من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

دوشنبه 19 مرداد 1394 21:25 نظرات: 0 نظر

 سلام دوستاى گل گلی

امروز یه کوچولو سرم خلوته گفتم یه چند سطر براتون بنویسم

پست قبلی رو تا پنجشنبه نوشته بودم که قرار بود فاطی اینا بیان ، بعد تعطیل مغازه با آبجی اینا براى شام رفتیم خونه مامانم ، دانیالو دیدیم، فداش شم خیلی ناز و خوردنى شده عکسشو میذارم براتون

مامانم اینا خونه نبودن چند دقیقه قبل ما رسیده بودن ، براى شام گوشت خریده بودن که به محض رسیدن تیکه کردن وکباب آماده کردن همسرى هم پختشون ، ساعت حدود یازده شام خوردیم من که داشتم از گشنگی میمردم ، بعد شام  بساط تولد مهسا جون و جشن پنجاه و پنج روزگى دانیال رو برگزار کردیم که خوش گذشت ، ساعت حدود ٢ بود که ماشین خودمونو از خونه بابا اینا برداشتیم وبا اون برگشتیم آخه میخواستیم فرداش خودمون دوتایی بریم گردش

رسیدیم خونه خوابیدیم 

جمعه صبح همسرى ساعت ٩ بیدار شد و وسایل بیرون رو آماده کرد منم ٩:٣٠ بیدار شدم برنج شستم و وسایل آش دوغ رو برداشتم ، همسرى زودتر رفت پایین ماشین حاج آقا رو بشوره چون بهش قول داده بود ، تو راهپله حاج خانمو دیدم که گفت برادر خانمش زنگ زده گفته باهم بریم بیرون و چون حاج آقا نمیتونه رانندگی کنه باهم بریم ، ماهم که از قبل برنامه داشتیم براى بیرون رفتن ، همسرى بهش گفت ما نمیاییم ماشینم بدین پسر دایی برونه که حاج خانم ناراحت شد رفت ، همسرى هم داشت جلوى در ماشینو میشست چند دقیقه بعد حاج آقا اومد با عصبانیت گفت دارین میرین بیرون ؟ که من گفتم آره برگشت گفت ماشینم میبرین؟ گفتم نه با ماشین کهنه ى بابام میریم( آخه خانواده ی همسرى نمیدونن ما ماشین خریدیم) ، گفت پس براى چی ماشینو میشورین؟ گفتم همسرى دیروز بهتون قول داده بود ماشینو امروز بشوره که بخاطر همین میشوره ، که قیافه اش مهربون شد و گفت باشه بذارین جلوى در بمونه خودمون میخواییم بریم بیرون ،

از کار حاج خانم خیلی ناراحت شدم که حاج آقا رو فرستاده بود ماشینو ازمون بگیره انگار اگه خودش میگفت ماشینو نبرین به حرفش گوش نمیدادیم

بلاخره اول رفتیم گوشت  کباب کوبیده آماده از کبابی خریدیم بعد از شهر خارج شدیم اول رفتیم جاده ارجستان  که جایی برای نشستن پیدا نکردیم و رفتیم سرعین ُ اطراف سرعین چندتا باغ هستش رفتیم خارج از باغ کنار جاده نشستیم وبساط آش دوغ وکبابو راه انداختیم ُ اول برنجو گذاشتیم بپزه بعد کبابا رو که به سیخ کشیدم همسری پختشون البته حین پخت کباب یه آقایی اومد گفت تا کباباتون بپزه پاشین کرایه ی استفاده از باغو بدین که منم گفتم ماکه از باغ شما استفاده نمیکنیم ما بیرون سیم خاردار بیرون باغ نشستیم که غر زنون رفت ولی از اونایی که رفته بودن داخل باغ کرایه گرفت  

حین خوردن ناهار آش دوغ روهم گذاشتیم بپزه که آشمون محشر خوشمزه شده بود  

به خاطر مغازه زودتر بلند شدیم وسایلمونو جمع کردیم ُ سر راهمون هم رفتیم خونه بابا به دانیال و فاطی سرزدیم برگشتیم مغازه رو باز کردیم. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد