سلام دوستان
خوبین؟
واقعیتش من اصلا خوب نیستم
حال روحیم داغونه ، مثل یه لیوان شکسته ام که پر از ترکه اما هنوز ازهم جدا نشدن
دوست دارم اینجا از درد ودلام و مشکلاتم بنویسم اما یه عده میان میگن پر از انرژی منفی هستی و حس بد بهمون انتقال میدی
نمیدونم چیکار کنم واقعا تنهام و شکستم هیچکسو ندارم باهاش دردول کنم خیلی خیلی تنهام
این روزا کلی بد آوردم
برای دل خودم مینویسم شاید یکم سبک بشم
کسی هم از نوشته هام خوشش نمیاد نخونه ، اینجا دفتر خاطراتمه قبلا روزای خوب زیاد داشتم اما الان ندارم هر کاری هم میکنم روزای خوب نمیان....
این روزا واقعا داغونم رابطه ام با همسر در حد صفره شبا آخر وقت عصبی و خسته میاد خونه میخوابه کوچکترین توجهی به من و بوسه نداره
چون زود دعوا میکنه از ترسم هیچی بهش نمیگم تا دعوا راه نیفته واقعا دیگه اعصاب و حوصله دعوا کردنو ندارم
از لحاظ کاری هم کلی ضرر مالی دیدم هم زیر ابمو زدن.
۱)- من همیشه یه فلاسک کوچیک دارم که در حد یک لیوان چایی میگیره ۱۰ روز پیش داشتم میرفتم سرکار اونو پرکردم گذاشتم تو کیفم ، یهو دیدم یه چیز داغ ریخت روی پام نگو فلاسک باز شده کل چایی ریخته روی گوشیم و باطری های دوربین
متاسفانه گوشیم کار نکرد بردم دادم درست کردن ، از اون روز به بعد باطری های دوربینم زود زود دشارژ میشن.
۲)- هفته ی پیش مراسم حنابندون مردانه تو خونه بودیم
من قسمت زنانه بودم اخر مراسم حدود ساعت ۱ بیکار بودیم منتظر بودیم داماد از مردانه بیاد تا براش خانواده ی عروس حنا بیارن ، دوربین و نور سر دوربینمو روی زمین گذاشته بودم نا از بالا نیفته خدای نکرده بشکنه عروس حواسش نبود یه لیوان آب روشون ریخت خداروشکر دوربین چیزیش نشد اما نورسرم خراب شد.
۳)- ۳ روز پیش باغ تالار بودیم دستگاه رونین که باهاش فیلم میگیرم شارژش کم شده بود ، روی میز با پاور بانک برای شارژ گذاشتم ، آخر مراسم عروس و داماد رفتن شام بخورن ، منم پاور بانکو جدا کردم گذاشتم رو میز رفتم برای تصویربرداری برگشتم دیدم پاور بانکم نیست هرچقدر گشتم نبود دزدیده بودن .
۴)- دیروزم تو تالار گوشی از دستم افتاد ال سی دیش شکست
الانم گوشی مامانمو امانت گرفتم
قرار شده یه ال سی دی معمولی روی گوشیم بندازن اطلاعات گوشی رو بردارم بعد یه گوشی جدید بخرم چون بعد ریختن چایی هم زیاد هنگ میکرد.
5)- امروزم فهمیدم هدفون بلوتوثی که ۲۰ روز پیش خریده بودم و از همون اول تو کیف تجهیزاتم گذاشته بودم نیست ، نمیدونم تو کدوم تالارو برنامه اونم برداشتن
ای خداااااا بسه دیگه خسته شدم.....
اینا ضررای مالی بودن که تو این ۱۰ روز حدود ۱۵ میلبون ضرر کردم ،
برای ضرر مالی ناراحت نمیشم اینکه اینقدر زحمت میکشم پول حلال در بیارم اما پولم حرام میشه برای اون ناراحت شدم ، یه بچه ی سه ساله رو در به در هر دفعه میذارم خونه خواهرکوچیکم یا مامانم ، ۶-۷ ساعت نمیبینمش ، خودم از خستگی زیاد شبا نمیتونم از درد پاشنه های پام و درد کتف دست راستم بخوابم ، دستگاه رونین خیلی سنگینه فیلمبرداری مداوم باهاش سخته
اما همه ی اینا به کنار اینکه بین همکارا زیابمو میزنن خیلی خیلی زیاد ناراحتم میکنه و عذابم میده ، یه خانمی هست که من حدود ۵ سال باهاشون کار کردم اما تازگیا که من خودم بیشتر کار میگیرم و فیلمبرداری میرم این خانم همش حسودی منو میکنه.
همون روزی که فلاسک چایی ریخت رو گوشیم این خانم برای پخش کلیپ اومد تالار منو اونجا دید که داشتم با دستگاه کرین کار میکردم ، رفته به صاحب آتلیه گفته چرا به س.میه کار میدین به ما نمیدین
(آخه ما همه مون اپراتور فیلمبرداری هستیم)
فردای اون روز اون اقا زنگزد به من گفت همه ی برنامه های اون خانم رو کنسل کردم شما بیایین برای برنامه های ما
چند روز بعدش همین آقا به من پیام دادم خانم سم.یه انتظار نداشتم بری تو برنامه های من کارت و شماره ی خودتو بدی اصلا کار خوبی نکردی
( آخه ما اپراتورها حق نداریم تو برنامه ی آتلیه دارا کارت و شماره ی خودمونو بدیم)
منم هرچقدر قسم خوردم گفتم من اینکارو نکردم قبول نکرد ،
به خدا به جون بوسه قسم من هیچوقت اینکارو نکردم و نمیکنم چون واقعا اینکار تو کار ما دزدی حساب میشه،
گفتم آخه کی این حرفو زده من چرا باید اینکارو بکنم !؟!
یه اسکرین شات فرستاد که این پیامو یکی برای من فرستاده که خانم س.میه شمارشو تو مراسم شما داد و برای عروسی دی ماه رفتیم با اون قرار داد بستیم
کاملا یه پیام فیک بود به اون آقا هم گفتم اگه با من قرار دادبستن عکس قراردادو بفرستن ، عکس فیش واریزی بیعانه یا تماس تلفنی که با من گرفتن اسکرین بگیرن بفرستن....
فعلا همینجوری مونده از اون آقا هم خبری نیست
وضعیت رابطه ام با همسر هم در حد سلام و علیکه
نمیدونم اصلا چرا نمیخواد با من حرف بزنه شبا به بوسه شب بخیر میگه میره میخوابه انگار من اصلا نیستم
بیشتر از دوماهه باهم رابطه نداشتیم....
بلاخره که دلم خونه خیلی خیلی ناراحتم و نمیدونم چیکار کنم....
دلم میخواد چند روز مثل قبلنا میرفیتم شمال
میرفیتم جنگل و دریا
خوشحال بودیم
میگفتیم میخندیدیم اما حیف .....
ناراحتم هیچکسم ندارم باهاش حرف بزنم....
سلام دوستان خوبین؟
من امروز حالم بهتره
گفتم حالا که یکم خوبم یه پست بذارم از اهدافم در سال جدید بنویسم.
قبلنا از اینجور پستها قبل عید میذاشتم اما دیگه چند ساله دغدغه ها نمیذارن که وقت کنم بشینم همچین پستی بنویسم.
*برای سال جدید اولین هدفم آرامش بیشتر خودم و دخترم هست
هیچکس به اندازه ی دخترم برام مهم نیست قبلنا خیلیا مهم بودن اما الان میبینم همه به فکر خودشون و خانواده شون هستن ،
وقت بیشنری برای بازی و تفریح دخترم بذارم
خودم بیشتر مطالعه ی کاری و غیرکاری کنم
یه سری تجهیزات جدید برای کارم بگیرم مثل گیمبال رونین ، ست نوری ، پرده های کروماکی آتلیه ای ، تک پایه، رفلکتور و....
دستبند و انگشتر طلا برای خودم بگیرم
برای بوسه دوچرخه بخرم
برای تولدش بازم مثل دوسال گذشته طلا بگیرم
آدمای حسود و منفی رو حذف کنم
بیشتر کار کنم و بیشتر پس انداز کنم
کوهنوردی و طبیعت گردی برم ، تو این ۳ سال گذشته که اصلا نتونستم به خاطر بارداری و بوسه برم راهپیمایی انشالله بعد این بتونم برم
روابطم با همسر بهتر بشه چون واقعا خیلی ازش سرد شدم
البته دیشب برای نزدیک شدن بهش یه قدم برداشتم حدود ۳ ساله ما ازهم جدا میخوابیم و اتاقامون جداست از اول بارداری که من حالم بد شد اتاقمون رو جدا کردیم چند ماه آخر بارداری باهم بودیم بعد اومدن بوسه بازم جدا شدیم اما دیشب من بوسه رو تو سالن خوابوندم خودم رفتم تو اتاقمون با همسر خوابیدم
البته اینم بگم بوسه از ۶ ماهگی تو تخت خودش میخوابید من روی زمین تو اتاق اون میخوابیدم تا حدود ۲ سالگیش اینجوری بود ، حدود ۴ ماه بود من تو سالن میخوابیدم بوسه تو اتاق و تختش
و همسر تو اتاق خواب
یعنی هر کدوممون جدا از هم تنهایی میخوابیدیم
اما از دیشب بوسه رو آوردم سالن خودمم رفتم اتاق خواب
فاصله ی اتاق خواب ما با اتاق بوسه زیاده به خاطر همین موقعی که بیدار میشه منو صدا میکنه از اتاق خودمون صداشو نمیشنونم به خاطر همین آوردمش سالن.
انشالله که روزا از این به بعد برای همه مون بهتر و گرمتر بشه.
راستی اینجا نگفتممن یه دوربین عکاسی فیلبنرداری حرفه ای از قبل داشتم که با اون کار میکردم.
تابستان ۱۴۰۱ یه دستگاه کرین خریدم برای فیلمبرداری
قبل عید فکر کنم دی ماه بود یه دوربین حرفه ای پیشرفته تر هم خریدم که برای عکاسی
تازگیا دیگه خودم زیاد کار میگیرم به خاطر همین میخوام تجهیزاتم رو کاملتر کنم و احتمالا در آینده دیگه آتلیه بزنم.
یه پیج کاری هم زدم که نمونه کارامو اونجا میذارم
خدایا شکرت ....
سلام دوستان
عیدتون مبارکه
بهارتون پرتکرار
سال جدید برای من خوب شروع نشد چون همش در جنگ و دعوا با همسر هستیم
لحظه ی تحویل خونه ی بابا بودیم همه شادو خوشحال بهم تبریک میگفتن و روبوسی میکردن اما این الکی سرشو با بوسه گرم کرده بود حتی به منم تبریک نگفت
به بقیه هم با اکراه و مجبوری تبریک گفت
خیلی دلم شکست ، روز به روز رابطه مون بدتر میشه
خیلی خسته شدم خیلی خیلی خسته شدم
کاش شغل و درآمد ثابت و پشتوانه ی مالی داشتم طلاق میگرفتم
خیلی روزای بدی رو میگذرونم کوچکترین محبت و احترامی از همسر نمیبینم
خیلی عصبی و بداخلاقه همش سرچیزای معمولی و کوچیک عصبانی میشه
هرچقدر با ملایمت و محبت باهاش رفتار میکنم هرچقدر به حرفاش گوش میکنم که اونی باشه که اون میخواد تاثیر نداره
اصلا یک روز بدون دعوا و قهر نداریم
ای خداااااااااا خودت کمکم کن
اگه طلاق بگیرم بیچاره دخترم چی میشه ....
آینده ی اون و اینکه فرزند طلاق باشه عذابم میده
کاش وضعیتمون بهتر میشد
کاش زندگیم روزای خوب و شاد داشت....
سلام دوستان خوبین؟
امروز درست یک ماه شد که شیر بوسه رو قطع کردم
من به بوسه شیرخودمو میدادم ، این اواخر بوسه خیلی بهم وابسته شده بود وقتایی که خونه بودم صبح تا شب بهم آویزون بود شبا هم که تا صبح چندبار بیدار میشد برای شیر، منم میرفتم داخل تختش به زور خودمو جا میدادم بهش شیر میدادم.
از یه طرفی خیلی اذیت بودم از یه طرفم دلم نمی اومد شیرشو قطع کنم اما بلاخره دلمو راضی کردم کردم که این اتفاق دیر یازود باید بیفته هرچه زودتر هم بهتر
تو این ۲۲ ماه هم پر.یود نشدم به خاطر همین خیلی کمر درد داشتم ، بی حوصله و عصبی هم بودم ، بدنمم خیلی سنگین بود.
بلاخره ۴ مهر به سینه هام صبرزرد زدم بوسه از تلخیش ناراحت شد و نخورد ، اولین بار زیاد ناراحت نشد چون فکر میکرد دفعه بعد که میخوره درست شده اما عصر که خورد دید تلخه خیلی ناراحت شد.
اون روز من میخواستم برمبرای تمرین کرین سولی اومد ببردش ۲ ساعت نگهش داره تا سولی رو دید گفت آبجی می می تلخ شده خراب شده ،به شوهرخواهرم و آوبنا هم اون حرفارو گفته بود ، از تمرین برگشتم رفتم خونه ی سولی قیافه ش خیلی غمگین و ناراحت بود دلم براش سوخت برای اینکه سرش گرم بشه با سولی بردیم پاساژی که مغازه ی همسر هست یکم اونجا سرش گرم شد براش میلک شیک بادام زمینی گرفتم اما نخورد اسنپ گرفتیم برگردیم خونه تو راه می می خواست دادم دید تلخه یه قیامتی به پا کرد که نگو خیلی بدجور گریه میکرد و داد میزد عین معتادا بود، برگشتیم خونه به زور خوابید .
بلاخره تا چهار روز برنامه ی می می رو داشتیم تو خونه ، تو اون مدت خیلی اصرار و التماس میکرد که بهش شیر بدم ، دلم براش میسوخت ، نوع گریه ش عوض شده بود ، اما به خاطر خودش باید این مسیرو میرفتیم .
امروز یک ماهه که جدا شده اما هنوزم به یادشه گاها میگه بازش کن بوسش کنم گاها میگه باز کن فقط نگاه کنم و ....
خداروشکر حالش در کل خوبه ، هفته ی پیش مریض بود اما الان خوبه.
الانم خوابیده که من دارم پست میذارن چون اصلا به من گوشی نمیده ، اکثرا هم تو سرچ اینستا داره کارتون نگاه میکنه ..
خدایا شگرت...
سلام دوستان
امروز مهسا رفت دانشگاه ثبت نام کنه
رشته ی پیراپزشکی از مازندران قبول شده
خیلی از شهر ما دوره حدود ۱۵ ساعت راهه تا اونجا
از روزی که شنیدم میخواد بره بغض داشتم اما الان ۳ روزه همش دارم گریه میکنم خیلی شرایط سختی داره ، بیچاره آبجیم تنها میمونه ، خیلی به فکر دوتاشونم هستم.
مهسا وقتی به دنیا اومد من ۱۵ سالم بود از همون اول عین بچه خودم دوستش داشتم ، تو این چند روز اخیر کل زندگیشو چند بار عین فیلم تو ذهنم مرور کردم ، _
روزای بارداری ابجی که تنها تو شهرستان بود ،
_ روز به دنیا اومدن فرشته ای به اسم مهسا
_تولد یک سالگیش
_روزایی که می اومد خونمون و به زور می موند و نمیرفت خونشون ، باباشم میگفت اینقدر مهسا رو دوست دارم که دلم میخواد هرجا خوشه اونجا باشه و اجازه میداد مهسا پیش ما بمونه
شیرین زبونیاش ، خنده هاش ، مهربونیاش ، موهای فرفریش
_روز اول مدرسه رفتنش
_روزایی که میرفتم از مدرسه ی ابتدایی می آوردمش خونه مون آخه وقتی ابتدایی بود پنجشنبه ها می اومد خونه ی ما
_وقتی من ازدواج کردم و تومغازه کار میکردم مدرسه ش روبروی مغازه بود هر روز پشت پنجره منتظرش میموندم تا ببینمش
_وقتی باردار بودم باباش مریض شد ، مثل یه گل جمع تو خودش ، تیکه ی قلبم خیلی اذیت شد
وقتی زایمان کردم پدر ومادرش شیراز بودن یک هفته اومد پیشم موند ، به خاطر باباش خیلی ناراحت بود هیچی نمیخورد ، بیصدا و ارام یه گوشه مینشست فقط منتطر بود من اگه کاری داشته باشم زود اونو انجام بده ، اون روزا خیلی از دستم گرفت و خیلی کمک حالم بود
_۹ ماه بعد برادر عزیزم کرونا گرفت مهسا روزای خیلی بدی رو گذروند صبح تا شب تو بیمارستان بود خواب و خوراک نداشتن ، تو اتاق بیمارستان صندلی نبود ، بمیرم براش روی زمین سرد بیمارستان مینشست ، گاهاً هم اونجا خوابش میبرد
روزی که باباش رفت بدترین روز زندگیم بود ، صدای گریه ها و جیغهای مهسا از گوشم نمیره ،
تو این یکسال مهسابدترین روزارو گذروند
خداروشکر الان دانشگاه قبول شده باید بره دنبال سرنوشتش
اما حیف که راه دور افتاد
خیلی براش ناراحت و نگرانم
خدایا ، خدای خوب و مهربونم هر لحظه کنارش باش و تنهاش نذار
اون دختر خیلی خوش قلب و مهربونیه ، لیاقت بهترینها رو داره.
میسپرمش دست خودت....
۱۴۰۱/۷/۲۱