سلام
اونایی که هنوزم اینجا سر میزنن ازشون
ممنونم که هنوزم به یادم هستین
دوستتون دارم
تو پست قبلی تا رفتنمون به اصفهان نوشتم
پنجشنبه چ.هار آبا.ن ساعت ۹ شب حرکت کردیم به سمت اصفهان ، برای شام استانبولی پلو پخته بودم که تو راه خوردیم ، از نیمه های شب به بعد طبق معمول من خوابیدم اما همسرم تا صبح رانندگی کرد
صبح ساعت ۸:۱۵ رسیدیم ، اول محل اقامتمون که از طرف خانه کارگر رزور کرده بودیم رو پیدا کردیم تا بریم سویئت رو تحویل بگیریم که وقتی رسیدیم گفتن قبل از ساعت ۱۴ سوییت رو تحویل نمیدیم که ماهم تصمیم گرفتیم برنامه روزانمون رو شروع کنیم اول رفتیم به سمت کوه ص.فه ، تو راه آش شله قلمکار برای صبخانه خریدیم ، اولین با بود آش شله قلمکار میخوردیم چون تو شهرما اصلا این آشو نمیپزن خوشمزه بود.
بعد خوردن صبحانه دلمون میخواست بریم بالای کوه اما چون من هنوز دل درد داشتم و زیاد حالم خوب نبود بیخیال صعود شدیم و رفتیم باغ وحش ، واقعا خوش گذشت عالی بود
برای ناهار بریانی اصفهان رو خوردیم که واقعا خوشمزه بود
بعد رفتیم سویئت رو تحویل گرفتیم
سوییت خیلی تمیز و خوبی بود
کمی استراحت کردیم و خوابیدیم و شب رفتیم میدان نقش جهان
یه کم قدم زدیم و برگشتیم سویئت
کلا تو اصفهان از جی پی اس گوشی استفاده کردیم و لازم نشد از کسی آدرس بپرسیم
برای شام برگشتیم اضلفه شام شب قبلو خوردیم و خوابیدیم
صبح روز بعد بعد از خوردن صبحانه رفتیم کلیسای وانک که واقعا بوق العاده بود و فک کنم حدود سه ساعت وونجا بودیم هم خود کلیسا رو دیدبم هم موزه اش رو
بعدش رفتیم باغ پرندگان
واقعا زیبا ، دلنشین و عالی بود
بازدید کننده کم بود ماهم خیلی راحت تو باغ گشتیم و کلی عکس گرفتیم
بیشتر پرنده ها رو من برای اولین می دیدم
سلام
انسان تنبل یعنی یک عدد سمیه
شکر روزا دارن میگذرن
از تابستون به بعد ننوشتم
یعنی تنبلی در این حد
شهریور ماه چندتا عروسی دعوت بودیم
که قبلش دو تا پیراهن دادم برام دوختن ، یکی قرمزِبلندِ دنباله دار و یکی هم بژ کوتاه
عروسی دوست همسر که یاز.ده شهویور بود
رفتم آرایشگاه قبل تالارم رفتیم آتلیه عکس گرفتیم
اما چون موهام تا شونه ام بود آرایشگر خوب درست نکرد
همینکه رسیدم تالار موهام باز شدن
تا آخر تالارم موهام کلا باز شده بود
با اینکه آرایشگاه ارزونم نرفته بودم اما کارش خوب نبود، این همون آرایشگاهی بود که برای جشن عقدم رفته بودم پیشش و کارش خیلی خوب بود اون موقع
تو تالارم زیاد رقصیدم انصافاً خواهرای داماد خیلی تحویلم گرفتن اما عروس اصلا رفتار خوبی مهمونای با داماد نداشت اصلا تحویلشون نمیگرفت
با اینکه منو خوب میشناخت خونه مونم برای پاگشا دعوتش کرده بودم ، اما اصلا منو به حساب نیاورد از رفتارش ناراحت شدم اما چیکار میشه کرد هر کی یه جوره دیگه ( تازه چند روز پیش دختره برگشته به من میگه من فک کردم برای اینکه منو تو عروسی خراب کنی و حرصم بدی اون لباس سفیدت رو پوشیده بودی و ارایشگاه رفته بودبه خاطر همین ازت ناراحت شدم)
تو همون عروسی مادرشوهرم گفت ساناز( خواهرزاده ی خودش) قراره بیاد موهاشومو مِش کنه ، به من گفت تو هم بیا چند تا برای تو هم مِش در بیاره که تو رودروایستی گفتم باشه
بعد چند روز ساناز اومد موهامونو مش کرد که انصافاً مال من خیلی خوب شد، دقیقاً اونی شد که دلم میخواست
بعدش جشن نامزدی دختر خاله ام بود که اونم رفتم آرایشگاه اما فقط موهامو شینیون کردم ، آرایشمو خودم کردم ، این آرایشگره ۲۵ تومن گرفت اما کارش خیلی بهتر از قبلی بود با اینکه اون ۱۳۰ گرفته بود ازکارش راضی نبودم
نامزد دخترخاله ام قبلاً خواستگار من بود بعد که من ازدواج کردم خواستگارخواهر کوچیکه ام شد ، که خواهرمم بهش جواب منفی داد ، بعد ما پسره با دخترخاله ام دوست میشه و باهاش نامزد میکنه
بعد اینکه دخترخاله ام فهمید پسره قبلاً خواستگار من و خواهرم بوده دیگه از اون به بعد با منو خواهرم رفتار خوبی نداره ، تو عروسیشم اصلا بهمون محل نذاشت با همه رقصید به جز ما که اصلا برام مهم نیست.
بعد اون عروسی دختر دایی همسرم بود که اول حنابندونش بود یه روز بعدم عروسیش بود ، برای حنابندون لباس قرمزه رو پوشیدم که مراسم دخترخاله ام هم اونو پوشیده بودم ، آرایشم خودم کردم ، موهامم خودم صاف کردم
برای عروسیشون رفتم یه آرایشگاه خوب که تو شهر به اسم پنجه طلا معروفه اسم آرایشگاه یه چیز دیگه ست ، کارش واقعا عالی بود ، خیلی خیلی ازش راضی بودم ۱۵۰ گرفت اما کارش بیشتر می ارزید ، فقط از مژه مصنوعی ایش راضی نبودم چون یه کم چشامو اذیت میکرد
عروسی خیلی خوش گذشت ، با اینکه عروس از حسادتش تو عروسی ما با مادرش نیومده بود آخه این دختر دایی همسرم ، خودش و خانواده اش خیلی دلشون میخواست که همسرم دامادشون بشه که برخلاف علاقه ی اونا به همسرم ، همسرم اصلا از دختره خوشش نمی اومده ، در هر حال من برخلاف کاری که اونا کرده بودن خیلی به خودم رسیدم خیلی هم بهم خوش گذشت.از یه آتلیه خوب هم وقت گرفته بودم که هم عروسی دوست همسر و هم عروسی دختردایی همسر رفتیم آتلیه و عکسای خوبی گرفتیم.
اینقد دیر به دیر مینویسم که باید اتفاقات ماهانه رو بنویسم دیگه اسمش روز مره نمیشه
مهر ماه یه شب از دل درد حالم خیلی بد شد تا صبح تحمل کردم ، صبح رفتیم درمانگاه که برام آزمایش نوشتن ، دیدیم اگه همسرم با من تو درمانگاه بمونه مغازه رو باید دیر باز کنیم که همسرم رفت مغازه منم موندم تا جواب آزمایش رو با اون حال بدم بگیرم ، بعد اینکه جواب رو گرفتم بردم به دکتر نشون دادم که چون تو آزمایش خون و ادرار عفونت شدید داشتم ، بستری اورژانسی برای آپاندیسیت برام نوشتن ، منم چون اونجا تنها بودم بیرون که اومدم منشی دکتر دوست سفر مکه مون بود تا منو دید پرسید چی شده که منم زدم زیر گریه که برام عمل آماندیس ندشته و گفتن سریع باید بستری بشم ، اون آقا خیلی دلداریم داد که چیزی نیست ناراحت نباش به همسرت زنگ بزن بگو بیاد دنبالت باهم برین بیمارستان
رفتم تو حیاط بیمارستانم تا اومدن همسر گریه کردم چون خیلی میترسیدم
دیگه تو بیمارستانم سه تا دکتر متخصص معاینه ام کردم و گفتن آپاندیسته و باید عمل بشه ، از یه طرفم درد شدیدی داشتم بهم سوزنِ سِرُم رو وصل کردن و فرستادن اتاق عمل تا جراح کشیک معاینه ام کنه و آماده بشم برای عمل که خداروشکر جراح کشیک گفت فک کنم آپاندیست در حد عمل نیست بهتره بستری بشی اگه تا شب حالت خوب نشد عمل میشی که فرستادنم بخش زنان بستری شدم و بهم دارو دادن و سِرُم رو هم وصل کردم
به مامان و بابا هم زنگ زده بودیم که اونا هم با ما بودن ، مامان به عنوان همراه برای من با من موند ، دونفر دیگه هم تو اتاق بودن که با اونا دوست شدیم و از ساعت ۲ بعد ازظهر تا ساعت ۱۲ شب یک ریز حرف زدیم ، تو اون فاصله بازم برام دارو آوردن و سِرُم رو عوض کردن ، تا شب حالم خوب شد دکتر هم اومد معاینه ام کرد و دید حالم خوبه که بهش گفتم خانم بیزحمت اگه نیشه منو مرخص کنین دلم نمیخواد شب اینجا بمونم که خداخیرش بده ترخیصم کرد
بعد ازظهرم ساعت ملاقات بابای خودم و همسرم و خواهرشوهر بزرگه و مادرشوهرم اومدن عیادتم
دکتر برام نسخه نوشت که روز بعدش صبح رفتیم داروها رو گرفتیم
از یه دکتر عفونی هم وقت گرفتیم برای اینکه مشکلم حل بشه
که اونم بازم برام دارو نوشت و گفت شما آپاندیست تحریک پذیر و فعال دارین و تا زمانیکه آپاندیس رو برنداری این مشکل رو هر چند وقت یکبار خواهی داشت.
که خداروشکر حدود ده روز طول کشید که خوب شدم از اون به بعدم دل درد نگرفتم .
هج.ده مهرماه هم سالگرد فوت مادربزرگ پدریه همسرم بود که پدرشوهرم تو غذاخوری رو بروی خونه ما مراسم گرفته بودن و کل خانواده خودش ، مادرشوهر رو دعوت کرده به اضافه کل خانواده ی من و کل خانواده داماد کوچیکه شون ، خواهرشوهر بزرگم و شوهرش با خانواده شوهرش قهرن به خاطر همین از خانواده ی اونا کسی رو دعوت نکرده بودن.
آبان ماه هم با همسرجان رفتیم اص.فهان که خیلی خیلی خوش گذشت
تو پست بعدی در مورد سفرمون مینویسم
فعلا خداحافط....
سلام
روزای گرم تابستون خداروشکر داره تموم میشه و به هوای سرد نزدیک میشیم
البته اردبیل که در کل هواش خنکه اما بعضی روزا بعضا گرم میشه
جمعه هفته قبل که ۲۷ مرداد ، چهارمین سالگرد ازدواجمون بود رفتیم کوه آق.داغ در سلسله کو.ه بز.غوش
روز قبلش برای ناهار رفتیم بیرون و برای من لباس کوهنوردی- ورزشی خریدیم
کفش کوهنوردی ، گیتر، دستمال سر، کلاه نقابدارو لباس ورزشی خریدیم
یه مانتوی صورتی هم همرنگ لباسام از مغازه برداشتم
با اینکه همون شب خاله پری اومد سراغم اما از سر ذوق لباسا پاشدم رفتم کوه
خیلی اذیت شدم ،چون مسیرشم خیلی سخت بود
با پسرعمه و دوست همسرم رفتیم ، پسرای خوبی بودن خیلی خوش گذشت
شبش رفتیم کبابی تا یه کم جون بگیریم
شنبه زیاد حالمون خوب نبود چون خیلی خسته شده بودیم ، بدنمون هم خیلی کم آب شده بود
اما در کل چسبید
یکشنبه مادرشوهر گفت پول خیاط رو میدم ببریم پارچه ای که عید الناز از کربلا آورده رو بدیم بدوزه ، عوض پول خیاطی دیگه از کربلا چیزی برات نمیارم ، مهرماه قراره با الناز بره کربلا
خودم اینجوری بیشتر راضی ام ، آخه دفه قبل از کربلا چیز خاصی برام نیاورده بود - به قول خودش برای خودش و دختراش فقط دو میلیون سوغاتی خریده بود اما برای من جمعاً به ارزش صدتومن چیزی نیاورده بود ، وقتی گفت پول خیاطو میدم گفتم اینجوری حداقل یه چیزی بهم میرسه
با پدرشوهر که میخواست بره برای خونه شون کره و پنیر بخره رفتیم خیاطی ، خواهرشوهرا هم بودن که موندن تو ماشین ، با مادرشوهر رفتیم داخل خیاطی ، پارچه نشون خیاط دادیم ، مدلی که خودم انتخاب کرده بودمو بهش گفتم اونم کم و کسری پارچه که تور و پارچه ساتن بود رو قرار شد بخریم
ظهرش با همسرم رفتم پارچه رو خریدم بردم دادم به خیاط و ازش قیمت خیاطی رو پرسیدم که گفت ۲۳۰ تومن با تخفیف ، که من خیلی ناراحت شرن برای یه پیراهن کوتاه ۲۳۰ تومن زیاد بود اومدم خونه به مادرشوهر گفتم که این خیاط خیلی زیاد میگیره و من دلم نمیاد اینقد بهش پول بدم و قرار شد پارجه رو برم ازش بگیرم ببرم یه جای دیگه که بعد ازظهر بابا و مامان اومدن مغازه دنبالم و باخم رفتیم پارچه به دوست آبجیم که خیاطه دادیم به اون ، که گفت ۸۰ تومن میگیره منم دیدم خیلی کم میگیره یه پارچه قرمز مخملم داشتم که آبجیم بهم داده بود گفتم اونم برام بدوزه ،
پول خیاط رو هم پدرشوهرم داد ، دستش درد نکنه
تا اینجا قبلا نوشته بودم که الان پستش کردم
سلام
امروز سالگرد یه روز خوب تو زندگیمه
سالگرد چهارمین حنابندونمون
در مورد مراسم عقد قبل و بعدش تو همین وبلاگ و وبلاگای قبلیم نوشتم اما در مورد عروسی و حنابندون تا حالا چیزی ننوشتم
اینبار در مورد حنابندون و عروسی مینویسم
اولش قرار نبود حنابندون بگیریم چون هم هزینه اش زیاد میشد، کل هزینه حنا هم تو رسم شهر ما به عهده ی خانواده ی عروسه وهم مراسم اضافی بیخودیه به نظر من
اما متاسفانه مادرشوهر و خواهرشوهرم همش در مورد این و اون حرف میزدن که فلانی برای دخترش حنابندون گرفت فلانی نگرفت کار بدی کرد ،
مادرشوهرم میگفت من برای دخترم بهترین حنابندونو گرفته بودم
همش از من میپرسیدن تو هم مراسم میگیری که منم میگفتم نه ،
بعدها دیدم اگه مراسم نگیرم اینا تا آخر عمرم حنابندونو میکوبن تو سرم که تو فلان مراسمو نداشتی
که به همسرم گفتم بیا یه مراسم سبک بگیریم تا اینا منو بعدا اذیت نکنن
به مامان که گفتیم گفت واللا خرجم زیاد برای مراسم حنا پول نمیرسونم اما برات لباس میخرم ، منم گفتم باشه پول بقیه مراسم که خرید میوه و شیرینی ، کرایه باند و صندلی و ارایشگاه رو همسری میده
برای اینکه بعد عروسی مرخصی بیشتری داشته باشم چون هم قرار بود بریم ماهعسل هم اینکه دلم میخواست بعد عروسی بیشتر خونه باشن به خاطر همین تا ۲۴ مرداد که پنجشنبه بود رفتم سرکار ،همکارام میخندیدن میگفتن آدم اصلا باور نمیکنه فردا حنابندونته خیلی ریلکسی
از چند وقت قبلش با آبجیم رفتیم برام لباس پسندیدیم و با مامان رفتیم خریدیم
روز پنجشنبه هم با همسرم رفتیم میوه و شیرینی خریدیم ، برای صندلی و باند هم بیعانه دادیم که فردا همسر بره بیاره
تقریبا همه کارا انجام شد ، اون شب خواهرمم از تبریز اومد و قرار شد لباس و جعبه داماد رو همون شب ببریم که طبق معمول همیشه مادرشوهرم به فکر گردش و تفریح خودشه گفت من امشب میرم مهمونی بمونه فردا صبح بیارین که در اون صورت چون قرار بود صبحش من برم آرایشگاه نمیتونستم برم ، که نرفتمم
صبح جمعه برای ده صبح وقت اپیلاسیون و پاکسازی صورت داشتم که همسرم برد منو گذاشت اونجا ، قبل رفتنم آبجی ازم عکس قبل از آرایشگاه گرفت
فک کنم تا ساعت یک بعد ازظهر کارم طول کشید
آبجی ، مهسا ،فاطی و سولماز جعبه داماد رو برده بودن خونه مادرشوهر اینا و برگشته بودن
من وقتی رسیدم خونه دیدم پارکینگ خونه بابا اینا آماده کردن ، جلوی در و پنجره پرده زدن ،صندلی ها رو همسر آورده و با کمک خانواده ام چیدن
داماد بزرگمون که مدیونشم همیشه بهم لطف داشته ، پشت جایگاه عروس و داماد رو داره تزیین میکنه
منم یه کم کمک کردم بادکنک باد کردیم ، بعد مامان پول و قابلمه داد از بیرون ناهار بگیریم
رفتیم ناهار خریدیم اومدیم با هم خوردیم ، من برای ساعت ۵ وقت آرایشگاه داشتم
اون فاصله ناهار تا ساعت ۵ رو استراحت کردیم ،
عموم اینا هم از شمال اومده بودن خونه بابا اینا بودن ، زنعمو طلاهامو اینا رو دید ، تبریک نگفت
ساعت پنج با همسر رفتم آرایشگاه
دست آرایشگره خیلی کُند بود ، خیلی آهسته کار میکرد ، قرار بود من تا ساعت ۷ کاملا آماده بشم که به خاطر آهسته کاری ایشون ساعت هشتو گذشته بود که کارم تموم شد
به آرایشگر که دوست خواهرم بودهم نگفتم که مراسم حنابندون خودمه و عروسم بهش گفتم حنابندونه مردانه ی همسرم امشبه به خاطر همون اومدم آرایشگاه ، برای اینکه کمتر برام حساب کنه دروغ گفتم
که ازم ۸۰ گرفت اگه میگفتم عروسم ۲۵۰ میگرفت
بلاخره اینقد دیرم شد که نه لاک زدم نه ناخن مصنوعی گذاشتم ، خیلی بد شد، لباسمو پوشیدم دیگه وقت نشد حتی از زیرش شلوارمو دربیارم
رفتیم آتلیه ، عکسا خوب شدن،
اما متاسفانه آرایشگر همسر بیچاره رو آرایش کرده بود که خیلی اعصابم خورد شد بعد آتلیه کرم پودر تیره ای که به صورتش زده بودو پاک کردیم ، چون واقعا قیافه اش بد شده بود ، بهش تاکید کردم که روز عروسی به آرایشگره بگه هیچی رو صورتش نماله فقط سشوار بکشه
از یه طرفم طبق معمول که مادرشوعرم فقط به فکر خوشگذرانی خودشه با فامیل پدری همسری رفته بودن گردنه حیران و از اونجا رفته بودن آرایشگاه ، یعنی این بشر تو عروسی پسرشم به فکر تفریح خودش بود اصلا نگران نبود یا استرس نداشت
،
برگشتیم خونه مهمونا اومده بودن اما ما رفتیم بالا توخونه
تا همه مهمونا بیان بعد بیاییم پایین
رفتم تو خونه از آرایشم راضی نبودم ، رنگ رژمو عوض کردم ، زیر چشمم خط چشم سفید- نقره ای کشیدم
بعدش رفتیم پایین پیش مهمونا
یکم نشستیم ، همسرو همراهی کردم رفت بیرون تا با حنا بیاد
تو اون فاصله من با مهمونا رقصیدم
از مهمونا با آبمیوه ، میوه و شیرینی پذیرایی شد
فیلمبردار هم نداشتیم با هندی کم مامانم اینا هرکی که دلش خواسته بود یه کم فیلم گرفته ، مثلا یه کمی آبجیام ، خاله ام و خواهرزاده ام
بعد همسری حنا رو آورد ، اول من تنها برای همسری رقصیدم که بهم دو تا شاخه گل رز داد منم اونا رو به مادرخودم و مادرشوهر دادم، بعدش دوتایی رقصیدیم
بار سوم رقصیدنمون مامانم و خانواده خودم بهم شاباش دادن اما از طرف همسری به جز مادرشوهر که ۵۰ تومن داد هیچکس بهم شاباش نداد حتی خواهرشوهرم یه پنج تومنی بهمون نداد
بعدش بازم همسری رفت ، ما خانما هی رقصیدیم تا اینکه ساعت ۱۲ شب رو گذشته بود که بابا گفت صدای باند روی بیارین پایین تا همسایه ها اذیت نشن ، دیگه بعد اون مهمونا یواش یواش رفتن،
منو همسری ، مادرشوهر ، خواهرشوهرا رو بردیم گذاشتیم خونشون
خودمون برگشتیم خونه بابا اینا من رفتم حموم ،
مامان جونم برامون تو طبقه همکف یه اتاق کوچیک دارن رختخواب انداخته بود البته بابا اینا نفهمیدن همسری اون شب موند اونا فک کردن من تنها اونجا خوابیدم،
شبم باهم مهربون بودیم و خوابیدیم،
تو پست بعدی ماجرای روز عروسی رو میذارم
خدایا شکرت...
راستی ببخشید کامنتای پست قبلی رو تایید نکردم
ان شاله زود تایید میکنم
دوستون دارم
سلام
ظهر بخیر
الان صدای اذان داره میاد
امروز خدارشکر تا الان روز خوبی بوده برامون
یکی از دوستای همسر یه وامی قرار بود بگیره که از اون پنج تومن بده به ما تا با اون یه کمی از قرضمون به پدرشوهر رو بدیم ، که خداروشکر امروز اون پنج تومن رسید دستمون
و یه کمی از قرضامون سبک شد
مبلغ قسطشم خیلی کمه ماهی ۱۴۷ تومن ، برای ما که قسطای میلیونی میدادیم این واقعا چیزی نیست.
از صبحم ۶ تا مانتو فروختیم که برای شیفت صبح خوبه ، دیروز از صبح تا شب ۶ تا فروخته بودیم ، پریروزم ۵ تا ، واقعا وضع بازار این روزا خیلی خرابه
از دیروز شروع میکنم به روزمره نوشتن:
از دیشبش برای ناهار عدسی بار گذاشته بودم که تا صبح بپزه
صبح بیدار شدم شیر گرم کردم برای صبحونه خوردیم بعد اومدیم مغازه
فاصله خونه تا مغازه الان زیاده ، حدود ۲۰ دقیقه تو راه میمونیم برای اومدن
صبح که تا ظهر هیچی نفروختیم
موقع رفتن به خونه سبزی خوردن پاک شده آماده خریدم برای ناهار
رفتیم ناهار خوشمزه رو زدیم ، ظرفا رو شستم ، برای مغازه چای و میوه بر داشتم بخوریم ، بعد خوابیدیم تا ساعت ۴/۵ ، تا ساعت ۵ هم خومونو رسوندیم مغازه
تا شبم مغازه خلوت بود
فقط وسطا دخترخواهرشوهر اومد مغازه ، که منم رفتم خودمو با مشتری ها سرگرم کردم و بهش محل نذاشتم ، مثلا ندیدمش
خیلی فضول و خبرچینه
یعنی اصلا آفریده شده برای خبرچینی و فضولی
اصلا حرکات ، اخلاق و رفتارش به دختر بچه ۹ ساله نمیخوره