-
از بلا.گفا ۱
دوشنبه 30 بهمن 1396 20:43
تاریخ ۹۳/۱۲/۱۵ سلام امروز ساعت 11 بیدار شدیم ، چند روز بود استراحت کافی نداشتیم ، ملافه های لحاف ها وبالشها رو در آوردم وچند دور ریختم تو لباسشویی ، برای ناهار کتلت درست کردم ، همسری هم مغازه بود حاج آقا روز جمعه از صبح زود مغازه رو باز کرده بود انتظار داشت منم برم اما نرفتم به همسری هم گفته بود سمیه خونه کاری داره...
-
از وبلگ قبلی۸
دوشنبه 30 بهمن 1396 20:05
تاریخ ۹۶/۴/۱۴ سلام خیلی تنبل شدم خیلی خیلی تنبل از یه طرفم که وبلاگ قبلیم حذف شد دیگه دستم به نوشتن نمیره خیلی هم فراموشکار شدم ، دو روز قبل اصلا یادم نیست که چطور گذشته اما خداروشکر دیروزو یادمه براى افطار اضافه های سحرى هاى پیشو گرم کردم خوردیم براى سحری هم ماکارونى پختم ، چند روز پیش دکتر تغذیه میگفت بهتره براى...
-
از وبلاگ قبلی ۷
دوشنبه 30 بهمن 1396 20:01
تاریخ۹۶/۴/۱۲ سلام سلام فک کنم تو بلاگفا تا جایی نوشته بودم که داشتیم برای عروسی آماده میشدیم حنابندون 25 اردیبهشت بود عروسی هم 27 ام ، در کل خوب بود چون سره مادره ودختراش به کارای خودشون مشغول بود وبه من محل نمیذاشتن ، زیر زیرکی هم همه چی رو از من پنهون میکردن که برام مهم نبود ، 25 ام برای ناهار مهموناشون که از تبریز...
-
از وبلاگ قبلی۶
یکشنبه 29 بهمن 1396 11:57
تاریخ۹۴/۴/۱۰ سلام دیروز طبق معمول تا 8:40مغازه بودیم ظهر برای افطار سوپ پخته بودم ووقتی برگشتم خونه توش رشته ریختم و سفره ی افطار به اضافه سحری رو آماده کردم برای سحر سیب زمینی پلو با املت پخته بودم. بعد افطار مسابقه در ثانیه رو دیدیم بعد یه کمی با همسری بودم و بعدش رفتیم خونه مامانم اینا اونجا مسابقه سو.روایور رو...
-
از وبلاگ قبلی۵
یکشنبه 29 بهمن 1396 11:53
تاریخ ۹۴/۴/۹ سلام روز بخیر نماز روزه هاتونم قبول دیشب رفتیم إفطاریه عمه بزرگه همسرى ، البته دلم نمیخواست برم اما مامانم و سولماز اصرار کردن که برو منم به اصرار اونا واینکه حتما هرچی که به صلاحمه میخوان رو با حرف اونا رفتم ازراهپله که میخواستم برم پایین سولماز وحاج خانم رو دیدم به هردوشون سلام دادم .سولماز جواب داد اما...
-
از وبلاگ قبلی۴
یکشنبه 29 بهمن 1396 11:48
از وبلاگ قبلی تاریخ۹۶/۴/۸ سلام سلام صبح بخیر البته میدونم الان نزدیکه ظهره اما چون من الان بیدارشدم برای من صبحه نی نی ها به سلامتی به دنیا اومدن نی نی خواهربهروز دیشب حدود ساعت۱۲ سزارین به دنیا اومد نی نی نسیم ساعت۶:۳۰صبح طبیعی به دنیا اومد هردوشونم پسرن راستی بچه زنداییمم ۲۹ خرداد به دنیا اومد اسمشو هیراد گذاشتن...
-
از وبلاگ قبلی۳
یکشنبه 29 بهمن 1396 11:45
تاریخ ۹۶ سلام نمیدونم چرا بلاگفا با ماها اینکارو کرد!!!!! همه ی ماها که با شوق وذوق وعلاقه داشتیم برای خودمون روزانه نویسی میکردیم وکلی از همدیگه انرژی مثبت میگرفتیم . خیلی بد شد خیلی بد...... دلم برای همه دوستام تنگ شده الی - ندا -نسیم-عسل- آسیه-شمیم-شیدا-آبانه- مهسا-مهسان-ارغوان -آنا و خیلی از دوستای گل دیگه ام........
-
از وبلاگ قبلی۲
یکشنبه 29 بهمن 1396 11:40
تاریخ ۹۴/۴/۴ سلام دیروز بعد اینکه اولین پستو گذاشتم . زیر ابرومو گرفتم که آخرای کارم همسری که مغازه بود اومد خونه . باهم نشستیم کلی در مورد اتفاقایی که تو این چند مدت افتاد حرفیدیم بعد همسری رفت خوابید منم گندم برای درست کردن حلیم پاک کردم . بعد اینکه گندما تموم شدن منم رفتم پیش همسرى خوابیدم. ساعت۶ رفتیم مغازه البته...
-
از وبلاگ قبلی
یکشنبه 29 بهمن 1396 11:35
برای اینکه بعضی از روزنوشتام رو یه جا جمع کنم مطالب وبلاگ قبلی رو میارم اینجا از وبلاگ قبلی تاریخ ۹۴/۵/۴ سلام سلام سلام کوچیدم اینجا چون بلاگفا خراب شده تو این چند وقت یعنی تو این دوماه خیلی اتفاقا برام افتاد که حیف به علت بسته بودن بلاگفا نتونستم بنویسمشون اما خلاصه وار اونایی که الان به خاطرم میرسه رو مینویسم اول...
-
چند ماه نوشت
جمعه 27 بهمن 1396 19:11
سلام اونایی که هنوزم اینجا سر میزنن ازشون ممنونم که هنوزم به یادم هستین دوستتون دارم تو پست قبلی تا رفتنمون به اصفهان نوشتم پنجشنبه چ.هار آبا.ن ساعت ۹ شب حرکت کردیم به سمت اصفهان ، برای شام استانبولی پلو پخته بودم که تو راه خوردیم ، از نیمه های شب به بعد طبق معمول من خوابیدم اما همسرم تا صبح رانندگی کرد صبح ساعت ۸:۱۵...
-
روزمره
پنجشنبه 2 آذر 1396 13:32
سلام انسان تنبل یعنی یک عدد سمیه شکر روزا دارن میگذرن از تابستون به بعد ننوشتم یعنی تنبلی در این حد شهریور ماه چندتا عروسی دعوت بودیم که قبلش دو تا پیراهن دادم برام دوختن ، یکی قرمزِبلندِ دنباله دار و یکی هم بژ کوتاه عروسی دوست همسر که یاز.ده شهویور بود رفتم آرایشگاه قبل تالارم رفتیم آتلیه عکس گرفتیم اما چون موهام تا...
-
روزه مره
پنجشنبه 2 شهریور 1396 12:56
سلام روزای گرم تابستون خداروشکر داره تموم میشه و به هوای سرد نزدیک میشیم البته اردبیل که در کل هواش خنکه اما بعضی روزا بعضا گرم میشه جمعه هفته قبل که ۲۷ مرداد ، چهارمین سالگرد ازدواجمون بود رفتیم کوه آق.داغ در سلسله کو.ه بز.غوش روز قبلش برای ناهار رفتیم بیرون و برای من لباس کوهنوردی- ورزشی خریدیم کفش کوهنوردی ، گیتر،...
-
چهارمین سالگرد حنابندون
چهارشنبه 25 مرداد 1396 21:05
سلام امروز سالگرد یه روز خوب تو زندگیمه سالگرد چهارمین حنابندونمون در مورد مراسم عقد قبل و بعدش تو همین وبلاگ و وبلاگای قبلیم نوشتم اما در مورد عروسی و حنابندون تا حالا چیزی ننوشتم اینبار در مورد حنابندون و عروسی مینویسم اولش قرار نبود حنابندون بگیریم چون هم هزینه اش زیاد میشد، کل هزینه حنا هم تو رسم شهر ما به عهده ی...
-
روزمره
سهشنبه 24 مرداد 1396 13:25
سلام ظهر بخیر الان صدای اذان داره میاد امروز خدارشکر تا الان روز خوبی بوده برامون یکی از دوستای همسر یه وامی قرار بود بگیره که از اون پنج تومن بده به ما تا با اون یه کمی از قرضمون به پدرشوهر رو بدیم ، که خداروشکر امروز اون پنج تومن رسید دستمون و یه کمی از قرضامون سبک شد مبلغ قسطشم خیلی کمه ماهی ۱۴۷ تومن ، برای ما که...
-
تولد مامان جونم
پنجشنبه 19 مرداد 1396 21:52
راستی امروز تولد مامان گلمه براش دسر کرم کارامل ، ژله قالبی و کلوچه ی خرمایی درست کردم موقع رفتنم براش کیک میخریم برای کادوی تولدشم بهش مانتو دادم اما همش میگه پولتو پس میدم هم اینکه شما بهم تبریک میگین یه دنیاست دیگه کادو نمیخوام اما منم دلم میخواد بهش حتما کادو بدم احتمالا نصف پول مانتو رو بگیرم نه همشو البته تلاشمو...
-
عصبانی
پنجشنبه 19 مرداد 1396 21:48
سلام این روزا خیلی از دست خودم ناراحتم خیلی عصبی شدم باهم دعوا میکنم حوصله هیچکسو ندارم از دیشب با خودم قرار گذاشتم که خودمو اصلاح کنم تا کی اینجوری قراره پیش بره هم خودمو اذیت میکنم هم اطرافیانمو خدایا خودت کمکم کن
-
صعود به سبلا.ن
دوشنبه 2 مرداد 1396 13:10
سلام خوبین؟ منم خوبم اینقد دیر به دیر مینویسم رشته ی حرفام از دستم در میره امروز دوم مرداد هستش روز تولد آوینا خواهرزاده ام اما امروز تولد نمیگیرن ، چون خواهر دومم که تبریزه اینجا نیست قرار اواسط مرداد بیاد اون موقع جشن بگیرن امروز آش دندونی براش میپزن آخه دندون آویناجون تازه در اومده ، یکم تو دندون درآوردن تنبل شد ،...
-
نماز روزه هاتون قبول
پنجشنبه 11 خرداد 1396 13:12
سلام به خودم سلام به روزای خوبی که دارم و خواهم داشت امروز روز ششم ماه رمضونه من که تا امروز به خاطر خاله پری نتونستم بگیرم ان شاله از فردا شروع میکنم زندگی روزمره ی روتینی رو خداروشکر این روزا دارم صبح بعد صبحانه میاییم مغازه ساعت یک ونیم میریم خونه برای ناهار و استراحت البته همسر چون روزه ست فقط استراحت میکنه یا...
-
خداروشکر
شنبه 29 آبان 1395 20:18
سلام یه سمیه صورت شطرنجی رو در نظر بگیرید که با چند ماه تاخیر با شرمندگی اومده خدمتتون دوستای عزیزم اگه نگرانتون کردم ببخشید دوستتون دارم این پست رو میذارم اما نمیدونم دفعه بعد کی بتونم بازم بیام . بازم ببخشید دقیقا نمیونم تا کی نوشتم اما چندتا از اتفاقات بولد ماههای اخیر رو مینویسم دوم مرداد خواهرزاده ام آوینا جون به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 18:51
سلام دوستای گلی نماز روزه هاتون قبول خوبین؟ بی خوابیه این روزا منو داره میکشه، شبا دیر میخوابیم حدود یک و نیم دو میخوابیم ، ساعت سه و ربع بیدار میشم سحری
-
برای خودم
یکشنبه 2 خرداد 1395 18:02
سلام این پست رو با عرض پوزش مخاطب به خودم مینویسم چون واقعا از دست خودم وکارام خسته شدم اگه باکسی مثل خودم دوست یا فامیل بودم حتما قطع ارتباط میکردم آدم چقد میتونه بد باشه . چقد میتونه غر غرو و بداخلاق باشه مدام از خانواده شوهرم بد میگم و ازشون توقع دارم . همیشه از مادر پدرم و خواهرام شاکی ام همیشه از دست همسرم دلخورم...
-
برای دوستای نازنینم
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 19:54
سلام دوستای نازنینم شرمنده نگرانتون کردم ، فدای مهر ومحبت همه تون برم . خیلی ممنونم به یادم هستین، آی پدم قفل شده شبا خسته کوفته میرم خونه حوصله روشن کردن لپ تاپو ندارم تو مغازه به اینترنت دسترسی ندارم. با گوشی شوهرم میام به وبلاگها و اینستاتون سر میزنم، با تاخیر عید همه تون مبارک شش روز اول عید اردبیل بودیم ، عید...
-
٣٠-چارشنبه سورى مبارک
چهارشنبه 26 اسفند 1394 11:40
سلام چارشنبه سورى مبارک ، ان شاله که هرچى غم ، غصه ، ناراحتى ، کدورت و .... داشتیم رو دیشب تو آتیش ریختیم و دلمون پاکه پاک شده خداروشکر دیروز سه تا ماهى گلى با سبزه خریدم هفت سین هم چیدم ، امسال زیاد باسلیقه نشد وقت نکردم با حوصله بچینم اما بازم خوشگله دیروز از صبح مغازه بودیم تا ظهر که براى ناهار رفتیم ، بعد ازظهر...
-
٣٠-گزارش چند روز گذشته
دوشنبه 24 اسفند 1394 17:40
سلام له لورده شدم ، کل بدنم کوفته ست ، خیلی خسته ام خیلی دلم میخواد زودتر تعطیلات برسه یه کم استراحت کنم صبح تا شب مغازه ایم ، زمان استراحت ظهرمون هم خیلی کمه ****** داییم به مامانم ٣٠ تومن داده براى عیدیم عمو بزرگه ام هم ٣٠ تومن با یه جعبه شیرینى برده داده به مامانم بهروز شوهرخواهرم براى سفره هفت سینشون عروسک میمون...
-
٢٩- خلاصه الأخبار
دوشنبه 17 اسفند 1394 20:37
سلام کاش این روزا زود بگذره راحت شم ، هم خونه تکونى خونه دارم هم کار مغازه ، وحشتناک خسته میشم صبحا با همسرى زود بیدار میشیم یه کمى از خونه تکونى میکنیم میریم مغازه ، ظهر که بر میگردیم بازم خونه تکونى و ناهار ، شبم خونه تکونى و شام انصافا همسرى تو کاراى خونه خیلی کمکم میکنه ظرفاى دکورى و بوفه رو اون شست ، ظرفاى...
-
٢٨- روزاى دم عید
یکشنبه 9 اسفند 1394 01:00
سلام دوستاى گلى خوبین ؟ خوشین؟ روزاى دم عید خوش میگذره؟ من خوبم اما خیلی خسته ام ، مغازه خیلی شلوغه ، حاج آقا هم فروشنده نگرفت ، تنهام ، به خاطر همین خیلی خسته میشم، این روزا مغازه خیلی شلوغ میشه منم وحشتناک خسته میشم ، ٢-٣ شب پیش از شدت پا درد نمیتونستم راه برم تو این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده ، همش روزه مره بوده...
-
طرز تهیه کیک خیس با عکس هر مرحله
جمعه 30 بهمن 1394 21:28
این دفه طرز تهیه کیک خیس (بنا به درخواست په پو جان) رو با عکس گذاشتم من همیشه با این دستور درست میکنم ، واقعا مزه ش محشره عکس بالا کار خودمه با خامه قنادی تزیین کردم مواد لازم: شکر ١/٥لیوان روغن مایع ١/٥لیوان شیر١/٥ لیوان ارد ۲ لیوان تخم مرغ ۳ عدد پکینگ پودر ۱قاشق غذاخورى یا ۱۰ گرم وانیل ١ قاشق چایخورى یا ۵ گرم پودر...
-
٢٨-
جمعه 30 بهمن 1394 19:41
سلام روزاى دم عید چقد خوبه ، همه تو شور و حال خرید ، خونه تکونى و تازه شدنن
-
٢٧ - روز مره
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:00
سلام سلام اووووووووو ه ببین چند وقته روزمره ننوشتم !!! از شنبه هفته پیش تا امروز که چهارشنبه ست!!!! سمیه تنبل میشود پس باید تیتروار بنویسم: شنبه: سولماز و بهروز اومدن یه کم نشستن منم کیک پخته بودم با شیرموز خوردیم ، میوه و چایی هم خوردیم ، بهروز ساعت١٠ رفت سرکار شیفت شب بود، موقع رفتن دو تیکه کیک بهش دادم برد بعد رفتن...
-
٢٧-روز مره
دوشنبه 26 بهمن 1394 18:52
سلام سلام اووووووووو ه ببین چند وقته روزمره ننوشتم !!! از شنبه هفته پیش !!!! پس باید تیتروار بنویسم: شنبه: سولماز و بهروز اومدن یه کم نشستن منم کیک پخته بودم با شیرموز خوردیم ، میوه و چایی هم خوردیم ، بهروز ساعت١٠ رفت سرکار شیفت شب بود، موقع رفتن دو تیکه کیک بهش دادم برد بعد رفتن بهروز همسرى رفت تو اتاق خواب ، منو...