سلام سلام
اووووووووو ه ببین چند وقته روزمره ننوشتم !!! از شنبه هفته پیش !!!!
پس باید تیتروار بنویسم:
شنبه:
سولماز و بهروز اومدن یه کم نشستن منم کیک پخته بودم با شیرموز خوردیم ، میوه و چایی هم خوردیم ، بهروز ساعت١٠ رفت سرکار شیفت شب بود، موقع رفتن دو تیکه کیک بهش دادم برد
بعد رفتن بهروز همسرى رفت تو اتاق خواب ، منو سولمازم تو هال شب کوک دیدیم ، جاى خودم و سولمازو تو هال انداختم اما همسرى تو اتاق خوابید ، با سولماز یکم تو رختخواب حرفیدیم بعد خوابیدیم
یکشنبه:
صبح زود بلند شدم استانبولى پختم ، زیاد پختم که بقیه شو براى شام بخوریم،
سولماز و همسرى بیدار شدن صبحونه خوردیم ، همسرى رفت مغازه ، ما یه کم تو خونه موندیم ، ساعت١٠:٣٠ منو سولمازم رفتیم مغازه ، که سولماز از اونجا رفت خونه شون
شب بعد مغازه استانبولى رو برداشتیم رفتیم سولماز وبهروز رو از دم درشون برداشتیم ، برف مى اومد منم کیفور میشدم ، قبل اینکه سولماز اینا رو برداریم رفتیم پاساژ ایرانیان که فقط اجناس ترک داره خوب بودن اما همشون مجلسی بودن بعد رفتیم خونه بابا اینا ، قسمت اول مسابقه سوروایور رو دیدیم ، میوه خوردیم ، بهروز براى اینکه اون شب باهم باشیم مرخصی گرفته بود، ما تو هال خوابیدیم سولماز اینا تو اتاق خوابیدن ، چراغارو خاموش کرده بودیم که دوست بهروز زنگ زد دستور پخت کیکى رو که یه شب قبل به بهروز داده بودمو میخواست ، ظاهرا بهروز یه تیکه شو داده بود به دوستش
دوشنبه:
صبح بیدار شدم صبحونه آماده کردم ، از خونه مون کره ، پنیرخامه اى و نون برده بودم ، چون نمیدونستم مامان تو خونه از اینا داره یا نه باخودم برده بودم ، سولماز اینا هم بیدار شدن باهم صبحونه خوردیم ، موقع اومدن سولماز بهمون کوفته و قورمه سبزى داد( آخه سولماز غذا نمیپزه مادرشوهرش هر روز براش غذا میپزه میاره اینم نمیتونه اون همه غذا رو بخوره یا تو فریزر جا میده یا خراب میکنه میندازه دور بعضا هم به ما میده ، مادرشوهرش واقعا مهربونه اصلا یه مادرشوهر متفاوته)
اومدیم مغازه ، ظهر براى ناهار کوفته مادرشوهر سولمازو خوردیم ، کته گذاشتم که همسرى باقورمه سبزى بخوره به خاطر سولماز سیرابى گذاشته بودم اونو تو ظرف ریختم ، همسرى هم آش دوغ پخت ، شب به آبجیم گفتم اونا هم براى شام بیان خونه مامان که قورمه سبزى، آش دوغ وسیرابی رو بردم اونجا بخوریم ، آبجى اینا اومدن دنبالمون با اونا رفتیم خونه مامان ، آبجیم کیک خیس پخته بود
بهروز شیفت شب بود رفت سرکار ما شام خوردیم بعد شام چای وکیک خوردیم ، مسابقه سوروایور رو دیدیم ، مارو آوردن گذاشتن خونه مون سولماز رو هم با خودشون بردن خونه شون
سه شنبه:
مامان اینا از سارى برگشتن عمه همچنان تو کما بود ، شب رفتیم دیدنشون که مامان کامکاوات خریده بود براى مربا پختن ، چند تا هم من آوردم از شکل و بوش خیلی خوشم میاد
چهارشنبه : همسرى به خاطر درد معده اش رفت دکتر ، گفته باید ماه بعد آندوسکوپى بشه خیلی براش نگرانم
پنجشنبه :چیز خاصی یادم نیست، فقط یادمه پنجشنبه یه عالمه ماکارونى پختم که براى ناهار وشام خوردیم بازم یه قابلمه موند ،
آهان جنس جدید هم اومد که به آبجیم وسولماز گفتم بیان ببین ، که اومدن و هرکدوم یکى برداشتن ( عکس اونا رونذاشتم اینجا) خودمم از سه تاش خوشم اومده بود که در نهایت با احترام به نظر دوستاى گلم و شوهرجونم عکس شماره ٣ رو برداشتم ، همسرى میگه این یه مدل متفاوته که راحت میتونى با ساپورت مشکى بپوشی !!! البته از عکس شماره ٢ هم خیلی خوشم میاد اما نمیخوام ٢ تا بردارم چون کوه مانتو دارم تو خونه همیشه مدلاى جدید خوب میاد منم همیشه وسوسه میشم
باید یه شال سفید بخرم با یه کفش سفید یا مشکى ، ساپورت و کیف دارم نمیخرم
جمعه:
صبح بعد اینکه صبحونه خوردیم قرار شد بریم بیرون ، ماکارونى رو همسرم گرم کرد فلاکس رو هم پر کرد برداشتیم اول از جاده ارجستان رفتیم سرعین بعد رفتیم بولاغلاره نیر ، یه کم گشتیم دیدیم جلوى یه استخرپرورش ماهى ماشینا نگهداشتن دارن ماهى میخرن ما هم یه کمى رفتیم جلو از یه استخر پرورش ماهى دیگه ماهى خریدیم ، من به مامان و آبجیم زنگ زدم همسرى هم خانواده خودش زنگ زد ، براى خودمون سه تا ماهى بزرگ گرفتیم براى مامانم ، آبجیم و خواهرهمسرى سولماز هم براى هرکدوم دوتا گرفتیم ،
اولین بار بود میرفتم استخر پرورش ماهى خیلی جالب بود بالاى استخر ایستادیم با یه وسیله اى که سرش تور داشت آقاهه ماهى هارو گرفت انداخت تو سبد تا بمیرن بعدش وزنشون کرد، ماهم کلى عکس بازى کردیم
رفتیم سد یامچى اونجا ناهار خوردیم ، برگشتیم خونه من رفتم حموم همسرى هم ماهى هارو تمیز کرد، موهامو سشوار کشیدم آرایش کردم، یه پیراهن سورمه اى بالاى زانو با ساپورت و بوت ساق بلند پوشیدم، رفتیم دنبال مامانم و سولماز اونا رو برداشتیم رفتیم تالار ، مراسم تولدپسر دوستم بود که مامانم اینارو هم دعوت کرده بود
دوستم ١١ دى پسرش به دنیا اومده بود که براش جشن یا مراسم نگرفته بود که بلاخره ٢٣ بهمن براش تو یه تالار خیلی خوب و مجلل شهرمون جشن گرفت ، چندبار رقصیدم ، دوستم یه پیراهن سفید کوتاه ترک پوشیده بود با یه بابت سفید شیشه اى
یکى از همکاراى سابقم رو هم دیدم خیلی خوشحال شدم ، فک کنم ١٥ سال بود بچه دار نمیشد که خداروشکر بعد اینکه من بیرون اومدم بچه دار شده ، مامانم پول کادوى منم داد ، خودش ٣٠ تومن داد از طرف منم ٢٠ تومن داد، خیلی خوش گذشت، موقع بیرون اومدن دوستم بهمون قیفت ( gift) تولد داد که عکس پسرش روش بود
بهروز اومد دنبالمون رفتیم خونه مامان اما سولماز رفت خونه مادرشوهرش
مامان براى شام آش دوغ و برنج گذاشت بابا هم مرغ بریون خرید براى شام خوردیم ، اومدیم خونه
شنبه خبر خاصی نبود
یکشنبه : ماشینى رو که فروختیم وخریدار ٢ میلیون از پولشونو نمیده رو توقیف کردیم ، شاید مجبور بشه براى در آوردن ماشین از پارکینگ پولمونو بده ، به خدا گرفتار شدیم ، خیلی ناراحتم از این موضوع ، ٢ میلیون پول زیادى نیست اما اینکه یکى بخواد پول آدمو بخوره آدم لجش درمیاد، شب رفتیم خونه بابا اینا راجب این موضوع حرفیدیم ، منم چیز کیک درست کرده بودم با خودم بردم ، آبجیم هم کیک خیس آورده بود ، اون به خاطر والنتاین پخته بود اما من همینجورى ، از چیز کیک به مادرشوهرمم دادم
براى والنتاین همسرى هیچى برام نگرفت ، منم پارسال براش کادو گرفته بودم اما امسال هیچى نگرفتم
دوشنبه : مادرشوهر خواهرشوهرم سولماز بهش مرغ محلى داده بود که ازش خوششون نمیاد ، همسرى خیلی تعریف کرد که سمیه خیلی خوب میپزه به خاطر همین دادن من بپزم ببریم پایین بخوریم ، منم شب با ٣٥٠ گرم کره و یه پارچ آب گذاشتم تا صبح بپزه
سه شنبه:
صبح خمیر آماده کردم تا ظهر فطیر بپزم
براى مامانم ومادرشوهرم روسرى خریدم که همراه عیدى شون بهشون بدم ، براى خودم وهمسرى هم دو تا لیوان شیشه اى بزرگ خریدم،
مرغ پخته رو همسرى صبح برد داد به مادرش تا ظهر که ما رفتیم دوباره گرم کنه بخوریم ، رفتیم خونه مادرشوهر برنج هم پخته بود ، ناهارو خوردیم امدیم خونه مون من فطیرا رو پختم ، موقع رفتن به مغازه ٢ تا هم همسرى برد داد به مادرش
شب بعد از مغازه رفتیم رفاه براى خونه خرید کردیم ، لوازم قنادى فروشی هم رفتیم آرد و قالب خریدم بعد رفتیم خونه بابا
بابا گوشی تازه خریده ، رفتیم اونو ببینیم ،
دوست آبانه جون از شهر ما حلواى سیاه( قره حلوا ) براش برده بود منم دلم خواست ، رفتیم خریدیم بردیم خونه بابا داغ داغ خوردیم خیلی چسبید،
مامان براى شام کوفته گذاشته بود زیاد بود ، بعد اینکه شام خوردیم اضافه شو من آوردم امروز براى ناهار بخوریم
چهارشنبه:
صبح ساعت٧:٣٠ همسرى بیدار شد مادر و پدرشو برد بیمارستان براى درآوردن پین پای مادرشوهر
برگشت صبحونه خوردیم رفتیم مغازه ، ظهر رفتیم مادرشوهرو دیدیم که بازم پاشو باند پیچى کرده بودن
براى ناهار کوفته و آش دوغ تو یخچال داشتیمو خوردیم
ساعت ٤ رفتیم مغازه. تا ساعت ٩ مغازه بودیم ، تازگیا تا ساعت ٩ میمونیم ، همسرى میگه شاید مشترى بیاد بهتره بمونیم
بعد مغازه اومدیم خونه کیک خیس پختم
براى شام تخم مرغ آب پز خوردیم
همسرى رفت خونه دوستش تنیس روى میز بازى کنه یه ظرف از کیک خیس رو هم دادم ببره اونجا با دوستاش بخوره
سلام
دوستان لطفا راهنماییم کنید کدوم یک از این مانتوها رو بردارم
همشون تو تنم خوب میمونن اما نمیدونم کدومو بردارم
شماره ۱
شماره ۲
شماره۳
سلام
عکس لباس عقدم
سفره عقدمون با کیک و آینه شمعدان
گل خواستگاریم
شیرینی خواستگاری
حلقه وساعت دست من
حلقه وساعت دست همسرم
آویزی که روز خواستگاری همسرم بهم داد
خدایا شکرت
سلام
تو پست شماره ٢٠ تا روز قبل بله برون نوشتم ، ادامه:
روز جمعه١٣ بهمن قرار شد خانواده همسرى بیان براى خواستگارى ، مامان فقط به آبجیم وشوهرش گفت بیان ، از عمو ودایی کسی رو دعوت نکردیم،
قرار بود بعد ازشام بیان منم از استرس داشتم میمردم، قبل از اومدن اونا بابا ازم پرسید سمیه شرایط خاصی دارى که مطرح کنى؟؟ در مورد مهریه نظرت چیه؟؟؟ منم گفتم هیچى شرطى ندارم ، مهریه هم رقم عرف باشه بهتره ، ١١٤ سکه تمام بهار آزادى به اضافه یه سفر حج عمره،
بابا هم موافق بود ، بلاخره ساعت ٩ گذشته بود اومدن،
الناز و مادرشوهر ، پدرشوهر ، شوهرالناز و دایی بزرگه همسرى
یه جعبه شیرینى قرابیه گرفته بودن
همه دم در با هم سلام احوال پرسی کردیم ، خانما رفتن تو اتاق بابا و آقایون تو هال نشستن،
ما که تو اتاق بودیم منتظر بودیم ببینیم آقایون چى میگن ، تلوزیون روشن بود ، آقایون هم بیشتر از نیم ساعت بدون اینکه حرفى بزنن تى وى نگاه میکردن ، ماهم حوصله مون سررفته بود، بلخره به حرف اومدن اما نه در مورد خواستگارى ، بابا و دایی همسرى در مورد خودشون حرف میزدن ، اینکه کجا شاغل بودن ، کى رو میشناسن که براى هر دوشون دوست مشترکه و.....
دامادمون چایی ومیوه آورد اما اونا همچنان در مورد موضوع اصلى که ما بودیم اصلا حرف نمیزدن ، پدر شوهرمم که مثل همیشه بیصدا بود ،
بلاخره بعد حدود یکساعت یه صحبت کوتاهى در مورد ما کردن ، بابا گفت من تازه خونه ساختم دست وبالم بسته ست اگه میشه تو خرید چندتا از کالاهاى اساسی بهم کمک کنین براى جهیزیه بخرم؟ که دایی همسرى گفت شما هرچى رو که نمیرسونین نخرین ما خانواده اى نیستیم که بگیم عروس چرا وسیله رو نیاورده ، ( مادرشوهر الانم که الانه تو سر من میکوبونه که چرا فرشت ماشینى هستو دست بافت نیست ، یا چراغ لاله ى عروس نیاوردى ، اصلا تو تو سر عروس نمیزنن ، ههههههه) دایی یه میگفت ما کارى به وسایل عروس نداریم
مهریه رو هم بابا همون ١١٤ سکه با سفر حج رو مطرح کرد قبول کردن، قرار شد خانما باهم هماهنگ کنن براى رفتن به آزامیشگاه و صیغه محرمیت ،
قرار شد فردا صبح من برم سر کار بهم زنگ بزنن از اونجا بریم محضر براى گرفتن برگه آزمایش
بلاخره دست زدن الناز شیرینى رو پخش کرد رفتن، بابا و شوهرخواهرم فک کرده بودن شوهر الناز ، داماده ، چون همسرى رو ندیده بودنش نشناختنش ،
بعد اینکه رفتن یه ربع به ساعت ١٢ مونده تلفن خونه زنگ خورد مامان گوشی رو برداشت ، مادرشوهر بود گفت گوشی رو بدین به سمیه ،
بهم گفت شماره تلفن همراهتو بده ... ( همسرى) یادداشت کنه ، بعد گوشی رو داد به همسرى منم خیلی جدى و رسمى باهاش حرف زدم ، طورى که همسرى پرسید سمیه خودتى؟ شماره رو دادم قطع کردم
فرداش ١٤ بهمن : مانتو شلوار ادارى سورمه اى تازه مو پوشیدم با کفش سه سانتى سورمه اى و پالتوى طوسی رفتم دانشگاه ومنتظر تلفن همسرى بودم ، ساعت١٠ زنگ زد گفت ١٠:٣٠ میام دنبالت ، از لحظه اى که زنگ زد تا اومدنش من یه جنازه متحرک بودم از شدت استرس ، ١٠:٣٠ رو گذشته بود زنگ زد گفت بیا پایین ، همکارم شیرین خیلی باهام حرف میزد و بهم آرامش میداد و همش میگفت قدر این لحظات رو بدون،
رفتم دم در چند متر دورتر از در دانشگاه ماشینو پارک کرده بود منو دید از ماشین پیاده شد ، منم رفتم طرف همسرى ، یه شاخه گل رز بهم داد ، دستشو آورد جلو تا باهام دست بده منم از اینکه نامحرم بود نمیخواستم باهاش دست بدم اما با اکراه دستمو بردم جلو ودست دادم ، در ماشینو باز کرد سوار شدم،
ازم پرسید چطورى ؟ منم گفتم از شدت استرس دارم میمیرم ، اونم گفت حال منم چندان خوب نیست اما یواش یواش بهتر میشیم
پرسید باباتون براى صیغه ما محرمیت تا حالا اقدام کرده منم گفتم نمیدونم ، گفت زنگ برن بپرس؟ منم زنگ زدم به مامان که گفت نه خودتون برین محضر اونجا بخونن براتون
رفتیم محضر یه آقاى روحانى(ملا) نشسته بود پشت میز ، مدارکمونو گرفت براى آزمایشگاه نامه نوشت ، گفت دیر اومدین صبح زود باید مى اومدین تا میتونستین برین آزمایشگاه ، برگه رو نگهدارین فردا صبح ناشتا برین ، فامیلی من اسم یه شاعر هستش ، اسم خیابان بابا اینا و اسم خیابان و کوچه همسرى که الان اینجا ساکنیم همه اسم شاعر هستن ، ملا برگشت گفت خوب شاعرا رو پیش هم جمع کردیا: حافظ، خیام ، مولوى، سعدى ، فردوسی....
همسرى گفت میشه براى ما صیغه محرمیت بخونین؟؟ که آقاهه گفت نه بمونه براى روز عقد ، شیرینیش به اینه که روز عقد خونده بشه و اینجورى شد که ما الزاما تا روز عقد نامحرم موندیم
برگه رو گرفتیم اومدیم تو ماشین ، یه کم همسرى تو شهر چرخید باهم حرف زدیم ، یه کم از استرسم کم شد چون یه کم به تصمیمى که گرفته بودم شک داشتم ، همش باخودم میگفتم فقط با چند ساعت حرف زدن بهش جواب مثبت دادم ،حالا چطور میشه !!؟؟
هرچقد که بیشتر حرف میزدیم بیشتر ازش خوشم مى اومد ، ١-٢ ساعت باهم بودیم ، اصرار کرد که براى ناهار بریم بیرون اما من نرفتم چون به مامانم اطلاع نداده بودم ، میترسیدم اگه دیر برم مامانم ناراحت بشه ، آورد منو دم در پیاده کرد، رفتم خونه ، قرار شد فرداش بریم براى آزمایش قبل از ازدواج
اون روزا یه جورى بودم دلم آشوب بود هیچى نمیتونستم بخورم ، شبشم بس که سر درد داشتم مسکن خوردم خوابیدم
١٥ بهمن : صبح ساعت ٧ رو گذشته بود که همسرى اومد دنبالم ، بابا اصلا همسرى ندیده بود و دلش میخواست ببینتش ، مامان بهش گفته بود صبح میاد دنبال سمیه بیا از آیفون نگاش کن ، من که صبح میرم پایین پشت سر بلند میشن از آیفون نگا میکنن ، و بابا میبینه که ما هم باهم دست دادیم ناراحت میشه میگه : سفى آداما باخه نیه ال وردى ؟( یه فحش کوچولو به همسرى میده ومیگه چرا باهم دست دادن) ، همین که سوار ماشین شدم پرسیدم آدرس آزمایشگاهى دارى ؟ همسرى گفت آدرس لازم نیست که هرجا بریم ازمون خون میگیرن دیگه ، منم ناخواسته گفتم نابغه اى تو مگه میشه براى آزمایش ازدواج هرجایی رفت؟ که همسرى گفت باشه دوستم تازه ازدواج کرده بذار به اون زنگ بزنم از اون بپرسم، که دوستش گوشی رو برنداشت ، من گفتم بذار به همکارم شیرین زنگ بزنم اون الان حتما بیدار شده میره سرکار ، که زنگ زدم از شیرین آدرسو گرفتم ، رسیدیم همسرى نامه محضر رو داد بهمون دوتا لیوان یکبار مصرف دادن بریم دسشویى ، منم چند وقت بود (ببخشید) عفونت داشتم همین که لیوانو دستم گرفتم بیشتر از نصف لیوان پر شد از عفونت همونجورى گذاشتم تو جاى مخصوص ظرفاى یکبار مصرف ، بعد رفتیم براى خون گیرى ، اول من نشستم با اینکه میترسیدم اما به خاطر همسرى بروز ندادم ، بعد همسرى نشست ، خانمه سورنگو وارد کرد امانتونست رگو پیدا کنه ، سوزنو زیر پوستش گردوند بازم پیدا نشد( وقتى سوزنو میچرخوند من دلم ریش میشد با اینکه یه احساس معمولى بهش داشتم اما دلم براش میسوخت) یه بار دیگه سوزنو وارد کرد که تونست رگو پیدا کنه ، از اونجا بهمون برگه دادن که بریم کلاس آموزشى قبل از ازدواج ، چون شروع کلاس ساعت ١٠ بود ماهم صبحونه نخورده بودیم رفتیم کبابی ، براى صبحونه کباب و جگر خوردیم ، ساعت ١٠ رفتیم کلاس ، که خانما وآقایون جدا بودن ، اول یه فیلم آموزشى گذاشتن اونو دیدیم بعد یه خانم دکترى اومد حرف زد راجب اینکه هواى شوهراتونو داشته باشین ، چون عروسین زیاد ولخرجى نکنین ، بهترین لباساى زیرو بخرین وبراى شوهرتون بپوشین ، درمورد شب زفاف وجلوگیرى از باردارىحرف زد و در آخر یه خودکار بهمون هدیه دادن ، ساعت ١ کلاس تموم شد ، آخراش خیلی حوصله ام سر رفته بود، اومدیم بیرون رفتیم بازار طلافروشان حلقه دیدیم ، بعد براى ناهار رفتیم رستوران خوان سالار ، اونجا همش همسرى بهم میگفت خوب غذاتو بخور بعدا نگى خجالت میکشیدم نتونستم بخورم ، منم جوجه سفارش داده بودم با اینکه آدم کم غذایی هستم اما همه شو خوردم،
بعد منو برد خونه ، من که زنگ رو زدم مامان گفت بابات تو پارکینکه دلش میخواد دامادو ببینه ، به داماد بگو نره تا بابات بیاد ببینتش، منم رفتم تو پارکینگ دیدم بابا داره دره حیاطو درست میکنه ، همینکه منو دید با ذوق وشوق پرسید دخترم با کى اومدى ؟ گفتم آقای ....دم در بیا ببینمش ، اومدیم دم در. همسرى از ماشین پیاده شد با بابا روبوسی کردن بابا بهش تبریک گفت و تعارف کرد بیاد خونه که نیومد وخداحافظی کرد رفت، بعد ازظهر با مامانم رفتیم براى من مانتو مجلسی خریدیم ، چون به خاطر شهریه دانشگاهم وساخت خونه پول تو دست وبالمون کم بود منم همه لباسام کهنه بودن به خاطر همین مامان گفت اینا خودشون مانتوفروش هستن زشته جلوى اینا لباساى کهنه بپوشی ، یه مانتو سورمه اى ساتن ١٣٠ تومن گرفتیم ، ١٧٠ بود مامان ١٣٠ داد ، بعدا که رفتم مغازه همسرى دیدم مانتو این مدلی رو ٣٠-٤٠ تومن میدن،
١٦ بهمن:
ساعت ١١ قرار بود همسرى بره جواب آزمایشو بگیره ، ازصبحش من استرس گرفته بودم ، براى استامینوفنى که شب قبلش خورده بودم و هم به خاطر عفونت نگران بودم ، که خداروشکر همسرى زنگ زد گفت جواب مثبته و من خیالم راحت شد،
بعدازظهرش قرار بود با الناز وخواهرم براى خرید حلقه ولباس بریم که همسرى مادرش و خواهرش سولماز رو هم با خودش آورد بود تا راجب مراسم با مامانم هماهنگ بشن ، سولماز تا اون موقع ندیده بودم، بازم همسرى برام گل آورده بود
اول رفتیم حلقه خریدیم ، یه حلقه ساده با یک ردیف برلیان ، بعد رفتیم دنبال لباس ، که خیلی گشتیم بلاخره اون مدلی که میخواستمو پیدا کردیم ، پرو کردم یه کوچولو گشاد بود ، الناز گفت بمونه بعدا میاییم میبریم ، نگو به خاطر تخفیف گرفتن الناز نذاشت همون موقع بگیریم بعدا با شوهرش خریده بودش ، ٥٨٠ تومن بود که٥٠٠ گرفته بودن
بعدش برگشتیم خونه ما ، مادرشوهراینا رو برداشتیم ببریم خونه شون که مادرشوهر تو ماشین حلقه رو از من گرفت که نگا کنه ، بعد اینکه دید داد سولماز که اون موقع مجرد بود دستش کنه ، مثلا میخواست بخت دخترش باز بشه
اونا روگذاشتیم خونه یه کم دور دور کردیم شام خوردیم فک کنم پیتزا سارا بود برگشتیم همسرى منو گذاشت خونه
١٧بهمن:
صبحش که سرکار بودم ، همسرى اومد انتخاب واحد کرد ، بعد ازظهر با یه شاخه گل رز اومد دنبالم با الناز رفتیم آرایشگاه ، یه جعبه شیرینى تر هم با خودمون بردیم ، من قبل از ازدواجم اصلا اصلاح صورت و ابرو نکرده بودم ، آرایشگره خیلی تعجب کرده بود که اصلا به صورتم دست نزده بودم ، قیافه ام خیلی تغییر کرد ، یه جورى قیافه ام زنانه شده بود خودم خوشم نیومد ، بعد آرایشگاه همسرى اومد دنبالم هرکارى کرد که بهم نگا کنه نذاشتم ، خجالت میکشیدم ازش ، یه جایی پیاده شد براى من آب بگیره که آنتى بیوتیک بخورم ، موقع سوار شدن ماشین حواسم نبود دید ، که گفت خیلی خوشگل شدى
بعدش رفتیم با آتلیه و فیلمبردار هماهنگ کردیم ،
رفتیم گلفروشی دسته گل عروس سفارش دادیم وقرار شد ماشینم ساده تزیین کنه
کفش خریدیم ، با اینکه لباسم طلایی- کرم بود اما حواسم نبود کفش نقره اى خریدم ، بعدشم لوازم آرایش خریدیم که بیشترشو مارک بیو گرفتم
رفتیم شام خوردیم فک کنم رستوران تاج شهر بود ، همسرى منو برگردوند خونه
١٨ بهمن:
بازم صبح سرکار بودم ، بعد ازظهر همسرى اومد ، بازم یه شاخه گل رز آورده بود، با الناز رفتیم لباسو دادیم خیاطی تا برام تنگش کنه،
بعدرفتیم سفره عقد سفارش دادیم که قرار شد خودشون روز عقد بیارن بچینن، جایی که سفره عقد کرایه کردیم بهمون شمع و قند داد و گفت روز عقد اینا رو ازتون خواستم بیارین بذارم تو سفره ، البته قندو براى سابیدن روى سرمون بهمون داد،تاج و شنل کرایه کردیم ،ناخن مصنوعى خریدیم، آرایشگاهو مادرشوهر هماهنگ کرده بود ، رفتیم ساعت ست گرفتیم که مادرامون سر عقد بهمون کادو بدن ، براى همسرى هم کت وشلوار ، کفش ، بلوز وکراوات خریدیم ،
آینه شمعدان دیدیم که اونم بعدا شوهر الناز به خاطر تخفیف گرفتن رفته بود خریده بود ، بعد اومدیم مغازه که پدرشوهر منو ببینه ، البته روز بله برون دیده بود اما نشناخته بود ،
رفتیم شیرینى فروشی کیک به شکل قلب سفارش دادیم ، وقتى ما شیرینى فروشی بودیم مامانم زنگ زد گفت مامان بزرگم، داییم و زنداییم ( همون که عمه ام هم بود وفوت شد) خونه مون هستن که زودتر برگردم ، همسرى وقتى فهمید مهمون داریم یه جعبه بزرگ شیرینى تر گرفت گفت از طرف من براى مامان بزرگ ببر ، براى خودمونم چند مدل شیرینى گرفت تو ماشین خوردیم دیگه براى شام نرفتیم،
اون روزا من صبحونه وناهار نمیخوردم ، شامم به اصرار همسرى به زور میخوردم بس که استرس داشتم
١٩ بهمن:
براى روزآخر تقریبا هیچکارى نمونده بود ، بعدازظهر که بازم باگل اومد یه کم تو شهر گشتیم و همدیگه رو دیدیم ، همش باهمسرى چندساعت تا عقدمون مونده بود رو میشمردیم ، و هر یه ساعت که میگذشت رو اگه باهم بودیم میگفتیم اگه با هم نبودیمم به همدیگه اس ام اس میدادیم،
قبل از شام من برگشتم خونه چون خواهرم فاطى از تبریز اومده بود و مامان آبجیم اینارو هم براى شام دعوت کرده بود، از اون شب خاطره خوبى ندارم ، چون فاطى وآبجیم خیلی ناراحتم کردن ، من باهاشون حرف میزدم اصلا بهم محل نمیذاشتن ، هرجا که من بودم از اونجا میرفتن یه جاى دیگه ، حتى من صداشون کردم بیان تو اتاق لباسمو بهشون نشون بدم نگا نکردن ، مامان دید ناراحت شد گفت چرا با سمیه اینکارو میکنین مگه چیکار کرده؟ که تو خونه دعوا راه افتاد منم خیلی گریه کردم ، اما سولماز خواهرم خیلی بهم دلدارى داد و آروم کرد اون شب منو سولماز با هم خوابیدیم اونا با ما نخوابیدم ، با منم حرف نمیزدن ، تا الان هم دلیل رفتار اون شبشونو نفهمیدم
٢٠ بهمن: صبح زود بیدار شدم رفتم حموم ، سولماز اومدجاهایی از پشت بدنم که دستم نمی رسید رورشیو کرد، قبل از ساعت ٩ همسرى اومد دنبالم ، لباسو بقیه وسایلامو برداشتم با موهاى خیس رفتم پایین ، مامانم هم با من اومد پایین یه بسته شکلات بهم داد که ببرم آرایشگاه که نگرفتم گفتم لازم نیست ، عروس که شیرینى شکلات نمیبره آرایشگاه!!! رفتیم مادرشوهر برداشتیم باهم رفتیم آرایشگاه ، مادرشوهر منو به آرایشگره معرفى کرد خودش رفت ، یه خانمى اومد موهامو سشوار کشید ، گفت نباید با موى خیس مى اومدى باید موهاتو خشک میکردى، ساعت ٩ آرایشگرگریم صورتمو شروع کرد ، بعدش موهامو شینیون کرد ، ١٠ به ساعت ده کارم تموم شد ، یه خانمى اومد بدنمو کرم زد ، ناخنامو چسبوند ، کمک کرد لباسمو پوشیدم، به غیر از من یه عروس دیگه هم بود ، اون شب عروسیش بود ، همه کسایی که آرایشگاه بودن از لباسم خیلی خوششون اومده بود و همش میگفتن این عروس خوشگلتره ، من به جای اینکه ازاین حرف خوشم بیادخیلی هم بدم مى اومد ، چون قطعا اون عروس دلش میخواست همه تعریفشو بکنن و بگن خوشگل شده اما با این حرفشون دل اون بیچاره رو میشکوندن ،
آرایشگره هم از لباسم خوشش اومد اما گفت کاش لباستو میدادى خشکشویى برات اتو میکردن ، بلاست خیلی چروکه ، منه ندید بدید فک میکردم مدلش چروکه نگو اتو لازم داشته لباسم ، دیگه جمعه هم بود کارى نمیشد کرد ، کسی هم نبود ببره برام اتو کنه
من آماده نشسته بودم که الناز با یه جعبه شیرینى، هزینه آرایشگاهو حساب کرد ، اصلا هم بهم نگفت که خوب شدى یا نه ، داشت میرفت که آرایشگره گفت لباس عروسو ببر بده اتو کنن ، الناز با شک و تردید گفت باشه ، منم زود رفتم لباسو در آوردم دادم بهش ببره ، ( خدا پدر آرایشگره بیامرزه لطف بزرگى در حقهم کرد) پالتو پوشیدم نشستم تا لباسمو بیارن ، مادرشوهر حدود ساعت ١٢ لباسمو آورد، خودشم رفته بود آرایشگاه ، همین که دیدمش گفتم چقد خوشگل شدین ، عالیه ، اما مادرشوهر هیچى به من نگفت که خوب شدى زشت شدى ، هیچى
ساعت١٢:١٥ همسرى اومد دنبالم رفتیم آتلیه ، چون نامحرم بودیم برام سخت بود بدون روسرى و پیراهن بندى کنارش باشم ، اما بعد اینکه عکاس چندتا عکس گرفت دیگه برام عادى شد اونجورى باشم ، همسرى هم کاملا بى توجه بهم نگا میکرد ، انگار چندسال بود منو اینجورى دیده بود، ساعت ٢ قرار بود عاقد بیاد ، ماهم ناهار وصبحونه نخورده بودیم گشنه بودیم ، همسرى زنگ زد به شوهر الناز برامون کباب گرفت ، همسرى یه جایی ماشینو نگهداشت کسی نبینتمون ، ناهار خوردیم ،
چون همه کارامونو با برنامه ریزى انجام میدادیم به خاطر همین همیشه وقت اضافه می آوردیم ، رفتیم خونه اتاق بابا رو اتاق عقد کرده بودن ، تو هال هم صندلی چیده بودن ، طبقه ٤ که مامانم اینا خودش ن میشینن رو براى خانما آماده کرده بودن ، طبقه اول رو که بابا به یه آقای دکترى اجاره داده بود براى آقایون آماده کرده بودن ، مهمونا هنوز نیومده بودن ،ما زود رسیده بودیم ، یه کمى نشستیم بلاخره مهمونا ،
عاقد طبقه اول دفترو نوشته بود که اومدن طبقه چهارم ، تو اتاق عقد فقط خواهراى من و همسرى وپدرمادرامون ، دایی همسرى و سه تا عموى من بودن، عاقد سه بار خطبه رو خوند ، بار سوم جواب دادم ، وقتى دفتر عقد رو داد امضا کنیم ، امضام یادم رفته بود ، همه منتظر بودن من امضا کنم اما من به فکر رفته بودم که امضام چه شکلى بود ، همسرى پرسید چى شده؟ گفتم امضامو فراموش کردم ، چون همسرى تو دانشگاه زیاد امضا منو دیده بود گفت ،فامیلى تو کوچولو مینویسى ، شبیه خطه ، که یهو چشمم به امضا بابام افتاد یادم اومد چه شکلى باید امضا بزنم چون امضام خیلی شبیه امضا بابامه ، سند ازدواج رو هم امضا کردیم ، همه رفتن ، فقط بابا هامون موندن ، اول پدرشوهر یه نیم سکه به من داد که من دستشو بوسیدم ، بعد بابا به همسرى یه نیم سکه داد اونم دست بابا رو بوسید اونا رفتن ، همسرى شنلمو باز کرد ، مادرشوهر اومد ساعتو به دستم بست ، مامان هم ساعتو به دست همسرى بست ، آبجیم وفاطی آوردن ١٠٠ تومن به همسرى کادو دادن ، اما الناز وسولماز هیچى ندادن ،
فیلمبردار گفت همه برن بیرون ، به همدیگه عسل دادیم ، قران خوندیم ، قبل از عقدم که تو اتاق منتظر عقد بودیم همسرى یه صفحه از قرآنو با صوت ولحن برام خوند ، حلقه ها رو دست همدیگه انداختیم، کیکو بریدیم به همدیگه دادیم ، فاطى برامون میوه شیرینى آورد نخوردیم ، میوه شیرینى رو بابا خریده بود ، اونم براى خودش ماجرایی داشت ، یه روز قبل از عقد رفته بود موز سبز خریده بود ، مرده بهش گفته بود این تا فردا زرد زرد میشه ، مامان هم عصبانى بود میگفت این امکان نداره زرد بشه ، دیگه روز مراسم مامان دیده بود موزها هم نجوردى سبز موندن دوباره رفته بود موز خریده بود ، صبح قبل از مراسم هم موقعى که سیبا رو میشینن دیدن همشون کوچولوان دوباره مامان به دامادمون میگه بره سیب بگیره ، کلا بابا سلیقه خوبى تو خرید نداره، مادرشوهر خانواده شو ٣-٢ نفر باهم مى آورد تو اتاق عکس مینداختن ، همه اومدن عکس گرفتن الا خانواده من ، منم به فاطی گفتم تو هم به خاله ها ، زنعمو ، عمه ، زندایی بگو بیان با ما عکس بگیرن ، اونا اومدن عکس گرفتیم ،
من خیلی دلم میخواست برم پیش مهمونا اما فیلمبرداره میگفت هنوز زوده ، بلخره گفت الان بیایین تو هال ، رفتیم به مهمونا سلام دادیم نشستیم ، خواهراشون جلومون رقصیدن ، مامانم روى یه میز عسلی بزرگ رو پر از میوه کرده بود همینجورى به صورت فله اى ریخته بود خیلی خوشگل شده بود ، همسرى از میوه ها یواشکى برمیداشت میذاشت دهن من یا خودش میخورد، خدا میدونه من اون روز چقد خندیدم ،
بعد من یه کم تنهایی رقصیدن ، به همسرى گفتم اونم بیاد باهم برقصیم ، که آهنگ با آهنگ رحیم شهریارى رقصیدیم ، نشستیم زندایی همسرى گفت من میخواستم بهتون پول بدم دوباره برقصین که دوباره پاشدیم رقصیدیم ، پولو داد به خواهرا گفتم اونا هم اومدن با ما رقصیدن ، دیگه بعدش همسرى رفت ، منم با همه مهمونا رقصیدم ، همه رفتن مامان به مادرشوهر گفت شما براى شام بمونین هرکى رو هم که دلتون میخواد نگه دارین ، که مادرشوهر چون با خانواده شوهرش قهر بود ، باخانواده خودشم رابطه چندان خوبى نداره ، فقط یه بردار وزن برادرشو نگه داشت ، مامان هم عموم اینا و مامان بزرگم ، خاله ام و داییم رو براى شام نکهداشت ، بابا از بیرون شام سفارش داده بود، همسرى دوباره برگشت گل ماشینو یکجا کنده بود براى من آورده بود ، مامان هم که شش ماهه ست ، اصلا براى هیچکارى صبر نمیکنه یه ربع سکه آورد به همسرى براى پاگشا داد، رفتیم تو اتاق عقد کیک وچایی خوردیم ، که از تزیینات سفره عقد اومدن سفره رو ببرن ، رفتیم تو اتاق منو سولماز، همسرى موهامو باز کرد ، لباسمو عوض کردم شام خوردیم ، تو اون ١-٢ ساعتاى که تو اتاق بودیم بیشتر از ٢٠ بار مادرشوهر به هر بهانه الکى اومد تو اتاق ، اصلا معلوم نبود چى میخواد ، بلاخره رفتن ،
همسرى بعد اونا رفت ، منم داشتم تا دم در همسرى رو همراهى میکردم که بابا رو دم در دیدیم ، خیلی ناراحت وعصبانى بود ، به منو همسرى هم محل نذاشت ، همسرى رفت
بابا تو خونه گفت سمیه میدونى قبل از عقد چى شد؟ منم نگران شدم گفتم نه ؟ گفت میخواستم مراسمو بهم بزنم اما به خاطر تو ومهمونایی که دعوت کرده بودیم هیچى به اینا نگفتم ،
نگو دایی بیشعور همسرى همون که براى بله برون اومده بود به عاقد گفته مهریه رو عندالاستطاعه بنویس ، شاید اینا طلاق گرفتن دختره خواست مهریه شو بگیره ، داماد این همه پول نداره بده ،
عندالاستطاعه هم یعنى اینکه اگه داماد پولى داشته باشه میده اگه نداشته باشه که هیچى ، یعنى اصلا مهریه اى وحود نداره،
منم گریه کردم به خاطر توهین داییش خیلی ناراحت شدم ، فرداش مه همسرى اومد بهش گفتم مگه من دختر خیابانى بودم که میخواستین برام مهریه نذارین ؟ همسرى شنید شوکه شد گفت به خدا من خبر نداشتم ، خیلی ناراحت شد ، باهم براى شام رفته بودیم رستوران ، که همسرى از شدت ناراحتیش غذا نخورد ، از اون موقع به بعدم ما با اون داییش ارتباط چندانى نداریم ، مادرشوهر خودشم میدونه که م