من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

١٤-روز اول بهمن

سلام

دو روزه ننوشتم ، البته ٢٩ یعنى پرى روز نوشتم ، همش پرید دیگه وقت نشد بنویسم،

دیروزم مغازه شلوغ بود نتونستم بنویسم،

امروزم که اولین روز بهمنه در خدمتتون هستم،

پرى روز که یه روز معمولى برد مثل بقیه روزا صلح که مغازه بودیم  ، از مغازه ى شیشه و چینى فروشی دوتا فلاکس چای بچه گانه خریدم یکیشو مامان خواسته بود براى سیسمونى خواهرم یکیشم براى خودمون خریدم تا چایی رو تو اون بیاریم مغازه ، اونى که استفاده میکردم بزرگه وهمیشه بیشتر از نصف چاییش اضافه میموند خیلی وقت بود میخواستم یه فلاکس کوچولو بخرم که خریدم ، 

قرار بود از بیرون غذا بگیریم که بازم نگرفتیم قرار شد تن ماهى بخوریم ، اومدیم خونه خواستم ماکارونى بپزم همسرى نذاشت گفت میخوام خودم درست کنم ، منم یکى کمکش کردم رفتم حموم ، اومدم بیرون ماکارونى رو گذاشته بود دم بکشه،

بعد ازاستراحت رفتیم مغازه ، اون روز نرفتیم خونه مامان اینا چون چند روز بود پشت سرهم ماشینو درمیاوردیم گفتیم حاج آقا ناراحت میشه ، دیگه رفتیم خونه من اضافه ماکارونى رو خوردم ، همسرى هم چی شیرین با سرشیر و عسل خورد، 

همسرى با دوستش قرار گذاشت اومد دنبالش باهم رفتن استخر ، ساعت حدود ١ بود که برگشت ، منم تا اون موقع نت گردى- وبگردى میکردم،

دیروز:

صبح ساعت ٩ بیدار شدم براى ناهار برنج شستم گذاشتم بجوشه تا آبکشش کنم ، ماهى از فریزر گذاشتم بیرون 

بعد شروع به پختن کیک خیس کردم  مواد کیک خیس رو آماده کردم ، برنجو آبکش کردم گذاشتم دم بکشه ، کیک خیس رو هم گذاشتم تو فر،

همسرى حدود ساعت ١٠ بیدار شد رفت سرویس اومد تو خونه یه کم گشت یادش افتاد تولدمه ، بهم تبریک گفت ، براى صبحونه هم شیر خورد رفت مغازه،

منم چون منتظر بودم کیک بپزه و روش مایه شو بریزم تا ساعت١١ خونه بودم ،

ساعت ١١ با فلاکس چایی رفتم مغازه ، 

دایی هاى  همسرى مداح هستن ، پدربزرگ پدرش شم مداح بوده ، به خاطر همین همسرى علاقه ى زیادى به مداحى و روضه خونى داره ، اما من از روضه و نوحه متنفرم ، همسرى هم  همیشه تو خونه گوشمو با با اینجور چیزا میبره ، منم حرصم میگیره، چند وقت پیش بهش گفتم تو که به خوندن علاقه دارى یه شعر یا ترانه خوب حفظ کن به جاى نوحه ، شعر بخون

اونم دیروز یه ترانه از سالار عقیلی رو حفظ کرده بود ، و تومغازه براى کادوى تولدم خوند ، خوب کار نکرده بود نوحه رو بهتر از این میخونه درکل بد نبود،

اما ظاهرا استعداد ذاتیش براى شعر و ترانه خوب نیست ، منم حین خوندن ازش فیلم گرفتم،

میخواستم براى شام سالاد الویه درست کنم سیب زمینى و خیارشور نداشتیم ، وقتى مغازه خلوت بود رفتم اونا رو خریدم

ظهر ساعت ١:٣٠ حاج آقا اومد رفتیم خونه ، به محض رسیدن ماهى رو گذاشتم سرخ بشه ، زیر برنجم روشن کردم،

سیب زمینى ، هویج ، تخم مرغ و مرغ رو گذاشتم آب پز بشه ، ناهار خوردیم 

همسرى ظرفارو شست منم سالاد الویه رو که موادش پخته بود درست کردم ، سس مایونزمون کم بود قرار شد شب بخریم ،

از اینکه همسرى برام هیچى کادو نداد ناراحت بودم ، تو مغازه هم رفت وآمد زیاد بود خسته بودم به خاطر همین ساعت٣ خوابیدم تا ساعت٤ که میرم مغازه انرژى داشته باشم،

ساعت ٤ اومدیم مغازه ، خیلی شلوغ بود ، البته خرید کم بودااا ، رفت و آمد زیاد بود ، اکثرا ٥-٦ پرو میکردن ، آخر سر میگفتن جنساى عیدتون کى میاد ؟؟؟ اون موقع میاییم براى خرید،

یا بعد یک ساعت پرو میگفتن پولمون کمه بعدا میاییم ، حتى یکیشون اینقد پوشید در آورد من گفتم حتما میخره ، آخرش برگشت گفت از این مدل خیلی خوشم اومد ایندفه که یارانه بدن میام اینو میگیرم ، آدم دیگه میمونه بهشون بگه یارانه رو ٣-٤ روزه دادن !! یعنى میخوایی یک ماه دیگه بیایی خرید !!!!!اونم تو مغازه اى که جنساى تاپ و مد روزش یک هفته هم نمیمونن!!!!!بلخره ، انسانهاى دوپایی هستم که خودمونو عقل کل میدونیم ، اما در مورد هیچ یک از کارایی که میکنیم اصلا فک نمیکنیم، پول ندارى یا قصد خرید ندارى براى چى میایی پرو میکنى ، چند نفرم اذیت میکنى و به زحمت میندازی ، درسته این شغل منه و باید به مشترى جوابگو باشم اما باور کنید خیلیا هستن که فقط آدمو اذیت میکنن، گناه داره الکى به قصد اذیت دادن بریم مغازه اى و فروشنده رو ناراحت کنیم ، من که اینجور آدما روحلال نمیکنم،

دوستاى گلم تو گرو ه همکلاسی دوره کارشناسی بهم تولدمو  تبریک گفته بودن ، خیلی خوشحال شدم وازشون تشکر کردم ،

خودم به آبانه جون پیام دادم امروز تولدمه اونم بهم تبریک گفت، عاشقشم خیلی ماهه،

مامانم و آبجیم هم تبریک گفتن ، مامانم یه بارم زنگ زد گفت براى دانیال آش دندونى پخته براى شام بریم اونجا ، 

دیگه همسرى رفت خونه کیک ، سالاد الویه و لپ تاپ رو آورد مغازه ، پول دخل صندوق رو هم داد به حاج آقا ، اونم حقوقمو داده بود به همسرى گفته بود حقوق خودشم از بانک برداره، ساعت ٨ که از مغازه در اومدیم به همسرى گفتم ٢٠٠ تومن از حقوقمو بده ، ناراحت شد همه پولو با حرص داد بهم رفت ماشینو در بیاره  ، 

تو ماشینم خیلی عصبانى بود ، منم بهش گفتم من که ازت چیزى نمیخوام یه کمى ازپول خودم که براش جون میکنمو  در میارم میخوام بردارم ، الکى یه دعوا راه انداخت آخرسرم کل پولو دادم بهش،

خیلی از اینکارش ناراحت شدم، خانماى شاغل چون خودشون حقوق بگیرن همیشه پول دارن ، خانماى خانه دار هم از شوهراشون خرجى میگیرن اما من مثل هیچکدوم خانما نیستم ، هیچوقت ١٠ تومنم ندارم ، اگرم بخوام چیزى بخرم باید کلى توضیح بدم وخواهش بکنم تا آقا اجازه بده اون وسیله روبخرم،

این روزا خیلی ناراحتم میکنه و دلمو میشکونه ، دیگه مثل بقیه خانما که به مرور زمان از شوهراشون بدشون میاد منم دارم مثل اونا میشم، 

چندتا از عکساى عروسی ، عقد ، حنا و ماهعسلمون رو انتخاب کردم رو تو لپ تاپ  که براى مامان و خودم ظاهر کنم  ، اما نشد رو ایمیلم بذارم دیگه لپ تاپ رو بردم لابراتوار خودشون زحمت کشیدن از با کابل از لپ تاپ برداشتن ، چند تا هم عکس دانیال بود که فاطى خواسته بود براش چاپ کنم. اونا رو هم دادم ، همه رو. سایز ٢٠*٢٥ خواستم فقط یه دونه عکس تکى خودمو ١٠*١٥ خواستم ،

گفتن ساعت ٩:٣٠ آماده میشه تا آماده شدن عکسا رفتیم رفاه براى خونه خریدکردیم ، ماکارونى ، وایتکس ، نرم کننده لباس ، پودر کیک ، ژیلت ، لوله بازکن، لوبیا چشم بلبلی و... عکسارو گرفتیم ، رفتیم خونه مامان 

فاطى به سالاد الویه سس زد سفره. رو انداختن با آش دندونى خوردیم ، یه عالمه هم از دانیال بازى کردم،

چون لپ تاپم برده بردم ، یه کمى از فیلم عروسی خواهرشوهرمو گذاشتم دیدیم ، یه کم هم از فیلم حناى سولمازمونو دیدیم ،

دانیالم همش میخواست با  لپ تاپ بازى کنه ، نمیذاشتیمم بازى کنه گریه میکرد ، عاشق لپ تاپ شده بود،

ساعت حدود ١٢ بود فاطى دانیالو برد بخوابونه ، ما هم کیک خوردیم اومدیم خونه،

خیلی خسته بودم ، انگار بدنم له له بود، پاهام از شدت درد داشتن میسوختن ، به حدى بدن درد داشتم خوابم نمیبرد به زور خوابیدم،

امروزم ساعت ١٠ بلند شدم ، براى ناهار عدسى گذاشتم روى بخارى اومدم مغازه،

دیشب تا آخرین لحظه خوابیدنمون منتظر بودم همسرى بهم کادو بده اما هیچى نداد،

خیلی ازش دلخور شدم  ، امسال از از خود عید هى الکى بهانه آورد تو هیچ مناسبتى برام هیچى نداده ،

عید ٩٤ هیچى نخریدم ، گفت بذار یه سهم از زمین رو بخریم بعد میریم یه سرى کامل خرید میکنیم ،

روز زن گفت وضعیتو میبینى. دیگه نمیتونم چیزى برات بخرم

سالگرد ازدواجمونم بهانه آورد

اینم از تولدم


١٣-تولدم مبارک

سلام، 

بلاخره ٢٩ سالگى تموم شد ،

منم وارد سى سالگى شدم



تولدم مبارک

١٢- مهمون مامان

سلام

امروز دوشنبه ست دو روز دیگه تا تولدم مونده،

میخوام براى تولدم کیک خیس  بپزم ، اونى کیکى که پنجشنبه خریدم سورى بود ، تولد اصلیم چهارشنبه ست ، میخوام یه سرى تصمیمات خوب هم براى خودم بگیرم ، روز تولدم اون تصمیماتو مینویسم،

امروز بازم ساعت ١٠ از روى تخت بلند شدم ، براى صبحونه شیر گرم کردم ، ظرفاى توى سینک رو شستم ، بعد توى دو تا لیوان بزرگ شیرعسل درست کردم با فلاکس آبجوش برداشتم رفتم مغازه،

تو مغازه خبر خاصی نیست ، کاش بازم فروشنده بود تو مغازه ، بس که صبح تا شب فقط باهمسرى همکارم وکس دیگه اى نیست که باهاش نیم ساعت حرف بزنم حوصله ام سر میره 

این روزا به جز دوستان دنیاى مجازیم هیچ دوست دیگه اى ندارم ، جایی هم نمیرم ،  فقط شبا ١-٢ ساعت میریم خونه مامانم اینا،

با آبجیم و مامانم راجب مهمونى کبابى مامان تلفنى حرف زدم ، قرار شد ساعت١:٣٠ که از مغازه در اومدیم بریم بهروزو برداریم و بریم خروجى شهر منتظر بقیه باشیم، آخه کبابى که میخواستیم بریم خارج از شهر بود ، تو یه روستا به اسم دیجویجین بود ، خیلى جاى خوبیه گوسفندو میکشن ، همونجا جلوى چشمت گوشت تازه رو به سیخ میزنن میفروشن ، خیلى هم ارزونه ، سیخى ٢٥٠٠ تومنه،

ساعت ١:٣٠ حاج آقا اومد مغازه ، یکى به گوشیش زنگ زده بود داشت باهاش حرف میزد راجب فروش خونه اى که تو یکى از خیابوناى خوب شهر داره  ، همینجورى خالى مونده ، ظاهرا میخواد اونو بفروشه ٧٠٠ میلیون براش قیمت گذاشتن ،

چند روز پیش اومد به ما تو مغازه گفت میخوام اون خونه رو بفروشم با پولش یه مغازه تو یکى از پاساژها بخرم ، اما امروز سوتى داد گفت مغازه رو خریدم اما یه کم از پولشو کم دارم میخوام خونه رو بفروشم بقیه پول مغازه رو بدم ، 

من که خیلى خوشحال شدم از خرید مغازه ، از طرفى هم دلم نمیخواد خونه رو بفروشه ، چون مادرشوهر و خواهرشوهرا خیلى ولخرجن میدونم اگه بدونن حاج آقا خونه رو فروخته بازم براى سرکیسه کردن حاج آقا کیسه گشاد  میدوزن ، همش چیزاى چرت و پرت میخرن ، عاشق لباس و آرایشگاه رفتنن ، فقط ده روز یکبار یعنى ماهى سه بار میرن آرایشگاه  ، براى هیچ مراسمى هم امکان نداره لباس تکرارى بپوشن ، آدماى عجیبی هستن، الانم به فکر سیسمونى سولماز هستن ، همش در حال خریدن

ان شااله که پول مغازه رو حاج آقا یه جورى خودش جور کنه دیگه خونه رو نفروشه ، 

از مغازه اومدیم بیرون ، رفتیم بهروز رو برداشتیم بعد راه افتادیم به سمت خروجى شهر، اونجا بابا اینا منتظر وایساده  بودن ، حدود یه ربع بعد  آبجى اینا هم اومدن ، تا اومدن اونا رفتم دانیال رو از فاطى گرفتم آوردم تو ماشین خودمون ، باهاش بازى میکردم ، خیلى دوست داشتنیه،

همسرى گرفت گذاشت رو پاهاش اونم فرمان ماشینو میخورد ، تازه یه دندون از پایین در آورده به خاطر همین همش میخواد یه چیزى ببره تو دهنش ، قربونش بشم

دیگه آبجى اینا اومدن و رفتیم دیجویجین ، یه عالمه کباب زدیم بر بدن ، خیلى خوش گذشت واقعا عالی بود، مامان گلم حساب کرد،

آبجى براى تولدم ٥٠ تومن داده بود که من دلم نمیخواست اینقد زیاد بده ، چند روز پیشم مابین حرفاش گفت که میخواد براى جلوى سرویسشون پادرى بخره ، منم از فرصت استفاده کردم براى اینکه جبران کادو رو کرده باشم یه دونه پادرى پالاز موکت داشتم که از نایلونش در نیاورده بودم ، اونو بردم بهش دادم ، نمیخواست بگیره اما با اصرار بهش دادم،

تو راه که بودیم ساعتو نگاه کردم دیدم ٤:١٠ هستش ، حاج آقا گفته بود میرم استخر شما ساعت ٤ مغازه رو باز کنین ، دیگه خودمونو با سرعت رسوندیم اما از شانسمون ١-٢ دقیقه قبل ما حاج آقا رسیده بود ، ناراحت بود از دیر کردنمون،

چند دقیقه بعد اومدنومون حاج آقا موند تو مغازه تا همسرى بره براى حاج خانم اینا میوه بخره ، مادرشوهر و خواهرشوهراى سولماز اومده بودن،

ساعت ٧ رفتم از خونه کیف وسایل استخر همسرى رو بیارم که چندتا انجیر خشک تو شیر خیس کردم تا بعدا بخوریم ، همسرى زنگ زد گفت زود بیا پایین بابا از ورزش برگشته ، از شانسم ٥ دقیقه رفتم بالا تا اومدن من حاج آقا اومده بود ، از شانسم ظهر هم دیر اومده بودیم ، بازم ناراحت شد،

ساعت ٨ مغازه رو بستیم ، اول رفتیم عکس دانیال رو دادیم براى ظهور ، یکى براى خودمون. سایز٢٠*٢٥ بکى هم براى مامان ، مال اون سایزش بزرگتر بود، تا ساعت ٩ عکس رو گرفتیم رفتیم خونه مامان اینا ،

خاله فرحم با دختراش اونجا بودن ، همه از عکس خوششون اومد، دانیال خودشم به عکس نگا میکرد میخندید ،

مامانم آش دوغ پخته بود ، بعد خوردنش بابا و همسرى رفتن استخر ، خاله اینا هم با اونا رفتن ، دختراش امتحان داشتن،

نشستیم به حرف زدن ، در مورد موضوع ناراحتى آبجى هم حرف زدیم ، اما اون حرف خودشو میزد و فکر میکرد من با غرض خاصی خواستم ناراحتش کنم هرچند من خیلى گفتم که منظور خاصی نداشتم اما قبول نکرد،

خیلی بده که آدم هر حرفى رو الکى خاله زنکى کنه ، من از اینکار آبجى خیلى ناراحتم  اما هیچکارى از دستم برنمیاد، 

مشکل از خود منه که با همه دلم میخواد صمیمى بشم و بهش خیلی محبت کنم أخرشم اینجورى ناراحتم کنن، واقعا دستم نمک نداره اونم از بدشانسیمه،

حدود ساعت ١١ شوهر آبجى اومد دنبالشون رفتن ،

امشب خیلى با دانیال بازى کردم ، ساعت ١٢ رو گذشته بود همسرى و بابا اومدن ، همسرى بالا نیومد من رفتم پایین

برگشتیم خونه ، اول رفتیم طبقه ٢ پیش حاج خانم ، تا ساعت یک اونجا نشستیم ، بعد اومدیم خونه خودمون ،

بعد از ظهرم نخوابیدم بدنم مور مور میشه ، خیلی خوابم میاد

شب خوش

خدایا شکرت

١١- روز مره

سلام

یه روز خوب دیگه ،

امروز ساعت١٠ از روى تخت بلند شدم، چایی دم کردم ، عکسا وفیلماى آى پد رو ریختم رو لپ تاپ تا بعد از ظهر بتونم تو وبلاگم عکس بذارم،

تخم غاز رو پختم و چای و فطیر برداشتم رفتم مغازه ،

حاج آقا هم مغازه بود ، از امروز پلاکارد انبارگردانى و تغییر جنس زده به اضافه پیامک براى مشتری هاى ثابت و عمومى،

قیمتا رو هم خیلى پایین آورد ، مغازه ارزانسراست فروشمون با حداقل سوده ، اما حاج آقا بعضی جنسارو به قیمت خرید زد بعضی هاروهم  با چند هزارتومن ضرر ، میگه میخوام جنس از مغازه کم شه ، جنس جدید براى عید بیارم و هم اینکه سرمایه ام تا حدودى برگرده ،

بلاخره تا ساعت ١٢ بود ، همش سرپا بودیم خسته شدیم ، دیگه پاهام داشتن میترکیدن،

ساعت ١:٣٠ اومدیم خونه ، براى ناهار برنج مونده با مرغ بریان مونده از مهمونى گرم کردم خوردیم،

ظرفاى ناهارو شستم ، همسرى هم براى بردن به مغازه چاى سبز دم کرد ریخت تو فلاکس،

بعد عکساى مهمونى رو آپلود کردم ، و یه پست مصور گذاشتم اینجا،

بازم در خدمت همسرجان بودم بعدش  یه کمى استراحت کردیم ساعت ٤:٣٠ رفتیم مغازه،

به خاطر پلاکارد و پیامک ها مغازه امروز خیلى شلوغ بود البته بیشتر براى نگا کردن وپرو اومدن ، فروش بازم کم بود ،

ساعت ٨  من اومدم خونه همسرى رفت آرایشگاه موهاشو کوتاه کنه تا اومدن اون براى شام آش دوغ پختم ، شیرینى نخودچى هم پختم ،

همسرى اومد دو کاسه آش خورد منم با بورانى بادمجان با برنج خوردم براى شام،

بقیه آش رو با شیرینى برداشتیم رفتیم خونه مامانم ، علاوه بر فاطی و سولماز ، آبجیم اینا هم اونجا بودن،

قرار بود همسرى با بابام برن استخر اما بابا بعد خوردن آش سنگین شد گفت بمونه بعدا میریم الان خوابم میاد،

همسرى آبجیم و مهسا رو برد گذاشت خونه شون منم به اندازه کافی با دانیال بازى کردم ، عاشقشم خیلی ماهه،

مامانم بهم گفت آبجى از دستم ناراحته ، ظاهرا چند وقته پیش من یه حرفی  رو بدون غرض خاصی زدم مه اون ناراحت شده و از من دلخوره ، قبل از رفتن منم از دستم ناراحت بوده وپشت سرم حرف میزده،

مى دیدم چند روزه باهام سرسنگینه اما میگفتم احتمالا خودش از چیزى ناراحته به خاطر همین یه دمغه نگو از من دلگیر بوده،

من آبجیمو خیلى دوست دارم وتا میتونم به خودش ودخترش محبت میکنم ، خیلى ناراحت شدم که رفته پشت سرم حرف زده کاش به خودم میگفت منم توضیح میدادم که هدفم چى بوده و چرا اون حرفو زدم به جای اینکه یه مدت بشینه خودخورى کنه آخرشم بره پشت سرم حرف بزنه،

از دستش خیلی دلخور شدم 

من اصلا شانس ندارم به هرکى هرچقد محبت میکنم بازم جواب معکوس میگیرم ،متاسفانه 

تا حدوداى ساعت١٢ اونجا بودیم بعد برگشتیم خونه،

براى فردا ناهار نذاشتم قراره فردا مهمون مامان همه باهم بریم کبابی،

شب خوش

ساعت١٢:٥٥

خدایا شکرت

10- عکسای مهمونی پنجشنبه

سلام اینم چندتا عکس از مهمونی 5شنبه 

اول عکس آقا دانیال  

 

کیک تولدم  

 

سیخ میوه قبل از زدن موز . موزو آخرسر زدم تا سیاه نشه 

 

سالاد میوه با آب گیلاس 

 

ژله بستنی 

 

عکس سفره . البته عکس کامل از سفره ندارم وقت نشد بگیرم 

 

بوقلمون با تزیین شاهکار خودم و کرم کارامل 

 

ته دیگ 

 

مرغ بریان 

 

پلو 

 

 

  

از فسنجون نازنین هم  یادم رفت عکس بگیرم

خدایا شکرت