سلام دوستان
ببخشید دیر اومدم الانم خیلی ناراحت و نگرانم
خیلی سعی میکنم گریه نکنم اما دست خودم نیست لحظه ای از ذهنم خارج نمیشه
از ترس اینکه به خاطر گریه کردن سردرد بگیرم خودمو به زور نگه میدارم چون نمیتونم مسکن بخورم اما نمیشه بازم گریه میکنم
خواهش میکنم هرکی این پستو میخونه برای سلامتی شوهر خواهرم که الان تو بیمارستان تو آی سیو بستریه دعا کنه
متاسفانه برادرعزیزم سیروز کبدی داره و باعث واریس مری شده که اونم باعث خونریزی داخلی شده
حالش خوب نیست ، خیلی نگرانشم
این چند روز دخترم همش تو شکمم سفت میشه و به سختی حرکت میکنه اما به هیچکس نمیگم ، چون میدونم به خاطر استرس و ناراحتیه که دارم ، خودمم میترسم زایمان زودرس بگیرم اما چیکار کنم تا ایشون خوب نشن آروم نمیشم
چقدر من بدشانسم ، چقدر بارداری بدی داشتم پر از اتفاقات بد بوده برام
خودم که شدیدا بدویار بودم و هستم ، واریس بارداری هم گرفتم ، کرونای لعنتی از یه طرف
کسادی بازار و کار همسرم ، بیکارشدن خودم ، افزایش شدید قیمتها ، ضرر شدیدمون تو بورس ، شکستن دست مامانم ( هفته پیش دست مامان تو خونه لوندویلشون خورده زمین شکسته) ،بیماری برادرم و..... اصلا تو این حدود ۸ ماه یه روز خوب نداشتم
خدایا خودت به همه مریضا شفای عاجل عنایت کن ، فقط امیدم تویی
هفته ۳۴
سلام دوستان
خوبین؟
من و نی نی جونم خوبیم ، تازگیا خیلی شیطون شده لگداش و تکون خوردناش کل بدنمو میلرزونه
، چند بار خواستم از تکون خوردنش فیلم بگیرم نشده یا لباس تنم نبوده چون به خاطر گرمای بیش از حد بلوز نمیپوشم خیلی گرمم میشه یا تا خواستم فیلم بگیرم دیگه تکون نخورده ، قربونش بشم
هر دفعه باید اینو بگم که بد غذایی و ویار بارداری نابودم کرده یا همه دیگه میدونن 
خوردن غذاهایی که خمیریه برام شده آرزو ، ماکارونی ، لازانیا ، پیتزا ، کیک ، شیرینی ، فطیر ، نون بربری ، کاچی و.....
خیلی سخته که فقط نون لواش و برنج میتونم بخورم
از یه طرفم اینقد مرغ ، گوشت گوسفند و ماهی خوردم از همه شون بدم میاد
چون سیب زمینی هم نمیتونم بخورم خوردن غذاهای سیب زمینی دار برام شده حسرت مثلا خوردن سالاد الویه ، کوکوسیب زمینی و...
اما همینکه نی نی جون سالمه و داره رشد طبیعی خودشو میکنه برام یه دنیاست انشالله حدود سه ماه و نیم دیگه به دنیا میادو همه این روزا رو فراموش میکنم
امروز همسر با سه تا از دوستاش رفت آبشار.لاتو.ن ، حدود ساعت ۵ بعدازظهر رفتن ، قراره شب کنار دریا تو چادر بمونن نصف شب بیدار بشن برای پیاده روی تا گرمای روز اذیتشون نکنه
منم خیلی دلم میخواست برم بیشتر از یکساله برای طبیعت گردی نرفتم ، انشالله بهشون خوش بگذره.
دیشب رفتیم خونه ی دوست همسر برای دیدن دخترشون که ماه پیش به دنیا اومده ، ۱۵ تیر به دنیا اومده بود من میخواستم همون روز اول برای عیادتشون برم بیمارستان و چند روز بعد به دنیا اومدن نی نی هم برم خونه شون کادو ببرم اما خودشون گفتن که دلشون نمیخواد روزای اول کسی بره دیدنشون دلیلشون هم این بود که عیادت از مریض مزاحمت ایجاد میکنه و دلشون نمیخواد روز اول و روزهای اول کسی بره دیدنشون
بلاخره ماهم به خواست خودشون بعد یک ماه دیشب رفتیم دیدنشون ، یه جعبه شیرینی و ۱۰ دلار پول بردیم براشون،
اون یکی دوست همسر که خانم اونم بارداره و یک ماه بعد من زایمانشه اونا هم اومده بودن
حدود دو ساعت نشستیم اما از اول تا آخر اونجا بودنمون دخترشون گریه کرد ، مادرش میگفت شیرش کمه گرسنه ست به خاطر اون گریه میکنه.
نمیدونم چرا اولش که رفتیم رفتارشون خوب اما چند دقیقه بعدش خانمه تو قیافه بود و همش رفت تو اتاق موند
***
مامان برای دخترم میخواست روتختی بگیره، با همسر خیلی جاهارو رفتیم دیدیم هیچ جا سِت پرده ، روتختی و لوسر رو باهم نداشت پرده فروشیا میگفتن اگه بخوایین میتونیم براتون سفارش بدیم بیارن اما قیمتش رو خیلی بالا میگفتن ، روتختی فروشیا هم همینطور میگفتن میتونیم براتون پرده و لوسر سفارش بدیم اما اوناهم قیمت خیلی بالایی میگفتن ، تو پیجای اینستاگرام دیدیم ست رو باهم میفروشن طرحمونو انتخاب کردیم و ریسک کردیم سفارش دادیم انشالله که پولمونو نخورن ، سه تیکه باهم ۹۹۰ هزار تومن شد که پولو زدیم براشون قراره هفته بعد بفرستن .
***
چند تا حرفم تودلم هست که میخوام اینجا بنویسم اما نمیخوام قضاوت بشم
++اولی :
هفته پیش یکی از همکارا ازم دوربینمو امانت خواست منم بهش دادم ، فردای اون روز رفتم دوربینو تحویل گرفتم با کرایه ش که ۱۰۰ تومن بود، شب بهم پیام دادم که میشه این تاریخا که براتون میفرستم هم دوربینو بهم امانت بدین منم با خودم گفتم حالا که خودم استفاده نمیکنم و سرکار نمیرم بدم بهش چه ایرادی داره یه پولی هم میاد دستم ، تاریخ ۱۲ و ۱۵ مرداد رو خواسته بود دوربینو ۱۲ ام دادم بهش ۱۳ پیام داد دوربینو بیارم گفتم نه من بهتون اعتماد دارم بمونه ۱۵ ام هم استفاده کنین ۱۶ ام ازتون میگیرم ، یعنی قاعدتا دو روز وسط که دستش بود رو نباید استفاده میکرد اگه استفاده میکرد باید کرایه شو میداد ، من دو تا پیج تو اینستاگرام دارم که یکی به اسم و فامیل خودمه و همه دوست و فامیلو فالو کردم یکی هم پیج تقریبا کاریه که کار فتوشاپ ازش میگرفتم الان دیگه باهاش کار نمیکنم اسمشم جوریه که هیچکس نمیدونه مال منه ، من آتلیه ها و همکارامو با اون پیج فالو کردم دلم نمیخواد همکارا عکسای شخصی خودم و خانواده مو ببینن ، این آقا هم نمیدونه با اون پیج فالو دارمش ، روز ۱۴ ام با دوربینم رفته بود سرِکار ، خودشم تو استوری هاش مینوشت که آنلاین دارم از سرِکار براتون استوری میگیرم ، وقتی استوری هاشو دیدم خیلی ناراحت شدم درسته بحث پولشم بود اما اینکه از اعتمادم سوء استفاده شده بود بیشتر ناراحتم کرد ، روز به روز به اینکه به هیچکس نباید اعتماد کرد بیشتر مطمئن میشم.
++دومی:
حدود یک ماه پیش همسر بهم زنگ زد که مامانم برای دخترمون آویزگردنی طلا خریده ، ظهر میارم ببینیش همین که این حرفو گفت ، گفتم وقتی برای دختر من کادو خریده چرا به خودم نگفته که منم برم ببینم و انتخاب کنم همسر گفت حالا دیگه خریده ظهر میارم ببینی چقدر خوشگله ، ببینی عاشق طرحش میشی.
ظهر آویز و زنجیر رو آورد دیدم آویز طلای دختر خواهرشوهر بزرگه ست که زنجیرش تازه ست اما آویز مال اون بود که انداختن رو زنجیر و گذاشتن تو جعبه
خیلی ناراحت شدم به همسر گفتم اولا مادرت برای به دنیا اومدن دو تا نوه دختری بزرگش علاوه بر سیسمونی که کلی هزینه ست برای خودش سرویس نیم ست طلا هم خریده بود برای دختر من فقط یه گردنی خریده اونم تازه آویزش مال عسله ( اسم دختر خواهرشوهربزرگه ست)
حالا گیرم طلا گرونه فقط میتونه یه گردنبند بخره چرا طلای عسلو برمیداره میده به ما ، خواهرت که مفتی اینو نداده به مادرت پولشو گرفته (۴ ماه پیش هم خواهرشوهر بزرگه آویز نشان نامزدی خودشو به مادرش ۱۲ میلیونو ۶۰۰ هزار تومن فروخته بود) پس چرا تو همه کارا دخالت میکنه ، طلای دخترشو ببره به طلافروش بفروشه چرا دارن به دختر من میدن ، خیلی عصبانی و ناراحت شدم به همسر هم گفتم اینو ببر بده بهش بگو این ماله عسله سمیه نمیخوادش
واقعیتش تو این ۷ سال مادرشوهرم خیلی با رفتارا و کاراش با همکاری دختراش اذیتم کرده اما برای آرامش خودم و همسرم هیچوقت هیچ واکنشی نشون ندادم ، اونم همیشه فکر میکنه من احمقم که اینا هرکاری میکنن و هر حرفی میزنن من واکنش نشون نمیدم اما این دفه خیلی بهم برخورده بود و از همسر خواستم بره بگه نمیخوایمش و برای اولین بار در مقابلش مثلا ایستادم.
همسر بعد ازظهر میبره طلا رو میده و میگه این ماله عسله و سمیه میگه نمیخوایمش ،
حدود سه ساعت بعد اینکه همسر طلا رو بهش داده بود مادرشوهر بهم زنگ زد و هرچی از دهنش در اومد بهم گفت
بهم گفت داری زندگی مارو بهم میزنی انشالله بچت بمیره(بچه ای که بعد از ۷ سال نازایی پسرش هنوز به دنیا نیومده)
دهاتی هستی و هرچی برمیاد از شما دهاتیا برمیاد
روباه صفت مکاری و داری همه چی رو بهم میزنی
از دخترم بزرگتری ، زن بزرگی هستی اما هیچی نمیفهمی ( من فقط ۲۸ روز از دخترش بزرگم)
و خیلی حرفای دیگه که به خودم و مامانم توهین کرد اما من فقط به حرفاش گوش دادم و گفتم شما هرچی بگین من بهتون نه فحش میدم و نه بی احترامی میکنم فقط اینو بدونین که من طلای دست دوم عسل رو ازتون نمیگیرم
بازم اراجیف خودشو تکرار کرد و بهم توهین کرد قطع کرد.
اولش گردن نمیگرفت که آویز مال عسله میگفت تازه امروز صبح رفتم خریدم بعدش گفت اصلا کار خوبی کردم مال اونو میخواستم بهتون بدم ، به کوری چشم تو میندازم گردن خودم بهتونم نمیدم .
اون روز خیلی ناراحت شدم و شکستم بیشتر برای بچه ای که به دنیا نیومده آرزوی مرگ کرد ناراحتم کرد کاش اونقدری که دختراش و نوه های دختریشو دوست داره اندازه نوک سوزنم برای پسرش ارزش قائل میشد وبه نوه ای که هنوز به دنیا نیومده نمیگفت انشالله بمیره.
+++ سومی
پارسال برای خواهرزاده اممه.سا کلیپ فیلم از چند تا لوکیشن متفاوت دریا ، گردنه حیران و یه منطقه به اسم بو.لاغلار گرفتم
خودم دلم میخواست برای کادوی تولدش درستش کنم اما خواهرم به اصرار خیلی زیاد ۲۰۰ هزار تومن بهم پول داد برای گرفتن کلیپ ، اونایی که از قیمت کلیپ خبر دارن میدونن که قیمت کلیپ از ۳ میلیون شروع میشه رو به بالا
۵۰ تومن همون پول رو من چند روز بعد که باهم خانوادگی رفته بودیم قو.تورسوئی قرض دادم بهشون میخواستن گوشت بخرن پول همراهشون کم بود
یعنی در عمل من ۱۵۰ تومن ازشون گرفتم ، که ای کاش اونم نمیگرفتم چون احتمالا الان فکر میکنن برای ۱۵۰ تومنی که بهم دادن هیچ کاری نکردم ،کادوی روز تولد خواهرزاده مو هم جدا بهش دادم.
بعد گرفتن کلیپ متاسفانه من درگیر کارای آی وی.اف و سقط شدم و توی اون چند ماه هم که نتونستم کلیپ رو آما ه کنم و تحویل بدم واقعا شرمنده بودم و همیشه عذاب وجدان داشتم
زد و دوباره من باردار شدم دیدم نمیتونم بازم روی تدوینش کار کنم به همسر گفتم با دوستش حرف بزنه هزینه تدوین کلیپ رو بدم برامون بزنه تا من بعد حدود ۹ ماه اینکارو تحویل بدم ، خداروشکر دوستش قبول کرده بود و سر یه هفته تدوین شده بهمون تحویل داد.
برای افطاری خونه مامان اینا دعوت بودیم و اون روز همسر فلش کلیپ رو از دوستش تحویل گرفته بود ، من فکر میکردم خواهرزاده ام هم میاد اما به خاطر اینکه امسال کنکور داره نیومده بود زنگ زدم ازش اجازه گرفتم که میتونم بزنم فیلمتو همه نگاه کنن که گفت نه مشکلی نداره بذار نگاه کنن
به نظر من و از دید فنی واقعا کار خوبی شده بود ، آبجی چندبار گفت دستت درد نکنه خوب شده اما همسرش هیچی نگفت ، فیلم رو توی همون فلش دادم آبجی برد که دخترشم ببینه ، خودم چون خیلی خوشم اومده بود و ذوق داشتم از اینکه یه کار خوب تحویل دادم تا چند روز منتظر بودم خواهرزاده ام زنگ بزنه بگه که از کار راضیه و خوشش اومده اما اصلا نه پیام داد نه زنگ زد
چند روز بعد همدیگه رو دیدیم انتظار داشتم چیزی درموردش بگه اما اصلا به روی خودش نیاورد
همسر چند وقت بعد ازم پرسید مه.سا از کلیپش خوشش اومد؟ چی گفت؟ من با نهایت شرمندگی گفتم هیچی نگفت اصلا در موردش هیچ حرفی نزد
نمیدونم از چی ناراحت شده بود ، قطعا ازش خوشش نیومده بود که اصلا نخواست در موردش حرفی بزنه اما من نهایت تلاشمو کرده بودم که بهترین کارو تحویل بدم حیف که نتونسته بودم خانواده مه.سا و خود مه.سا رو راضی از کار بکنم.
حتی من فکر میکردم روز تولد مه.سا که ۱۳ مرداد بود مادرش یا خودش اون کلیپو بذارن تو پیج اینستاشون چون از اول هم کلیپ رو برای اون میخواستن حتی روزی که فلشو بهشون دادم هم آبجیم گفت من حتما میذارم تو اینستا اما نذاشت.
در هر صورت گذشت و من بیشتر به این نتیجه رسیدم که نباید برای کسی کاری بکنی وقتی ارزش کارتو نمیدونه
خانواده ام گناهی ندارن وقتی میبینن من تو تولداشون دوربین به دست میرم و کلی عکس میگیرم بدون دریافت هیچ حق الزحمه ای به جای تشکر، کم محلی هم میکنن حتی نمیگن عکسایی که گرفتی رو برامون بفرست
من برای یه تولد ساده که سرکار میرم ۲۰۰ هزارتومن میگیرم اما از خانواده ام هیچ وقت هیچ چشم داشت مالی ندارم و وظیفه خودم میدونم وقتی کاری از دستم بر میاد براشون بکنم.
جالبه که اگه اینکارو نکنم میگن چی شده که ناراحته و عکس نمیگیره بدتر ازم متوقع ، شاکی و ناراحت هم میشن
من تو خانواده ام خوبی کردن خودمو تبدیل و به وظیفه م کردم که اگه نکنم زیر سوال میرم.
بهر حال تازگیا به این نتیجه رسیدم که زیاد خوب بودنم خوب نیست چون خوبی کردن من به چشم هیچ کس نمیاد.
خیلی حرف زدم ببخشید حرفایی بود که رو دلم مونده بود و نمیتونستم به کسی بگم دلم خواست حداقل به شماها بگم یکم آروم بشم.
خدایا شکرت ....
هفته ۲۶
سلام دوستان
خوبین؟
بلاخره بعد 5ماه تونستیم برای خونه وای فای نصب کنیم چون خط تلفنمون قدیمی بود باید ازPCM در می اومد که چند ماه بود تو نوبت بودیم
چهارشنبه زنگ زدن گفتن از پی سی ام در اومده ماهم زود درخواست اینترنت دادیم تا ظهر وصل کردن برامون
ماهانه 100گیگ با سرعت 16 مگ 50هزار تومن قرار داد یکساله بستیم.
اولین کاری که میخوام قبل گذاشتن پست بکنم گذاشتن عکسه
عقده ی گذاشتن عکس گرفتم چون با گوشی نمیشد گذاشت

اولین عکس:

همسرجانو با این جعبه سورپرایز کردم
خیلی تعجب کرد باور نمیکرد گفت صبح بریم آزمایش بدیم خیالمون راحت بشه البته من خودم مطئن بودم که باردارم
دومین عکس:

شبی که همسر جواب آزمایش ژنتیک رو گرفته بود با این باکس گل اومد خونه
جشن تعیین جنسیت پرنسسمون رو دو تایی گرفتیم
عکس سوم:

عکس کادوهایی که همسر برای اولین روز دختر پرنسس جون خریده بود
البته عروسک رو یه روز قبل روز دختر که رفته بودم عکاسی به دخترم هدیه دادن بودن
مامان قربون لباسای کوچولو و خوشگلش بشه

خدایا شکرت....
سلام دوستای خوبم
امروز رسیدیم به نیمه ی راه
امروز ۲۰ هفته تمام شدیم از ۴۰ هفته ی بارداری
۲۰ هفته دیگه مونده تا زایمان البته من که روش انتخاب زایمانم سزارینه انشالله چند روز زودتر نی نی جون میاد بغلم.
از پنجشنبه دیگه میرم سرکار البته این مدت چندبار هم رفته بودم اما الان دیگه کاری رو رد نمیکنم و اگه از آتلیه ها زنگ بزنن میرم
پنجشنبه دو تا عکاسی آتلیه رفتم که یکی شون یه پسربچه بود
که واقعا عکس گرفتن ازش خیلی سخت بود ، از لوازم دکور آتلیه میترسید همش گریه میکرد
یکی شونم دو تا دختر بچه و مادر بودن که تولدیکسالگی دختر کوچیکه بود
کلا از عکاسی کودک خوشم نمیاد خیلی سخته اصلا حرف گوش نمیکنن.
جمعه با مامان ، بابا ، دانیال و همسر رفتیم جنگل فند.قلو خیلی خوش گذشت
مامان گوشت کوبیده و جوجه کباب با نون برداشته بود
بعد ناهارم آش دوغ پختیم البته همسر پخت
عصر شدیدا هوا بادی بود ، همسر قابلمه ی آش رو گذاشته بود روی زیر انداز یهو باد شدیدی اومد همسر که روی زیر انداز دراز کشیده بود قابلمه با زیرانداز برگشت روی همسر لباسش کثیف شد
اما چون آش سرد شده بود چیزیش نشد
اینقد حرصم گرفت از اول من بهش گفتم قابلمه رو بذار روی زمین نذار روی زیراندازنذاره گوش نکرد آخرشم اینجوری شد، اصلا آدمیه که تا میتونه سعی میکنه حرفمو گوش نده و کاری که دلش میخواد رو انجام میده.
برگشتنی بردیم همسر رو پیش خانواده ش که قبل از تونل گردنه حیران نشسته بودن پیاده کردیم، منو دانیال اومدیم خونه ی ما
دانیالو بردم حموم تو حموم سر شامپو زدن موهاش گریه کرد ،زنگ زدم مامان براش لباس آورد و خواست ببرتش خونشون که دلش نمیخواست بره کلی گریه کرد و به زور رفت
الکی بهش میگم شبا میرم سرکار برو خونه حاجی بابا یا وقتی میرم خونه بابا اینا بهش میگم من دیگه باید برم سرکار که دنبالم راه نیفته و گریه نکنه
اون روز بهم میگفت چرا دروغ میگی شبا که سرکار نمیرن میگفت چشمات یه برق خاصی داره داری دروغ میگی 
به خودم باشه نگهش میدارم اما پدرو مادرش راضی نیستن بیاد خونه ی ما بمونه حتی مامان اومدن دانیال به خونه مارو ازشون پنهون میکنه، خواهرم آدم خاصیه واقعا نمیفهمم هدفش از این کار چیه
شنبه بعد ازظهر با مامان ، بابا و دانیال رفتیم خونه آبجی اینا
سر راه من برای خودم بلوز حاملگی خریدم ، چند روز بود با همسر میرفتیم بخریمش اما همش بسته بود
از این تی شرتا که نی نی از توی شکم مادرش انگار داره بیرونو نگاه میکنه ، همیشه دلم میخواست حامله شدم از این بلوزا بخرم
رفتیم خونه ابجی اینا از حیاطشون آلبالو چیدیم ، برامون عصرانه آماده کرده بود خوردیم ، حدود ساعت ۹ بلند شدیم
به بابا گفتم منو نزدیک مغازه ی همسر پیاده کنه ، یکمپیشش بودم برگشتیم خونه
یکشنبه عکاسی عروس تو باغ و آتلیه داشتم ،
عروس خیلی گشنه اش بود بهش دو تا شکلات دادم بخوره
داماد رفت از ماشین ۳ تا آبمیوه رانی هلو آورد
بعد عکاسی برگشتم خونه مامان اینا رانی خودمو دادم به دانیال، سولماز و آوینا هم اونجا بودن
سولماز همش برای طرفداری از آوینا سر دانیال عصبانی میشد منم خیلی ناراحت میشدم.
سولماز تنها کسیه که من امکان نداره بچه مو یکساعت پیشش بذارم چون میدونم احتمال اینکه دخترمو کتک بزنه یا عصبانی بشه روش خیلی زیاده ، چون دیدم که مهسا خواهرزادهی بزرگمو کتک میزد و اذیت میکرد دانیالم میزنه ، این درحالیه که من رو هیچ بچه ای عصبانی نمیشم.
شب مادروپدر دانیال اومده بودن برده بودنش تبریز
خیلی ناراحت شدم و نرفته دلم براش تنگ شد .
دوشنبه عکاسی عروس حنابندون داشتم که حدود ساعت ۷ رفتم آتلیه ، بعدش مراسم حنابندونشون تو حیاط خونشون بود که چادرکشیده بودن ، عکاس سرصحنه هم خواسته بودن که با اکیپ رفتم ، اونجا ماسک زدیم همشم اسپری ضدعفونی کننده میزدم
صاحب مراسمم اسپری بین مردم میزد
انشالله که برای هیچکس اتفاقی نیفته ، برای شام چلو برگ دادن
من خودم شام برده بودم با خودم که اگه شامو دیر دادن بخورم که حدود ساعت۱۱ خیلی گشنه ام بود خوردمش یه ربع بعد شامو اوردن که چون من سیر بودم نصف شاممو خوردم بقیه شو برداشتم آوردم برای همسر
بعد تموم شدن مراسم هم با اکیپ برگشتم خونه حدود ساعت ۱۲و نیم بود، همسر خونه نبود خونه ی پدرش بود اونم ساعت ۱و ربع برگشت خونه
تا ساعت۳ نشستیم حرف زدیم ، ظاهرا یه کارایی با پدر و عموش میخوان در مورد کارشون بکنن که تا اون وقت داشتن در موردش حرف میزدن.
یه چیزی در مورد نی نی بگم دیشب وقتی موقع عکاسی میرفتم جلوی باند چون صدا خیلی زیاد بود ، همش تکون میخورد
یکم براش نگران بودم تو دلم میگفتم نکنه از صدای زیاد ناراحته و اذیت میشه
کاش زیاداذیتش نکرده باشم.
امروزم به جبران کار زیاده دیشب فقط استراحت کردم، برای ناهار چغرتمای مرغ درست کردم ، به همسرهم گفته بودم میوه و وسایل سالاد بگیره چون این روزا زیاد یبو.ست میشم.
همسر هم ظهر با ماهی و دل مرغ گرفته بود.
بعد ازظهر خوب خوابیدم ، بیدار که شدم از اضافه ی ناهار خوردم چون طبق معمول خیلی گشنه ام بود، یکم تی وی دیدم
همسر زنگ زد گفت شب قراره با دوستاش بریم بیرون برای خوردن بستنی
سر شرطی که همسر به دوستاش باخته بود ، سر اینکه بچه یکی از دوستاشون پسره یا دختر شرط بندی کرده بودن که همسر طبق معمول باخت ،
الانم میخوام برم ظرفارو بشورم و بعد برم حموم
بعدشم آماده شم که بریم بیرون
فردا روز پرکاری دارم خدا خودش بهم کمک کنه
خدایا شکرت.....
دخترم ، عزیزدلم
هنوز زمینی نشدی اما تو این دنیا هستی و این اولین روز دخترته نازنینم
روزت مبارکه عشقم
مرسی که اومدی و منو بابا رو خوشحال کردی
دیروز رفته بودم عکاسی که اونجا اولین کادوی روز دختر رو دختر گلم گرفت ، یه عروسک خوشگل کوچولو
امروزم باباجونش ظهر با یه دسته گل و دو تا کیسه تو دستش اومد که گل و یک دست لباس صورتی خیلی خوشگل ۰ تا۳ ماهه برای پرنسسم گرفته بود و دو تا لاک صورتی و طلایی هم برای من گرفته بود
سورپرایز قشنگی بود خیلی خوشحال شدم
با گوشی نمیشه اینجا عکس گذاشت یه روز باید با لپ تاپ چند تا عکس خوشگل از دختر گلم به یادگاری اینجا بذارم.
(فعلا لینک عکس امروز رو میذارم)
خدایا برای هر لحظه ات هزاران بار شکر
+هفته نوزدهم
http://s12.picofile.com/file/8400897434/20200623_190501.jpg