هستش وهمیشه ازشون تعریف میکرد، 

بابا به مامان گفت از لحاظ رفتار عمومى وخانوادگى  اجتماعى آدماى قابل قبولى هستن اما خود پسره چطور آدمیه و اخلاق خانواده ش تو خونه چطور ه نمیدونم( انصافا خانواده پدرشوهرم خیلی خوب وبافرهنگن و خودشم خیلی آدم خوبیه شاید گاهى ازش دلخور میشم اما در کل خیلی آدم خوبیه ، اما مشکل مادرشوهرم وخانواده ش و خواهرشوهرام که برام قابل تحمل نیستن)ایشالا که خیره 

چند شب قبل از خواستگارى هم ن موقع ها که بابا داشت تحقیق میکرد وقتى سولماز ومن داشتیم میخوابیدیم به سولماز گفتم ، سولماز من از این پسره خوشم میاد به بابا ومامان بگو سرخود بدون اینکه به من بگن ردش نکن و خوابیدم

روز پنجشنبه اصلا نتونستم ناهار بخورم ، رفتم آماده شدم ، شلوار لى مشکى ، جواب و دمپایی رو فرشی مشکى پوشیدم با یه مانتوى تورى مشکى با آستر ساتن سفید که خودم دوخته بودم و شال سورمه اى و یه آرایش ملائم ( الهام همکارم گفت کت ودامن بپوش با ساپورت اما فک کردم تو فرهنگ مردم اردبیل اینجور لباسا که کاملا محجبة هم هستن جانیفتاده یهو دیدى پسره خوشش نیومد گفت لباسش باز بود اینا که اتفاقا چه کارخوبى  کردم نپرسیدم چون بعدا همسرى گفت من خوشم نمیاد جلى مردم نامحرم همچین لباسای بپوشی اگه اون روزم میپوشیدى احتمالا روى تصمیمم اثر میذاشت) منتظر اونا نشستم یه کوچولو هم چرت زدم ، قرار بود ساعت ٤ بیان اما فک کنم حدود ساعت ٤:٣٠ اومدن 

گل و شیرینى آورده بودن که مامان رفت گرفت ، همسرى مثل همیشه داشت میخندید، به همدیگه سلام دادیم و همه نشستن بعد ١-٢ دقیقه مادرشوهر به مامانم گفت حاج خانم اگه اجازه بدین اینا برن تو یه اتاق باهم حرف بزنن،

من نمیرفتم خیلی خجالت میکشیدم ، آخرش مامان گفت میخوایی ما بریم شما اینجا تنها باشین ، گفتم نه ما میریم ، رفتیم تو اتاق بابا  از قبل قرار بود بریم اونجا حرف بزنیم،

به محض رفتن تو اتاق همسرى رو صندلی نشست گفت میشه یه لیوان آب براى من بیارین ما هم نه آب معدنی تو خونه داشتیم نه آب تسویه کن ، رفتم زود شیر آبو باز کردم لیوانو پرکردم بدون اینکه منتظر بمونم کلر آب بره گذاشتم توى پیش دستى بردم دادم بهش ،

من روى صندلی کامپیوتر نشستم دیدم  خواهرزاده ام قبل از من رو کشیده بالا ، اونو چند دور پیچوندم اومد پایین بعد نشستیم به حرف زدن ، اوایل بیشتر همسرى حرف میزد من گوش میدادم بعد صحبتامون گل انداخت ، یه بار سولماز برامون چایی آورد ،

ما هم همچنان داشتیم حرف میزدیم و من بیشتر ازش خوشم مى اومد ، یه بار الناز اومد درو زد گفت حرفامون تموم نشد گفتیم نه یه چند دقیقه میاییم اما بازم حرف زدنمون طول کشید بازم الناز وسولماز اومدن در زدن گفتن حرفامون تموم نشد گفتیم چرا الان میاییم بازم نشستیم به حرف زدن ، دیگه هوا تاریخ شده بود من  بلند شدم به همسرى گفتم فک کنم براى امروز بسه چون خیلی دیر شده ، اونم گفت یه لحظه بشینین ازتون یه سوْال دارم ، حالا نظر شما چیه میشه جوابتونو بدین؟ منم گفتم حالا زوده ١-٢ روز دیگه جواب میدم ، اصرار کرد که نه دیگه ما باهم حرف زدیم دیگه چیزى نمونده بهتره الان جواب بدین ،منم که جوابم مثبت بود اما میخواستم یه کمى ناز کنم ویه کم طولش بدم ، که آقا ول کن نبود گفت برین با مادرتون صحبت کنین نظر ایشونم بگیرین اگه جوابتون مثبت بود ما یه هدیه أوردیم براى شما اونو بذاریم بریم ،

منم رفتم تو هال دیدم مادرشوهر همه لباساشو در آورده موهاشو باز کرده چهره اشم کاملا برافروخته ست ، نگو حرف زدن ما که بیشتر از ٣ ساعت طول کشید اینا همشون استرس گرفتن ،

دیگه با مامانم رفتیم اون یکى اتاق گفتم اینا الان از ما جواب میخوان چیکار کنم ، مامان هم گفت نظر خودت چیه ؟ گفتم من راضى ام ، نظر شما وبابا چیه ؟ گفت هرچى که خودت صلاح میدونى ما خوشبختى تو رو میخواییم اگه ازش خوشت میاد بهش جواب مثبت بده،

من با ذوق و شوق بسیور فراوان رفتم به همسرى گفتم که من جوابم مثبته، 

رفتیم تو هال نشستیم ، دیگه چون دیر شده بود چایی نیاوردم ، میوه هم وقتى ما تو اتاق بودیم خورده بودن ، همسرى با مادرش حرف زد ، بعد مادرش از کیفش یه جعبه درآورد داد به همسرى  ، اونم در جعبه رو باز کرد آورد داد به من ، یه آویز برلیان سفید بود ، 

منم گرفتم تشکر کردم  ، مامان هم بهم تبریک گفت ، بعد بلند شدن قرار شد یه شب باز براى بله برون با آقایون بیان،

بعد اینکه اونا رفتن من از خوشحالى داشتم میمردم ، خیلی خوشحال بودم. ، همش به گل و شیرینى وآویز نگا میکردم ، بسیار بسیار کیفور میشدم،

مامان زنگ زد به بابا گفت که سمیه جواب مثبت داد و اونا هم نشان گذاشتن رفتن،

شب مادرشوهر زنگ زد قرار گذاشت براى فردا شب که بیان براى بله برون یعنى ١٣ بهمن ، 

بابا اومد خونه مامان همه چى رو تعریف کرد ، منم بیشتر حرفایی رو که زده بودیمو به مامان گفتم  ، مامان هم به بابا گفت ، باباهم با تعریفایی  که از همسرى کردیم خوشش اومد، 

بعد به مامان گفت پس همه چى به طور رسمى تموم شد؟؟؟؟؟ مامان گفت آره

 بابا گفت پس من به آقای محمدى همکار سمیه زنگ بزنم دیگه قرار خواستگارى رو بهم بزنم ، منم پرسیدم چه قرارى؟؟؟ مامان گفت چند روز پیش آقای محمدى زنگ زد براى ١٢ بهمن وقت خواست تا یکى از اساتید که برادرش اومده تو رو  تو دانشگاه دیده بیان براى خواستگارى ، که ماهم گفتیم اون روز مهمون داریم بمونه براى هفته بعد ، ( همون استادى که بالا گفتم با برادرش اومده بودن تو اتاقم ، فوق لیسانس مهندسی کشاورزى بود و کارمند بانک کشاورزى ) ، دیگه قبل اینکه بیان ردشدن،


+ بعدا نوشت: بس که این پستو تایپ کردم انگشتم خشک شده


سلام 

روز مره نویسی

دوشنبه:

براى ناهار هیچى نذاشتم ، یه کم خونه رو مرتب کردم دوش گرفتم  رفتم مغازه

ظهر که اومدیم خونه همسرى رفت حموم منم سیب زمینى و پیاز نگینى سرخ کردم ،بقیه هویجارو ریختم تو آبمیوه گیر ، بعد اینکه همسرى اومد تخم مرغ زدم بهش براى ناهار خوردیم، براى شام سوپ گذاشتم رو بخارى

بعد استراحت رفتیم مغازه ، 

برگشتیم خونه ،همسرى  یه بسته نودل آماده کرد منم رشته ى سوپو ریختم ، تا آماده شدن سوپ نودل رو خوردیم ، بعدشم سوپ خوردیم ، نشسته بودیم تى وى می دیدیم که مادرشوهر زنگ زد به همسرى گفت ماشینو در بیاره خواهرشوهربزرگه رو ببره خونه شون ، ماهم که بیشتر از یک هفته بود ماشینو در نیاورده بودیم ( حاج آقا اجازه نمیداد در بیاریم) از فرصت استفاده کردیم رفتیم دور دور ، همسرى اول گفت به سولماز خواهرت زنگ بزن باهم بریم نوشیدنى گرم بخوریم که گفتم نه نمیخواد چون قبلا هم با اونا رفتیم فست فود بعدا منت میذاره که که من همش خواهرت و شوهرشو مهمون میکنم ، بعد زنگ بزن به مهسا( خواهرزاده ام) بریم اونو برداریم




مادر همیشه میگوید:از هر کسی  به  اندازه ی خودش  توقع داشته باش...! از عقرب توقع ماچ و بوسه و بغل نداشته  باش ....الاغ کارش جفتک انداختن است .سگ هم گاهی پارس میکند گاهی دمی تکان میدهد  گربه هم    تکلیفش  روشن است..... حالا تو  هی  بیا   دستت  رو  تا  مچ  بکن  توی  عسل  بگذار  دهن  ادم   نانجیب  ....!! 

راست میگویند  توقعت  را  که  از  ادم   ها   کم  کنی  غصه هایت   هم  کم  میشوند .راحتتر هم   زندگی  میکنی  من  زندگی  خودم   را  میکنم   و  برایم  اصلا  مهم  نیست  چگونه  قضاوت   میشوم  .چاقم .لاغرم.کوتاه   قدم.سفیدم .سبزه ام .همه به خودم مربوط  است.  مهم  بودن  یا نبودن  رو  فراموش  کن  روزنامه  ی  روز  شنبه  زباله ی  روز  یکشنبه  است   زندگی  کن  به  شیوه ی خودتت   با قوانین  خودتت  با  باورها  و   ایمان  قلبی  خودتت  .مردم  دلشان  می خواهد   موضوعی  برای  گفتگو  داشته باشند   برایشان  فرق نمیکند  چگونه  هستی   هر جور  که باشی  حرفی برای  گفتگو  دارند  شاد  باش  و  از  زندگی   لذتت  ببر   چه  انتظاری   از  مردم  داری ؟؟؟  آنها  حتی  پشت   خدا  هم   حرف  میزنند . از احمد شاملو


١٩- روز مره

سلام

امروز صبح یه خانمى اومد مغازه ، یه مانتو مشکى ساده میخواست براى مراسم ترحیم مادرشوهرش ، که امروز فوت کرده بود،

یه لحظه بهش حسودیم شد، سمیه بدجنس میشود(آیکون بدجنس)

صبح که مغازه بودیم ، براى ناهار سیرابى خوردیم، بقیه هویج رو که از هفته قبل مونده پوست گرفتم ریختم تو آب ،  

ظرفارو رو چیدم تو ماشین ظرفشویی ، روى دوساعت گذاشتم تا تمیز بشوره مثل اون دفه برام دوباره کارى نشه،استراحت کردیم ساعت ٤:٣٠ رفتیم مغازه ،

مامان براى امشب شام دعوتمون کرده بود، زنگ زد گفت هر موقع خواستین مغازه رو تعطیل کنین بگین حاجى( بابام) بیاد دنبالتون ، که منم گفتم نه با آژانس میاییم،

ساعت٨ تعطیل کردیم ، با آژانس رفتیم خونه بابا اینا ، تو مسیر یعنى نزدیک خونه بابا دیدم پوشاک (لمون) آف زده به همسرى گفتم پیاده شیم به اجناسش نگاه کنیم  ، راضی نشد ، همیشه اینجوریه هیچ موقع نمیخواد بریم مغازه اى رو نگا کنیم میترسه چیزى بخرم ،

سرکوچه دیدم بابام تو مغازه ست ، هنوز مغازه رو نبسته بود، مشترى هم داشتن ، هرچقد از پشت شیشه بهش دست تکون دادم منو ندید بهش زنگ زدم اومد بیرون ، مرغ بریون خریده بود اونو داد بهم با همسرى به مغازه روبرویى که خالیه و براى اجاره گذاشتن ، داشتن نگا میکردن که من رفتم خونه ، همسرى از اون مغازه خیلی خوشش میاد همش میگه ما اونجا رو اجاره کنیم براى خودمون مانتو فروشی باز کنیم ،

سولمازم اونجا بود ، چند دقیقه بعد من همسرى هم اومد ، نشستیم به دیدن osasترکیه ، منتظر بابا بودیم تا بیاد شام بخوریم از گشنگى داشتیم هلاک میشدیم ، سفره روى زمین انداختیم ،از اینکه روى زمین غذا بخورم خیلی بدم میاد نمیتونم درست حسابى بخورم،

بابا که اومد شامو آوردیم اما بهروز هنوز نیومده بود ، بهروز یه اخلاق بدى داره هیچ موقع سر سفره شام یا ناهار نمیرسه ، همیشه یا بعد جمع کردن سفره میاد یا آخراش میرسه ، سولمازم میمونه با اون غذا بخوره ، به سولماز گفتم از این به بعد تو هم با جمع شام بخور منتظر اون نمون اینجورى خیلی بدعادت میشه ، فک میکنه کار درستى میکنه که همیشه دیر میاد، 

زشته دیگه به نظر من با دیر اومدنش به جمع بى احترامى میکنه،

شام پلو با مرغ بریون بود ، مامان دیروز  ازم پرسید آش چى درست کنم منم گفتم هیچى ، وقتى آش سرسفره  باشه آدم نمیتونه از غذاى اصلی درست و حسابى بخوره ، 

دست پخت مامانم خیلی خوبه ، من هیچ جا دوبار غذا نمیکشم به جز خونه مامان اینا ، بازم اونجا پرخورى کردم ، تقریبا همه غذاشونو خورده بودن که بهروز اومد ، بهروز که شامو تموم کرد سفره رو جمع کردیم ،

من رفتم ظرفا رو بشورم سولماز نذاشت ، آخه من به مواد شوینده آلرژى دارم الانم انگشتاى دست راستم زخمیه چون تو خونه ظرفارو خودم میشورم اما جاهاى دیگه نمیذارن بشورم ، بعدش مامان اومد نذاشت سولماز هم بشوره گرفت همه رو خودش شست ، آخه سولمازم حامله ست آدم دلش نمیاد کار کنه و سرپا بمونه،

راستى گفتم هر دوتا سولمازا یعنى خواهرم و خواهرشوهرم حامله ان!؟؟!! خواهرم ١٣ هفته ست ، خواهرشوهرم ٢٦ هفته ست 

بعد شام بابا بازم رفت مغازه ، ماهم چایی و میوه خوردیم ، بقیه مسابقه رو دیدیم ، بابا اومد یکم هم با اون نشستیم ، دیگه چون بهروز صبح ساعت٥ سوار سرویس میشه بلند شدیم  ،موقع اومدن مامان بهم فطیر محلى وپرتغال داد، 

 بهروزلطف کرد آورد ما رو رسوند خونه،

براى ناهار هیچى نذاشتم ، 

هنوز محنا رو از دستگاه باز نکردن ، ظاهرا مأموران اهدا عضو میخوان اما جمعه رو واسطه کنن تا شاید خانواده محنا رضایت به اهدا عضو بدن،



از همسرى میپرسم میدونى فردا چه روزیه؟؟؟؟

با خنده میگه: سالروز ورود امام به میهن اسلامى مون

منم ناراحت میگم فقط این؟؟؟

میگه نه خانممم سومین سالگرد خواستگارى مونم هست،

خیلی خوشحال شدم از اینکه سالگرد خواستگارى مون یادشه ،

میگم چه عجب یادت بود تو که براى روزهاى خاص ارزش قائل نیستى ،

میگه درسته اما تاریخاش یادمه،

به هرحال از اینکه یادش بود منو خوشحال کرد

خدایا شکرت


١٨- محنا

سلام

آدم چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش هر چندروز یکبار. براش ایزى لایف بخره تا دسشویی نره ، که خداى نکرده به پاش فشار میاد ، 

آدم چقد باید خوش شانس باشه که هفته اى ٢-٣ بار خونه اش مهمونى دوره اى داشته باشه و شوهرش بره میوه و شیرینى بخره ، وسایل عصرونه بخره ، هیچى هم نگه

آدم چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش سفر مالزى شو عقب بندازه تا وقتى پاى خانمش خوب شد با هم بره

آدم  چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش سالى ٣-٤ بار مسافرت داخل کشور خانمشو بفرسته حداقل  سالى یکبار مسافرت خارج از کشور داشته باشه

آدم چقد باید خوش شانس باشه علاوه بر پول هفتگى که از شوهرش میگیره ، پول خریدها و ولخرجیاشم جدا از شوهرش بگیره و شوهرشم مثل همیشه آخ نگه

آدم چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش همه ى کاراشو خودش انجام بده ،  حتى ظرفای توى سینکم خودش بشوره نذاره خانمش  ظرفارو بذاره تو ماشین

آدم چقد باید خوش شانس باشه که دختراش صبح الطلوع بیان پیشش تا آخرشب که  برن خونشون

آدم چقد باید خوش شانس باشه که سه تا بچه هاش که ازدواج کنن بیان تو خونه خودش ، نرن خونه ى دیگه

خوشبحالش ، 

ما که از این شانسا نداریم 

این آدم خوش شانس مادرشوهرمه ، که شوهر من یه کوچولو از پدرش یاد نمیگیره که چه لطفایی پدرش در حق مادرش میکنه

و اما

آدم چقد باید بد شانس باشه که تو٢٣ سالگى شوهرش بره کما و زندگى نباتى داشته باشه

آدم چقد باید بدشانس باشه که چهار سال از شوهرش که مثل یه تیکه گوشت افتاده روى تخت پرستارىکنه

آدم چقد باید بدشانس باشه خونه زندگى خودشو بده به برادرشوهرش بیاد با مادرشوهرش تو یه خونه زندگی کنه ، چون کسی نیست خرجى  دو تا خونه رو بده

آدم چقد باید بد شانس باشه که  وقتى شوهرش بره  کما دو تا دختر بچه بمونه رو دستش ، یکى هشت ماهه ، یکى سه ساله

وآدم چقد باید بد شانس باشه که دختر چهارساله اش  مرگ مغزى بشه

چرا بدبختى دست از سر بعضى آدما بر نمیداره ،

بیچاره نسرین چه گناهى کرده که باید این همه مصیبت بکشه،

خواهش میکنم براى اینکه خدا بهش صبر بده براش دعا کنین،

میدونم خدا عدالت داره اما نسرین کجای عدالت خدا با مادرشوهرمه ، چرا نباید از زندگیش لذت ببره ، 

نسرین عروس خواهرشوهره آبجیمه

٥  سال پیش بابام خونه قدیمى رو کوبید ، یه خونه چهارطبقه امروزى ساخت ، سال بعدش به مرحله سنگ نما رسید ، چون شوهر نسرین ، على آقا سنگ کار بود قرار شد با اکیپش بیان براى زدن نما و موزاییک و سرامیک داخل ساختمان

کاراى داخل ساختمان تموم شد ، داشتن کاراى نماى ساختمان رو  انجام میدادن ، یه روز صبح نیومدن بابا ناراحت شد برای اینکه بدون اطلاع کارو تعطیل کرده بودن ، به یکى از دوستاى على( داورآقا)  که باهم کار میکردن زنگ زد اونم گفت حال على دیشب  بد شده الان بیمارستانیم نمیتونیم امروز سرکار بیاییم، راستش ما حرفشو باور نکردیم چون قبلا هم از این بدقولى ها کرده بودن و سرکار نیومده بودن،

به خاطر همین بابا به شوهر آبجیم زنگ زد احوال علی رو پرسید که اونم گفت بله حال على خوب نیست ، تو کماست ، بابا چندبار رفت بیمارستان براى عیادتش اما متاسفانه از دست هیچکس کارى بر نمى اومد،

عصر که از سر کار ساختمان بابا میره خونه ، براى شام میرن خونه باباى نسرین ، شام ماکارونى داشتن ، تا دیر وقت اونجا میمونن ، بعدم که میان خونه میخوابن ، صبح ساعت ٧ نسرین هرچقد صداش میزنه که بره سرکار علی بیدار نمیشه ،

نسرین زنگ میزنه به آقا داور  و پدرشوهرش که بیان ببینن چى شده شوهرش بیدار نمیشه ، اونا هم خودشونو میرسونن نمیتونن بیدارش کنن ، میزارن رو موتور میبرنش بیمارستان ، اونجا میگن على حدود چهار ساعت پیش تشنج کرده و رفته کما ، چون دیر رسوندنش بیمارستان دیگه نمیشه احیاش کرد،

الان على کاملا زندگى نباتى داره روى تخت خوابیده ، عطسه سرفه میکنه ، خروپف میکنه ، اما اصلا چشماشو باز نمیکنه

براى غذا هم یه سوراخ روى معدش باز کردن ، غذارو تو مخلوط کن می ریزن ، غذاى له شده رو از طریق شلنگ وارد معدش میکنن،

چند روز پیش دکترش براى ویزیتش رفته بوده که تو رژیم غذاییش گفته باید لوبیا چیتى هم باشه ،

محنا همون دختر هشت ماهه که الان تقریبا ٤ سالشه یکى از لوبیا هارو برداشته انداخته تو دهنش ، داشته باهاش بازى میکرده که متاسفانه لوبیا میپره تو گلوش ، هى سرفه میکنه در نمیاد ، نسرین میبره تو توالت در بیاره بازم در نمیاد،

میبرنش بیمارستان  امام. اونا میگن ما نمیتونیم کارى بکنیم ببرینش بیمارستان فاطمى ، توى ترافیک که بودن محنا جیغ میزنه و نفسش قطع میشه ، بهنام عموى بچه ، محنا رو بغل میکنه با تاکسی خودشو مى رسونه بیمارستان فاطمى که اونجا میگن محنا مرگ مغزى شده ،

از خانواده ش یعنى نسرین و پدرعلى خواستن اگه راضی بشن براى اهدا عضو اقدام کنن که ظاهرا راضی نیستن ، ٥ روز بهشون وقت دادن اگه رضایت ندن دستگاهها رو از بچه جدا میکنن،

عموهاى بچه از پرسنل بیمارستان امام شکایت کردن ، میگن اونا که دیدن حال بچه خرابه هاشونم دکتر وپرستارن باید تا یه جایی که بشه بچه رو زنده نگهداشت همکارى میکردن که متاسفانه از سرشون بازش کردن. 

الانم من فقط دعا میکنم که خدا به نسرین صبر بده تا بتونه این مصیبتم تحمل کنه،

برگردیم به روز مره ها،

دیشب از مغازه که برگشتیم خونه همسرى رفت کباب کوبیده رو از مادرش گرفت آورد تو بالکن پخت،

رفتیم پایین ، برنجو من کشیدم ، غذای بهزاد شوهر سولماز رو هم مادرشوهر گفت بکش ، بعدا سولماز میبره خونه شون میخوره، البته این کار همیشگى شونه،

شام خوردیم ، مادرشوهر گفت ظرفارو بذار توماشین ، منم گذاشتم ، همسرى بهم گفت اگه اینجا کارى ندارى برو خونه ، آخه قبل رفتن وسایل شیرینى دانمارکى رو روى میز گذاشته بودم که بپزم ، 

منم اومدم خونه خمیرو آماده کردم ، همسرى آب هویج گرفت ، تى وى نگا کردیم ، بعد ٢ ساعت که خمیر آماده شد پاشدم شیرینى رو گذاشتم تو فر ، 

وحشتناک خسته بودم یه بسته جوجه براى ناهار فردا گذاشتم بیرون  ، لالا کردم

شنبه:

صبح که بیدار شدم ، کته گذاشتم  بپزه ، پیاز رنده کردم روى جوجه، سس مایونز، نمک و رنگ زعفران ریختم روش تا براى ظهر مزه بگیره،

کیک بردم مغازه براى صبحونه خوردیم،

ظهر که اومدیم خونه همسرى جوجه رو  تو بالکن پخت ، برنج رو هم گرم کرده بودم ، خوردیم

براى شام آش کشک گذاشتم پخت تا شب ببرم خونه مامان اینا باهم بخوریم، نصف شیرینى دانمارکى رو هم بسته کردم که اونم ببرم،

ساعت ٤ رفتیم مغازه ، تو مغازه که با مامان حرف زدم گفت بابا داره با عموم وپسر عموم که دیروز رفته بودن تبریز برمیگرده ، سر راه میان مامان رو هم بر میذارن باهم میرن روستا ، تا عمو اینا روبرسونن خونه شون

هیچى دیگه شیرینى و آش موند رو دستم ، مامان دید ناراحت شدم گفت  فردا براى شام بیایین خونه ما،

ساعت ٨ که از مغازه برگشتیم آقا بهروز شوهر خواهرم سولماز زنگ زد گفت بیایین پایین براى شام بریم کبابى که من با اینکه خیلی اصرار کردراضی  نشدم بریم ، چون شام داشتیم. ، بلخره به اصرار ما اونا اومدن خونه مون باهم آش خوردیم ، شیرموز درست کردم با شیرینى و کیک خوردیم ، داشتیم تخمه میخوردیم که مامانم زنگ زد گفت بیایین پایین باهم بریم خونه ما یعنى خونه خودشون که من گفتم سولماز ایناهم اینجان شما بیایین بالا که خوشبختانه اونا هم اومدن ، خاله- زنعموم از روستا برام کره محلى فرستاده بود که من عاشقشم ،

یه کمى مامان اینا هم نشستن ، چاى شیرینى خوردن با سولماز اینا رفتن،

براى پسرعموم دادگاه ١٨٠ میلیون تومن دیه تعیین کرده ، که احتمالا تا عید به دستش میرسه،

بابا و مامان میترسن خانم محمد اگه مبلغ دیه رو بدونه و پولو محمد از بیمه بگیره ، بره مهریه شو اجرا بذاره ، آخه هنوز شکایت مهریه ونفقه شو پس نگرفته و درست بعد اینکه فهمید به محمد دیه تعلق میگیره برگشت سر خونه زندگیش ، محمد حدود سه ماه تو بیمارستان هاى اردبیل و تبریز بسترى بود اما خانمش یکبارم براى عیادتش نرفت،

بعد اینکه مامان اینا رفتن ، بازم مسابقه هیجان انگیزه شب کوک رو دیدیم ، 

براى ناهار فردا سیرابى گذاشتم رو بخارى ،

الانم در حال نوشتن پست هستم،

بوس 

بوس

خدایا شکرت


١٨-غصه نوشت

سلام

آدم چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش هر چندروز یکبار. براش ایزى لایف بخره تا دسشویی نره ، که خداى نکرده به پاش فشار میاد ، 

آدم چقد باید خوش شانس باشه که هفته اى ٢-٣ بار خونه اش مهمونى دوره اى داشته باشه و شوهرش بره میوه و شیرینى بخره ، وسایل عصرونه بخره ، هیچى هم نگه

آدم چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش سفر مالزى شو عقب بندازه تا وقتى پاى خانمش خوب شد با هم بره

آدم  چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش سالى ٣-٤ بار مسافرت داخل کشور خانمشو بفرسته حداقل  سالى یکبار مسافرت خارج از کشور داشته باشه

آدم چقد باید خوش شانس باشه علاوه بر پول هفتگى که از شوهرش میگیره ، پول خریدها و ولخرجیاشم جدا از شوهرش بگیره و شوهرشم مثل همیشه آخ نگه

آدم چقد باید خوش شانس باشه که شوهرش همه ى کاراشو خودش انجام بده ،  حتى ظرفای توى سینکم خودش بشوره نذاره خانمش  ظرفارو بذاره تو ماشین

آدم چقد باید خوش شانس باشه که دختراش صبح الطلوع بیان پیشش تا آخرشب که  برن خونشون

آدم چقد باید خوش شانس باشه که سه تا بچه هاش که ازدواج کنن بیان تو خونه خودش ، نرن خونه ى دیگه

خوشبحالش ، 

ما که از این شانسا نداریم 

این آدم خوش شانس مادرشوهرمه ، که شوهر من یه کوچولو از پدرش یاد نمیگیره که چه لطفایی پدرش در حق مادرش میکنه

و اما

آدم چقد باید بد شانس باشه که تو٢٣ سالگى شوهرش بره کما و زندگى نباتى داشته باشه

آدم چقد باید بدشانس باشه که چهار سال از شوهرش که مثل یه تیکه گوشت افتاده روى تخت پرستارىکنه

آدم چقد باید بدشانس باشه خونه زندگى خودشو بده به برادرشوهرش بیاد با مادرشوهرش تو یه خونه زندگی کنه ، چون کسی نیست خرجى  دو تا خونه رو بده

آدم چقد باید بد شانس باشه که  وقتى شوهرش بره  کما دو تا دختر بچه بمونه رو دستش ، یکى هشت ماهه ، یکى سه ساله

وآدم چقد باید بد شانس باشه که دختر چهارساله اش  مرگ مغزى بشه

چرا بدبختى دست از سر بعضى آدما بر نمیداره ،

بیچاره نسرین چه گناهى کرده که باید این همه مصیبت بکشه،

خواهش میکنم براى اینکه خدا بهش صبر بده براش دعا کنین،

میدونم خدا عدالت داره اما نسرین کجای عدالت خدا با مادرشوهرمه ، چرا نباید از زندگیش لذت ببره ، 

نسرین عروس خواهرشوهره آبجیمه

٥  سال پیش بابام خونه قدیمى رو کوبید ، یه خونه چهارطبقه امروزى ساخت ، سال بعدش به مرحله سنگ نما رسید ، چون شوهر نسرین ، على آقا سنگ کار بود قرار شد با اکیپش بیان براى زدن نما و موزاییک و سرامیک داخل ساختمان

کاراى داخل ساختمان تموم شد ، داشتن کاراى نماى ساختمان رو  انجام میدادن ، یه روز صبح نیومدن بابا ناراحت شد برای اینکه بدون اطلاع کارو تعطیل کرده بودن ، به یکى از دوستاى على( داورآقا)  که باهم کار میکردن زنگ زد اونم گفت حال على دیشب  بد شده الان بیمارستانیم نمیتونیم امروز سرکار بیاییم، راستش ما حرفشو باور نکردیم چون قبلا هم از این بدقولى ها کرده بودن و سرکار نیومده بودن،

به خاطر همین بابا به شوهر آبجیم زنگ زد احوال علی رو پرسید که اونم گفت بله حال على خوب نیست ، تو کماست ، بابا چندبار رفت بیمارستان براى عیادتش اما متاسفانه از دست هیچکس کارى بر نمى اومد،

عصر که از سر کار ساختمان بابا میره خونه ، براى شام میرن خونه باباى نسرین ، شام ماکارونى داشتن ، تا دیر وقت اونجا میمونن ، بعدم که میان خونه میخوابن ، صبح ساعت ٧ نسرین هرچقد صداش میزنه که بره سرکار علی بیدار نمیشه ،

نسرین زنگ میزنه به آقا داور  و پدرشوهرش که بیان ببینن چى شده شوهرش بیدار نمیشه ، اونا هم خودشونو میرسونن نمیتونن بیدارش کنن ، میزارن رو موتور میبرنش بیمارستان ، اونجا میگن على حدود چهار ساعت پیش تشنج کرده و رفته کما ، چون دیر رسوندنش بیمارستان دیگه نمیشه احیاش کرد،

الان على کاملا زندگى نباتى داره روى تخت خوابیده ، عطسه سرفه میکنه ، خروپف میکنه ، اما اصلا چشماشو باز نمیکنه

براى غذا هم یه سوراخ روى معدش باز کردن ، غذارو تو مخلوط کن می ریزن ، غذاى له شده رو از طریق شلنگ وارد معدش میکنن،

چند روز پیش دکترش براى ویزیتش رفته بوده که تو رژیم غذاییش گفته باید لوبیا چیتى هم باشه ،

محنا همون دختر هشت ماهه که الان تقریبا ٤ سالشه یکى از لوبیا هارو برداشته انداخته تو دهنش ، داشته باهاش بازى میکرده که متاسفانه لوبیا میپره تو گلوش ، هى سرفه میکنه در نمیاد ، نسرین میبره تو توالت در بیاره بازم در نمیاد،

میبرنش بیمارستان  امام. اونا میگن ما نمیتونیم کارى بکنیم ببرینش بیمارستان فاطمى ، توى ترافیک که بودن محنا جیغ میزنه و نفسش قطع میشه ، بهنام عموى بچه ، محنا رو بغل میکنه با تاکسی خودشو مى رسونه بیمارستان فاطمى که اونجا میگن محنا مرگ مغزى شده ،

از خانواده ش یعنى نسرین و پدرعلى خواستن اگه راضی بشن براى اهدا عضو اقدام کنن که ظاهرا راضی نیستن ، ٥ روز بهشون وقت دادن اگه رضایت ندن دستگاهها رو از بچه جدا میکنن،

عموهاى بچه از پرسنل بیمارستان امام شکایت کردن ، میگن اونا که دیدن حال بچه خرابه هاشونم دکتر وپرستارن باید تا یه جایی که بشه بچه رو زنده نگهداشت همکارى میکردن که متاسفانه از سرشون بازش کردن. 

الانم من فقط دعا میکنم که خدا به نسرین صبر بده تا بتونه این مصیبتم تحمل کنه،

برگردیم به روز مره ها،

دیشب از مغازه که برگشتیم خونه همسرى رفت کباب کوبیده رو از مادرش گرفت آورد تو بالکن پخت،

رفتیم پایین ، برنجو من کشیدم ، غذای بهزاد شوهر سولماز رو هم مادرشوهر گفت بکش ، بعدا سولماز میبره خونه شون میخوره، البته این کار همیشگى شونه،

شام خوردیم ، مادرشوهر گفت ظرفارو بذار توماشین ، منم گذاشتم ، همسرى بهم گفت اگه اینجا کارى ندارى برو خونه ، آخه قبل رفتن وسایل شیرینى دانمارکى رو روى میز گذاشته بودم که بپزم ، 

منم اومدم خونه خمیرو آماده کردم ، همسرى آب هویج گرفت ، تى وى نگا کردیم ، بعد ٢ ساعت که خمیر آماده شد پاشدم شیرینى رو گذاشتم تو فر ، 

وحشتناک خسته بودم یه بسته جوجه براى ناهار فردا گذاشتم بیرون  ، لالا کردم

شنبه:

صبح که بیدار شدم ، کته گذاشتم  بپزه ، پیاز رنده کردم روى جوجه، سس مایونز، نمک و رنگ زعفران ریختم روش تا براى ظهر مزه بگیره،

کیک بردم مغازه براى صبحونه خوردیم،

ظهر که اومدیم خونه همسرى جوجه رو  تو بالکن پخت ، برنج رو هم گرم کرده بودم ، خوردیم

براى شام آش کشک گذاشتم پخت تا شب ببرم خونه مامان اینا باهم بخوریم، نصف شیرینى دانمارکى رو هم بسته کردم که اونم ببرم،

ساعت ٤ رفتیم مغازه ، تو مغازه که با مامان حرف زدم گفت بابا داره با عموم وپسر عموم که دیروز رفته بودن تبریز برمیگرده ، سر راه میان مامان رو هم بر میذارن باهم میرن روستا ، تا عمو اینا روبرسونن خونه شون

هیچى دیگه شیرینى و آش موند رو دستم ، مامان دید ناراحت شدم گفت  فردا براى شام بیایین خونه ما،

ساعت ٨ که از مغازه برگشتیم آقا بهروز شوهر خواهرم سولماز زنگ زد گفت بیایین پایین براى شام بریم کبابى که من با اینکه خیلی اصرار کردراضی  نشدم بریم ، چون شام داشتیم. ، بلخره به اصرار ما اونا اومدن خونه مون باهم آش خوردیم ، شیرموز درست کردم با شیرینى و کیک خوردیم ، داشتیم تخمه میخوردیم که مامانم زنگ زد گفت بیایین پایین باهم بریم خونه ما یعنى خونه خودشون که من گفتم سولماز ایناهم اینجان شما بیایین بالا که خوشبختانه اونا هم اومدن ، خاله- زنعموم از روستا برام کره محلى فرستاده بود که من عاشقشم ،

یه کمى مامان اینا هم نشستن ، چاى شیرینى خوردن با سولماز اینا رفتن،

براى پسرعموم دادگاه ١٨٠ میلیون تومن دیه تعیین کرده ، که احتمالا تا عید به دستش میرسه،

بابا و مامان میترسن خانم محمد اگه مبلغ دیه رو بدونه و پولو محمد از بیمه بگیره ، بره مهریه شو اجرا بذاره ، آخه هنوز شکایت مهریه ونفقه شو پس نگرفته و درست بعد اینکه فهمید به محمد دیه تعلق میگیره برگشت سر خونه زندگیش ، محمد حدود سه ماه تو بیمارستان هاى اردبیل و تبریز بسترى بود اما خانمش یکبارم براى عیادتش نرفت،

بعد اینکه مامان اینا رفتن ، بازم مسابقه هیجان انگیزه شب کوک رو دیدیم ، 

براى ناهار فردا سیرابى گذاشتم رو بخارى ،

الانم در حال نوشتن پست هستم،

بوس 

بوس

خدایا شکرت