سلام
عیدتون مبارک
خداروشکر میکنم که امسالم بهم صحت وسلامتى داد تا بتونم روزه هامو بگیرم ، ایشالا که خداى خوب ومهربونم ازم قبول کنه ،
خدایا شکرت
چهارشنبه دانیالو ختنه کردن ، وقتى رفتم دیدمش به زور جلوى خودمو نگهداشتم تا گریه نکنم ، خیلی رنگش پریده بود ، بهش دارو میدادن تا بخوابه و دردو زیاد حس نکنه ، برای افطار مامانم دعوتمون کرده بود که موقع اومدن بهمون سحرى داد آوردیم ، البته بس که افطارو زیاد خورده بودیم دیگه شام نخوردیم وبا خودمون سحرى آوردیم.
پنجشنبه:
با حاج خانوم ، حاج آقا ، سولمازو بهزاد رفتیم شور.ابیل افطار کردیم براى شام هم رفتیم کته کبابی
بعد شام حاج خانم اینا با ماشین بهزاد رفتن خونه ماهم رفتیم برای دیدن دانیال ، بعدش بلند شدیم برگشتیم خونه حاج خانم،سولماز و بهزاد برداشتیم رفتیم دور دور کردیم وتخمه خریدیم بردیم شورا.بیل خوردیم ساعت حدود ٢ بود برگشتیم خونه برای سحر هم اضافه ی غذایی رو که دیروزش مامانم داده بود رو خوردیم
جمعه:
روز آخر ماه رمضون بود من چهارتا مرغ محلی به روش اکبر جوجه پختم ، بعد اینکه تو خونه افطار کردیم( براى اینکه ذکات فطریه مون نیفته رو بابا تو خونه افطار کردیم) مرغ و پلویی رو که پخته بودم به همراه دوغ ونو شابه برداشتیم با آبجیم اینا رفتیم خونه بابام اینا همه براى شام مهمون ما بودن البته تو خونه ى بابا
شنبه:
صبح دیر از خواب بیدار شدیم و چون هوا سرد بود و بارونم می اومد همسرى مغازه رو باز نکرد
براى ناهار اضافه ى غذا های چند روز پیشو خوردیم،
بعد از ظهر شیرینى خامه اى پختم بعدش رفتیم تو شهر دور دور کردیمو بعدشم رفتیم مغازه
بعد مغازه رفتیم خونه آبجی براى شام همه مونو دعوت کرده بود
یکشنبه:
صبح که خونه بودم اما همسرى رفته بود مغازه ، فاطی اینا هم برگشتن تبریز قراره دوهفته ى دیگه بازم بیان
بعد ازظهر براى جشن عقدخوانى پسرداییه همسرى دعوت بودیم
من یه پیراهن سفید کوتاه پوشیدم و موهامم دوباره رنگساژ کردمو اتوى مو کشیدم ، اما چون از اول داماد تو مجلس بود بعدشم آقایون اومدن اصلا مانتو شلوار مو درنیاوردم سرمم باز نکردم همه زحمتام به باد رفت
راستى مراسم به جای اینکه توخونه عروس باشه تو خونه داماد بود
خانواده ى عروس خیلی جلف بودن البته تو عرف ما، چون پیش مرداى نامحرم مو هاشون باز بود با پیراهناى کوتاه مدل باز همش میرقصیدن این درحالیه که پدر داماد رئیس بزرگترین هیئت شهره و نوحه خوانه معروفیه
بعد مراسم همسر اومد دنبالم رفتیم دور دور کردیم و یه سرى هم به مادربزرگم زدیم
تو راه برگشت به خونه مادرشوهر زنگ زد گفت برادرش براى شام دعوتمون کرده ( همون برادرش که عصر عقدکنان پسرش بود)
دیگه برگشتیم خونه لباس عوض کردیمو رفتیم رستوران چون شام تو رستوران بود ، بعد شام زندایی همسر به عروس یه دونه النگو پاگشا داد
بعد شام برگشتیم خونه
دوشنبه:
حاج آقا یکشنبه شب رفت تهران هم بره دکتر هم جنس جدید بخره
دیگه ما صبح تا شب مغازه بودیم و فقط ظهر رفتیم براى ناهار
سه شنبه:
حاج آقا صبح زود رسیده بود اما جنسای جدید ساعت٧ بعد ازظهر رسیدن ، تا ساعت١١:٤٠ شب تو مغازه بودیم ، یعنى وقتى رسیدیم خونه واقعا له بودیما
چهارشنبه:
همسرى صبح زود بیدار شد حاج آقا رو برد کلینیک جراحی برای عمل لیزر پاش حدود ١٠ برگشت مغازه رو باز کرد منم براى ناهار کته گذاشتم رفتم مغازه
امروز صبح که مغازه خیلی شلوغ بود ، ساعت ٢ اومدم خونه ناهارو گرم کردم و براى خورشت هم کنس رو خورشت قیمه باز کردم ، ناهارو خوردیم همسرى رفت کلینیک براى دیدن پدرش تا ساعت ٤ اونجا بود ، برگشت مغازه رو باز کرد اما من تا الان که ساعت٥ هستش نرفتم
دوستون دارم بوس بوس
چهارشنبه 31 تیر 1394 17:03
نظرات: