راستی امروز تولد مامان گلمه
براش دسر کرم کارامل ، ژله قالبی و کلوچه ی خرمایی درست کردم
موقع رفتنم براش کیک میخریم
برای کادوی تولدشم بهش مانتو دادم اما همش میگه پولتو پس میدم هم اینکه شما بهم تبریک میگین یه دنیاست دیگه کادو نمیخوام
اما منم دلم میخواد بهش حتما کادو بدم احتمالا نصف پول مانتو رو بگیرم نه همشو البته تلاشمو میکنم که ازش اصلا مول نگیرم
مامان مهربونم تولدت مبارک
خیلی دوستت دارم
سلام
این روزا خیلی از دست خودم ناراحتم
خیلی عصبی شدم
باهم دعوا میکنم
حوصله هیچکسو ندارم
از دیشب با خودم قرار گذاشتم که خودمو اصلاح کنم تا کی اینجوری قراره پیش بره
هم خودمو اذیت میکنم هم اطرافیانمو
خدایا خودت کمکم کن
سلام
خوبین؟
منم خوبم
اینقد دیر به دیر مینویسم رشته ی حرفام از دستم در میره
امروز دوم مرداد هستش روز تولد آوینا خواهرزاده ام اما امروز تولد نمیگیرن ، چون خواهر دومم که تبریزه اینجا نیست قرار اواسط مرداد بیاد اون موقع جشن بگیرن
امروز آش دندونی براش میپزن آخه دندون آویناجون تازه در اومده ، یکم تو دندون درآوردن تنبل شد ، که البته مهم نیست مهم سلامتیه بچه ست
فرداهم تولد دختر دوستمه که تالار دعوتمون کرده ، میرم چون چند وقته جایی نمیرم صبح تا شب همش تو مغازه ام از دوست و فامیل جدا شدم
چهارشنبه هم خونه جدید دخترعمه همسرجان دعوتم
شنبه هم خونه دیدنی پسرعمه همسر دعوتیم
روزا همینجور دارن میگذرن فقط از عمرمون کوتاه میکنن
این روزا چندان خوب برام نمیگذره چون شدیداً مشکل مالی داریم
هرچی حقوق میگیریم میدیم پای قرضای ماشین
قبلا گفتم دیگه ماشین نداشتیم با ماشین پدرشوهرم هرجایی میخواستیم می فتیم اما بعد اینکه رفتیم خونه جدید، رفت و آمد خیلی سخت شد برامون
که مجبور شدیم پراید صفر کیلومتر بخریم چون همسر از ماشین کهنه خوشس نمیاد
منم از پراید اصلا خوشم نمیاد اما مجبورم تحمل کنم
بعد تعطیلات عید فطر فامیلای همسر برای دیدن خونمون اومدن که خداروشکر مراسم خوب برگزار شد
خونه رو ازقبل تمیز کرده بودم ، همسر صندلی کرایه کرد
برای کارای پذیرایی میوه ، ساندویچ، شیرینی و بستنی هم با یه خانم هماهنگ کردم که دستش درد نکنه همه کارا رو خودش تنهایی انجام داد و من فقط مهمونا رو تحویل میگرفتم
آهان راستی یه اتفاق خوبم برای خودم چند روز پیش افتاد بلاخره بعد از چند ماه تمرین و تلاش بلاخره تونستیم صعود کنیم قله سبلا.ن واقعا حس خوب و شیرینی بود هرچند که خیلی سخت و طاقت فرسا بود
بیچاره اونایی که میرن اور.ست و هیما.لیا خیلی خیلی زحمت میکشن من اون روز یه گوشه کوچیک رو حس کردم.
جمعه ساعت ۳ بامداد از شهر حرکت کردیم به سمت منطفه شا.بیل ،
چون آغاز فصل صعود به سبلا.ن بود فوق العاده شلوغ بود
به طوریکه تو پارکینگ جا برای پارک ماشین نبود و بابا و همسر مجبور شدن ماشین رو ببرن تو بیراهه یه جای دور پارک کنن
اکیپمون هفت نفره بود
مامان، بابا ،پدرشوهرم ، شوهر عمه همسرم، داماد عمه همسرم ، همسرم و من
بعد پارک ماشین سوار لندرور شدیم رفتیم پناه.گاه ، یه مسیر چهل دقیقه ای طاقت فرسای خیلی بد
من مامان جلو نشسته بودیم بقیه پشت نشسته بودن
همش فک میکردم الان میریم ته دره
نفری ۱۷ تومن گرفتن که به نظرم یه کمی زیاد بود بلاخره ساعت ۶ رسیدیم پناهگاه
رفتیم سرویس و وسایلامون رو تحویل امانتداری دادیم
ساعت ۶:۱۵ شروع به صعود کردیم
اوایل مسیر شن اسکی بود یعنی چندقدم میرفتی جلو یکم سُر میخوردی عقب حالا من چون وزنم کم بود زیاد اذیت نشدم
وقتی دیدیم اکیپمون خیلی یواش یواش میان باهاشون هماهنگ کردیم که از هم جدا بشیم چون اینجوری صعودمون خیلی زمان میبرد
شوهرعمه همسر جلوتر رفت چون خیلی حرفه ای و چابک بود
بعد منو همسر از اکیپ جداشدیم
بعدشم بابا و مامان دو تایی باهم از پدرشوهرم اینا جدا شده بودن
پدرشوهرم مینسیک زانوش آسیب دیده نمیتونه طولانی مدت راه بره ، از یه طرفم داماد عمه ی همسر آمادگی بدنی نداشت ووزنشم بالا بود که بلاخره بعداز از حدود ۱/۵ ساعت پیاده روی برگشته بودن پناهگاه و منتظر ما بودن
متاسفانه من هیچ خوردنی شیرینی برای خودم برنداشتم تو مسیر بخورم ، بمب انرژی درست کرده بودم که اونم تو کیف دستی بابا بود
فقط یه بطری آب داشتیم و کمی آجیل
از گرسنگی واقعا هلاک شدم
مسیر طولانی و خیلی سخت بود
بلاخره بعد از ۵ ساعت رسیدیم به خود قله
جمعیت زیادی بود انگار نه انگار که سبلا.ن بود
اکیپ های زیادی از شهرهای مختلف اومده بودن از سمنان، گیلان، تهران، کرج ، بجنورد، کردستان ، تبریز، ارومیه و خود اردبیل حتی دو نفرم دیدم از کشور فرانسه اومده بودن
تو خود قله برای اینکه عکس بگیریم من خواستم یکمی آرایش کنم که متاسفانه وقتی در خط چشم رو باز کردم ریخت روی شلوارم که قرمز بود ، همون لحظه همسرم گفت پاشو ازت عکس بگیرم که من گفتم آماده نیستم اونم عصبانی شد و خوب از خجالت همدیگه در اومدیم و باهم قهر شدیم
و متاسفانه به زور چند تا عکس الکی از خودمون گرفتیم با اینکه دوربین حرفه ای از دوست همسر امانت گرفته بودیم و میتونستیم عکسای خوب بگیریم نگرفتیم 
همو نجوری با هم قهر یکمی از مسیر رو رو به م
پایین اومدیم منم تا محرا.ب داشی جلوتر میرفتم و گریه میکردم ، بلاخره بعد از فک کنم حدود ۲ ساعت باهم آشتی کردیم 
ولی هیچ ارزشی نداشت چون عکسامونو خراب کرده بودیم
تو مسیر برگشت بعد از یه شیب خیلی تند مامان و بابا رو دیدیم
خودمون که هیچی برای خوردن نداشتیم اونا بهمون خوراکی دادن خوردیم و یه کم انرژی گرفتیم
تو مسیر باز عکس بازی کردیم
خیلی خیلی خسته بودیم فقط دلمون میخواست برسیم پناهگاه
بلاخره ساعت ۴/۵ عصر رسیدیم پناهگاه
کفشامونو درآوردیم و یه نفس راحت کشیدیم
پدر شوهر و داماد عمه و شوهر عمه تو پناهگاه بودن
دیگه منتظر مامان و بابا بودیم تا برسن
از یه طرف راننده های لندروور اعتصاب کرده بودن که کرایه رو زیاد کنن دیگه نمی اومدن بالا قبل اعتصابشونم یه لندروور چپ کرده بود که یه اکیپ از گیلان بودن بیچاره ها ظاهرا بیشترشونم خانم بودن
بعد ساعت هفت لندروورها اومدن اما مامان و بابا هنوز نرسیده بودن
خیلی نگرانشون شدیم ، من فک میکردم خدای نکرده بلایی سرشون اومده
دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم
سر راه کوهنوردا ایستاده بودم و همش آدرس لباسای مامان و بابا رو میدادم و میگفتم اونا رو دیدین یا نه که بعضا میگفتن آره دیدن
خداروشکر بلاخره سدعت ۸/۵ عصر ا ونا هم به سلامتی رسیدن و خیالمون راحت شد
و سوار لندروور شدیم برگشتیم شا.بیل
پدرشوهرینا مسقتیم برگشتن خونه ، بیچاره همسر هم با اونا برگشت آخه اون براشون رانندگی میکرد
اما من با مامان اینا رفتم شهرستان لاری شام کباب زدیم
خیلی چسبید چون واقعا از لحاظ نیروی بدنی تحلیل رفته بودیم
برای همسر هم خریدیم آوردیم خونه خورد
همسرقبل از ما رسیده بود خونه و دوش گرفته بود منم بعد از برگشت رفتم دوش گرفتم
خداروهزار مرتبه شکر شب خیلی خوب و آرام خوابیدیم
روز بعدشم اصلا احساس ناراحتی و کوفتگی نکردیم
خدایا شکرت....
سلام به خودم
سلام به روزای خوبی که دارم و خواهم داشت
امروز روز ششم ماه رمضونه من که تا امروز به خاطر خاله پری نتونستم بگیرم ان شاله از فردا شروع میکنم
زندگی روزمره ی روتینی رو خداروشکر این روزا دارم
صبح بعد صبحانه میاییم مغازه ساعت یک ونیم میریم خونه برای ناهار و استراحت البته همسر چون روزه ست فقط استراحت میکنه یا میره دیدن دوستاش منم ناهار میخورم افطار آماده میکنم آخه شبا برای افطار میریم شورا.بیل ، ساعت چهارو نیم میریم مغازه تاساعت هشت و نیم ، برای افطار که گفتم تا الان همه پنج روزو رفتیم شورا.بیل ، بعدش یا یکم تو شهر دور دور میکنیم میریم خونه یا مستقیم میریم خونه ، من میریم به مامانم اینا سر میزنم همسر هم میره پیاده روی
قبل ماه رمضون صبح قبل صبحانه میرفت اما الان بعد افطار میره
بعد برگشتن از پیاده روی دوش میگیره ، سحری میخوره میخوابیم
این چند روز یه بار خودم فرنی پختم بقیه رو مامانم داده
یه شب با مادرشوهر و خواهرشوهرا رفتیم شوراب.یل
یه شبم با مامانم اینا رفتیم
امشبم خونه مادرشوهر افطاری دعوتیم
دلم میخواد بنویسم اما حرف زدنم نمیاد نمیدونم چرا!
سلام
یه سمیه صورت شطرنجی رو در نظر بگیرید که با چند ماه تاخیر با شرمندگی اومده خدمتتون
دوستای عزیزم اگه نگرانتون کردم ببخشید
دوستتون دارم
این پست رو میذارم اما نمیدونم دفعه بعد کی بتونم بازم بیام . بازم ببخشید
دقیقا نمیونم تا کی نوشتم اما چندتا از اتفاقات بولد ماههای اخیر رو مینویسم
دوم مرداد خواهرزاده ام آوینا جون به دنیا اومد من خیلی اصرار کردم که خواهرم سزارین زایمان کنه اما به خاطر هزینه زیاد عمل سزارین خواهرم جون خودش و بچه شو گرفت دستش و طبیعی به دنیاش آورد
هم خودش هم آوینا خیلی اذیت شدن . ۱۰ روز بعد برای آوینا جشن گرفتن . همون شبم برای شام بردنمون رستوران . خواهرشوهراش رفتار مناسبی نداشتن تو مراسم و منو خواهرام خیلی ناراحت شدیم اما متاسفانه کاری از دستمون در قبال اون رفتارا نمی اومد .
دیگه تابستون مغازه بودیم طبق روال همیشه . جنس مناسب هم نداشتیم مشتری کم بود
بلاخره پدرشوهرم خونه ویلایی رو که خالی انداخته بود مونده بود رو فروخت .
خواهرشوهر بزرگم امسال دخترشو آورد روبروی مغازه و خونه که مدرسه هست اسم نوشت . پدرشوهرمم به خاطر الناز و دخترش گفت میخوام طبقه ۴ از خونه ۴ طبقه که بدون آسانسوره رو برای شما بخرم شما برین اونجا و الناز بیاد جای شما تو این خونه بشینه . که من واقعا از ته دلم خداروشکر گفتم و خیلی خوشحال شدم که بلاخره از این خونه میرم . حاج آقا خودش خیلی خوبه اما دختراش و مادرشوهر خیلی اذیتم میکردن در جریان که هستین . از این حرف حاج آقا استقبال کردیم اما ازش خواستیم که اجازه بده خودمون بریم به اندازه پولی که در نظر گرفته خونه ببینیم . بعد از خیلی گشت و گذار در شهر و سر زدن به بنگاههای معاملات املاک و سایت دیوار بلاخره از طریق بابام که اونم تو بنگاه میشینه . از آپارتمان دیواربه دیوار خونه بابا ایناطبقه سوم از آپارتمان ۴ طبقه رو خریدیم(خداروشکر)
توش یه کم کار داشت حاج آقا لطف کرد بازم کمک کرد داخلشو دادیم درست کردن . کابینتا رو عوض کردیم چون برای یخچال دوقلو و ماشین ظرفشویی جا نداشت . رنگ کابینتا هم خیلی بدر رنگ بود . پکیج و شوفاژ نصب کردیم . پارکت نصب کردیم . درب ورودی واحدمون رو هم عوض کردیم درب ضد سرقت نصب کردیم
خیلی خونه خوبیه خودم که عاشقشم خیلی احساس آرامش میکنم اونجا . خونه مون رو به پارک هستش و پنجره آشپزخونه هم که یه در بزرگ رو به تراسه اونم رو به پارک باز میشه . صبحا موقع خوردن صبحونه از ته دلم خداروشکر میگم.
با همسری روابطمون خوبه و بیشتر ازقبل دوستش دارم .
راستی خواهرم که تبریزه اونم خداروشکر خونه خرید . پسرشم بزرگ شده فقط با شیرین کاریاش دل آدمو میبره
از ماه رمضون که مریض شدم دچار یه جور ضعف شدم و خوب نمیشم متاسفانه.
متاسفانه به خاطر میگرنم بدنم دچار یه سری تحولات شده و نمیتونم قرص های هورمونی مصرف کنم . که البته این آلرژی رو خودم کشف کردم .
ماه قبل یه بار قرص اورژانسی مصرف کردم که پشت بند اون با فاصله یک هفته ای سه بار پ.ریو.د شدم . رفتم دکتر بهم قرص ال.دی داد برای تنظیم پ.ریود که با مصرف اون قرصا مردم و زنده شدم بازم رفتم دکتر مشکلمو گفتم یه قرص دیگه به جاش داد اما نفهمید من به خاطر میگرن نباید قرص هورمونی مصرف کنم . بلاخره که خودم با تحقیق و تفحص فهمیدم مشکل از کجا بوده و خداروشکر الان بهترم
تو این هیرو ویر به بادام زمینی هم آلرژی دادم با خوردن اونم کل بدنم گردالی اندازه تخم مرغ درآورده بودن که خداروشکر اونم رفع شد.
مهسا امسال کلاس دهمه و مدرسه شو عوض کرده دیگه ازجلوی مغازه رد نمیشه منم دلم براش خیلی تنگ میشه .
مادرشوهر و پدرشوهرم هفته قبل رفته بودن استانبول
حالا قراره پس فردا هم ما بریم ترکیه . یعنی 4 آذر میریم 11 آذر برمیگردیم . از تبریز با شرکت هواپیمایی تورکیش لاین میریم.
دوستون دارم
سعی میکنم زود برگردم.
راستی اینم آدرس اینستگرامم: violet1391