من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

خبر بد

سلام دوستان 

یه خبر بد از صبح داغونم کرده 

نمیدونم چیکار کنم

دستم به هیچ جا بند نیست

یکی از دوستان به اسم خانم نازی صالحی برام دایرکت دادن که پسرشون متاسفانه رفته

متاسفانه هیچ آدرس یا شماره ای ازشون ندارم

خیلی حالم بده

دلم آشوبه ، بغض گلومو گرفته ، دستم به هیچ کاری نمیره

کاش یه خبر خوش ازشون بهم برسه

خواهش میکنم دعا کنین که اتفاق بدی نیفتاده باشه

روزهای پر از استرس

سلام دوستان

ببخشید نتونستم به قولم عمل کنم خواهرم و خواهرزاده ام پنجشنبه یهویی اومدن ار.دبیل

تا شب خونه بابا بودیم 

دو تا آبجی اولی رفتن میکرونیدیلینگ ،  اگه از نتیجه راضی باشن منم میرم انجامش میدم

تا اومدن ابجیا از کلینیک منو مامان برای شام کتلت و پلو پختیم

جمعه قبل از ظهر منو مامان و بابا، همسر و دانیال رفتیم سر.عین 

آبجیا نیومدن ، دکتر گفته بود سه روز به صورتشون آب نزنن

اتفاقا منم حدود یک هفته بود کمر درد شدیدی داشتم ، حتی چسب کمرم استفاده کردم ، دیگه میخواستم برم سر.عین ببینم آبگرم افاقه میکنه یا نه ! که خداروشکر کمر دردم همون آب موند و راحت شدم از دستش ، انگاری معجزه کرد برام.

بعد ازظهر خواهر برگشت تبریز پسرش باهاش نرفت

ساعت ۷ شب دانیال روی مبل خوابش برد که با مامان بردیم تو اتاق خوابوندیمش ، منم برگشتم خونه خودمون

از ساعت ۹ شب خوابیدم ، خیلی خسته بودم

شنبه صبح به مامان زنگ زدم گفت دانیال دیشب خیلی گریه کرد ، مامانشو میخواست به خلطر همین میخواییم ببریمش تبریز

جمعه به خاطر وضعیت پیش اومده ی کشور با مامان تصمیم گرفتیم پولای نقدکه پس انداز شخصی مونه رو دلار بخریم ، صبح رفتم صرافی فروش نداشتن و گفتن ظهر بیایین که قیمت احتمالا حدود ۱۴ تومن باشه ، همسر گفت به جای دلار طلا بخرینکه هم استفاده کنین هم همیشه کنارتونه و ترس دزدیده شدنشو ندارین، دیگه به مامان گفتم که اونم گفت باشه پس بیا بریم از تبریز بگیریم

اجرت طلا تو تبریز خیلی پایینه ، طلای بدون اجرت هم دارن

بلاخره بعد مغازه رفتیم خونه مامان ناهار خوردیم ، مامان پول داد ناهار خریدیم ، وسایلمونو جمع کردیم رفتیم تبریز

وضعیت جاده خیلی خراب بود ، مسیر ۲ونیم ساعته رو ۴ونیم ساعته رفتیم

آبجی برای شام پیچاق.قیمه و شیشلیک.گوسفندی با پلو درست کرده بود

یکشنبه صبح با مامان دوتایی با اسنپ رفتیم بازار طلافروشان

۶ تا النگو ، یه جفت گوشواره و یه آویز برلیان برای مامان خریدیم 

منم یه دونه انگشتر خریدم ، البته من ماه قبل یه دستبند کارتیر و یه زنجیر دیسکو و دلار خریده بودم ، خداروشکر قبل گرونی طلا و دلار بود.

به خاطر نامساعد بودن شرایط جوی و جاده مجبور شدیم بمونیم تبریز

دوشنبه که میشه امروز بعد صبحانه برگشتیم ار.دبیل 

چون ظهر حدود ساعت ۲ رسیدیم ، به همسر هم گفتیم اومد برای ناهار رفتیم فست.فود دو.مینو

بعدش برگشتیم خونه ، من که از وقتی رسیدم یا تی وی میبینم یا اینستاگردی میکنم

دلم برای مردم کشورم میسوزه ، خدا میدونه چی به سرمون خواهد اومد

کاش دولتمردان بیشتر به فکر مردم باشن

خدایا امیدمون فقط به خودته


روزانه نویسی

سلام دوستای گلم

حالم خوبه فقط کمرم درد میکنه و ضعف جسمی دارم 

میگن از عوارض سقطه ، نمیدونم ! امیدوارم زودتر خوب بشم

حال روحیم بد نیست ، دارم قرص فارماتون مصرف میکنم شاید این همه بیخیالی به خاطر اون باشه

از امروز یه تصمیمی گرفتم میخوام تا جایی که میتونم روزانه نویسی کنم به اضافه غذایی که اون روز میپزم رو عکس مراحل پختش رو بذارم

انشالله کم هم حواسم بیشتر پرت میشه

توکل به خدا

خدایا شکرت....

روزمره

سلام

بعضی وقتا فکر میکنم یعنی بمیرم از دست خودم راحت میشم آیا؟!!!

چند وقت پیش که جریان کور.تاژ رو داشتم

بعدش آلرژی شدید به داروهای  اطاق عمل و خوارکیها و .....

امروزم که پام پیچ خورد فکر کنم  در رفته چون هم متورم شده هم قرمز شده

ای خداااااا 

احساس میکنم یکی باهام لج افتاده


روزهای بارانی من

سلام

کارم شده فقط گریه کردن و غصه خوردن

هر ثانیه از خاطرات این دو ماه همش تو ذهنمه 

ساعت مصرف داروها و آمپولا که میرسه دلم آشوب میشه

بعضا فکر میکنم یادم رفته مصرفشون کنم میترسم و استرس میگیرم یهو یادم می افته دیگه مصرفشون نمیکنم

یادم می افته که خدا منو لایق مادر شدن ندونست 

لیاقت نداشتم مادر بشم

میخوام فراموش کنم اما نمیشه همش احساس شرمندگی میکنم از همه کسایی که این دو ماه بهشون زحمت دادم

از پدرشوهرم خجالت میکشم که اینهمه هزینه کرد ، جواب زحمتاشو ندادم

از خواهرم که ده روز رفتم خونش خوابیدم و بهش زحمت دادم

از مامانم که چون استراحت نسبی داشتم کارامو انجام میداد ، غذاهامو میپخت

از بابام که بیچاره هرروز برای زدن آمپولم سه طبقه خونه بدون آسانسور رو می اومد و اومد ، چقدر تو این مدت تو فکر بوود

چهره اش وقتی اومد بیمارستان هر لحظه جلوی چشممه ، چقدر پریشان و ناراحت بود

از همسرم........

از خواهرام که همش نگران و ناراحتشون کردم

خدایا از همه شرمنده شدم

نمیدونم تاوان کدوم کارای بدمو دارم پس میدم اما خسته شدم واقعا دیگه نمیکشم......