من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

چند روز نوشت

 سه‌شنبه 16 تیر 1394 19:19 نظرات: 3 نظر

سلام سلام

نماز روزه هاتون قبول دوستاى گلم 

یکشنبه:

اول اینو بگم که بدجور گشنمه ، رنگ صورتمم زرد شده انگارى که مریضم ، ایشالا که خدا روزه هایی که میگیرمو قبول کنه،

تا اونجایی نوشتم که إفطار کردیم بعد إفطار سریالاى شبکه ٣و ١ رو دیدیم بعد رفتیم مسجد براى أحیا ، البته قبل اینکه مراسم تو مسجد شروع بشه با همسرى هم پیاده هم با ماشین دور دور کردیم ،  همه ی دوستاى گلم و همه مردمو دعا کردم ، ساعت تقریبا ١٢ بود که مراسم تموم شد بعدش رفتیم خونه بابا اینا که سولماز تو خونه تنها بود و مامان و بابا رفته بودن مسجد ، یکمى نشستیم اول مامان اومد بعدش بابا اومد دیگه ساعت٢ رو گذشته بود که اومدیم خونه ،

همسرى رفت صورت شو اصلاح کنه که من خوابم برده بود ، بعد اینکه همسرى بیدارم کرد سحرى خوردیم و خوابیدیم.  

راستى همسرى صبحا ساعت ١٠ مغازه رو باز میکنه اما من ساعت١٢ میرم مغازه ، قبل اینکه برم مغازه هر روز ظرفای سحرى رو میشورم و خونه رو مرتب میکنم بعد میرم مغازه، 

دوشنبه: 

براى إفطار خونه آبجیم دعوت بودیم ، ظهر آبجیم زنگ زد گفت میخوام براى إفطار به جای فرنى شله زرد بپزم ، که منم گفتم زحمت میشه هیچکدومو نپز ، و گفت که قراره مامان اینا شنبه برن تبریز دانیال  ( پسر فاطی ) رو ختنه کنن بیارن ، که منم دیدم بازم یه خرج دیگه افتادیم ، رفتم برای دانیال یه دست بلوز شلوار خونگی سایز١ خریدم ، که شب بردم آبجی اینا ببیننش گفتن خیلی کوچیکه ببر عوضش کن ، 

یه اتفاق خوب : همسرى قبلا تو بورس سهم خریدوفروش میکرد اما بعد اینکه با من ازدواج کرد وقتى من دیدم بیشتر مواقع ضرر میکنه بعضا سود دیگه نذاشتم سهم بخره وهمه ى پولشو از بورس آورد بیرون، حالا چندسال پیش یعنى قبل از من همسرى از مس. کرمان سهم خریده و فروخته بود اما چند وقت بود که از مس. کرمان نامه مى اومد که به شما حق تقدم تعلق میگیره و به علت افزایش سرمایه ى سهم مبلغ ٢٦٤٠٠٠ تومن پول هم تعلق میگیره ، که به این نامه اعتنا نمیکردیم دیروز بلاخره همسرى به شرکت مس. کرمان زنگ زد وپرسید که منظور از این نامه چیه ؟ چون من خیلی وقته سهممو فروختم ، که اونا بهش گفته بود این پول به شما تعلق میگیره و با کارت ملى و کد بورس برین پولتونو از بانک مل.ت بگیرین

که منو همسرى هم انگار که صاحب یه پول قلمبه ى میلیاردى شدیم خیلی خوشحال شدیم ، همسرى رفت از بانک پولو گرفت 

واقعا از ته قلب هر دو مون خیلی خوشحالیم که خدا لطف کرد و تو این اوضاع بی پولى و قرضو قوله این پولو برامون رسوند ، احتمالا با اون پول یکى از ربع سکه هایی که از مامان قرض کردیمو بخریم بدیم ، 

بعد از ظهر رفتیم خونه استراحت کردیم و ساعت ٥:٣٠ رفتیم مغازه تا ٨:٣٠ مغازه بودیم ، ٨:٤٠ سولماز اینا اومدن دنبالمون رفتیم خونه آبجیم،

ماشین خودمونو تو حیاط بابام اینا گذاشتیم چون نمیخواییم خانواده همسرى بدونن ماشین خریدیم

بیچاره آبجیم از صبح هلاک شده یه عالمه غذا ، آش و دسر آماده کرده بود

بعد شام هم هندونه خوردیم  و با بابام اینا برگشتیم خونه،

آبجیم براى سحری مون پیچاق قیمه داده بود که همونو خوردیم . 

سه شنبه: 

صبح حدود ۱۰:۳۰بیدار شدم ظرفا رو شستم رفتم مغازه  .  

پاهامو اپیلاسیون کردم ُ شده بودم گربه ی پشمالو خوب شد یه کوچولو به خودم رسیدم  

ظهر رفتیم لباسی که برای دانیال خریده بودمو عوض کردم دو سایز بزرگشو خریدم  . سر راه ۷ تا فطیر محلی خریدیم ۶ تا برای مادر همسری یکی هم برای خودمون  . همسری برد نونا رو داد ولی من نرفتم . اومدیم خونه استراحت کردیم ساعت ۵:۳۰هم رفتیم مغازه البته خواب مونده بودیم وهول هولکی لباس پوشیدیم پریدیم مغازه. 

تو مغازه با مشتری دعوام شد . من از دعوا وتنش خیلی بدم میاد اما متاسفانه پیش اومد دیگه . ماجرا از این قرار بود که سه تا خانم جوان بودن ؛ منظورم از خانم اینه که متاهل بودن وجلف ؛ چند تا مانتو برداشتن رفتن اتاق پرو ؛ منو فروشنده هم جلوی اتاق ایستاده بودیم ؛ یکی از اونا یه مانتوی نخی کوتاه داریم پوشید و دوستاش الکی مسخره میکردن میخندیدن اون خانمه در آورد داد به یکی دیگه وقتی اونم پوشی بازم الکی و بیخود مسخره میکردن میخدیدن خانم دومیه مانتو رو درآورد داد به خانم سومی داد که اونم بپوشه تو فاصله ای که سومی میخواست همون مانتو روبپوشه اولی یه مانتو ی دیگه پوشید بازم بیخودوبیجهت میخدیدن که من به خانم سومی گفتم ک خانم اگه این مانتو خیلی مضحک و بده چرا میپوشین و الکی میخندین؟  

که برگشت به من گفت به تو چه ؟ به تو اصلا هیچ ربطی نداره ؟ که من گفتم یعنی چی الکی لباس میپوشین مستهلک میکنین بعد میگین به توچه ؟

برگشت گفت تو اینجا فروشنده اى وبه تو ربطی نداره وکاره اى نیستى که به ما بگى نپوشین!!! منم گفتم مغازه مال خودمونه ، که یکیشون که قد کوتاه ، سبزه و لاغر بود گفت الکى میگه فروشنده ست و اینجا هـیچکاره ست ، که من رفتم همسرى رو صدا کردم گفتم این خانما قصد خرید ندارن الکى مانتو میپوشن در میارن میخندن ، که تا اومدن همسرى برگشتن به من گفتن به ما حسودیت میاد ، که من گفتم به چی شما باید حسودی کنم؟؟؟ یکیشون برگشت یه حرف نا جور گفت که همون موقع همسرى رسید واون حرف دختره رو شنیدو به منو فروشنده گفت شماها اصلا حرف نزنین بذارین برن، بعد موقع بیرون رفتن از مغازه همونو که میگفت به ماحسودیت میاد از همسرى پرسید این خانم( من ) با شما چه نسبتى دارن؟ همسرى گفت خانمم همسرم هستن ، دختره اومد جلوى من بهم گفت با شوهرت دوستم ، الان چندساله !!!!! که خداروشکر بعدش از مغازه رفتن بیرون،

افطارى خونه بودیم ، ساعت١٠:١٥ با حاج خانم و سلم از رفتیم خونه دخترخاله ى حاج خانم براى مراسم أحیا ، خیلی سرد باهم سلام وعلیک کردیم اونجا الناز وعسل رو هم دیدم با الناز سلام علیک کردم اما عسل جوابمو نداد( جغله بچه رو ببین چطور تربیت کردن) ساعت ٢ مراسم تموم شد اول دعاى مجیر روخوندن بعدش جوشن کبیر و در آخرم بک یا ا... 

برگشتیم خونه براى سحر ته چین مرغ پختم  و تاسحرم بیدار بودیم غذا خوردیم خوابیدیم.

چهارشنبه:

ساعت١١ از خواب بیدارشدم ، همسرى رفته بود مغازه ، منم که خونه بیکار بودم صورتمو پاکسازی کردم ُ صورتم خیلی نرمو وناز شد ُ همسری بعد اینکه برگشت خونه هلاک شد بس که بوسم کرد

 منم بعدازظهر رفتم مغازه ، براى سحرى  اسلامبولى پختم ، بعد إفطار رفتیم خونه بابام اینا ، موقع اومدن از حیاطشون با خودمون  توت آوردیم .

پنجشنبه:

صبح ساعت. ١٢ رفتم مغازه ، اصلا حالم خوب نبود یه جور ضعف جسمانى داشتم و خیلی گشنه ام بود ، برگشتیم خونه استراحت کردیم براى سحرى سیب زمینى پلو پختم و خورشت نذاشتم با خودم گفتم شب املت میپزم ، 

ساعت ٨:١٥ دقیقه رفتم خونه لباس پوشیدم رفتیم خونه مامان بزرگم آخه براى افطارى خونشون دعوت بودیم سه تا خاله هام با بچه هاشون بودن ودایی و زنداییم هم بودن،

خیلی خوش گذشت ،  

براى شام مرغ پلو داشتن بعد شام هم که آبجیم وعروس خاله ظرفا رو شستن ومنم تو جابه جایی و خشک کردن ظرفا کمک کردم. 

بعدش هندونه خوردیم وخاله برامون برای سحری  سوپ ُ فرنی و مرغ داد که من پلو  داشتم تو خونه  ُ برگشتیم اومدیم خونه. 

جمعه: 

صبح ساعت۱۱ بیدارشدم همسری رفته بود مغازه ُ از مغازه برگشت تا ساعت۶ خوابیدیم بعد ساعت ۶:۳۰رفتیم مغازه تا ساعت  ۸:۴۰مغزه بودیم ُ بعد مغازه برگشتم خونه غذاهارو گرم کردم  گذاشتم تو سبد برای افطار رفتیم شورا.بیل ُ استثناا جمعه هوا خیلی گرم بود  

بعد افطار رفتیم خونه مامانم اینا یه کمی نشستیم بعد بلند شدیم رفتیم خونه آبجیم اینا ُ اونا هم جلوی درخونشون بودن وداشتن در نفررویی رو که برای ورودی تازه خریدن جا می انداختن 

ساعت ۱۲:۳۰برگشتیم خونه ُ برای سحری مرغ و قورمه سبزی داشتیم ُ برنج دم کردم خوردیم. 

شنبه: 

بازم ساعت حدودای ۱۱ بود که بیدار شدم ُ خونه رو مرتب کردم ساعت ۱۲ مغازه ُ  تا ساعت ۲ مغازه بودیم . 

مامان مانتو نخی تابستونی میخواست ظهر بعد مغازه براش ۴ تا مانتو بردم که یکیشو برداشت قرار بود برن تبریز فاطی ودانیال روبیارن ُ دیگه ما برگشتیم خونه استراحت کردیم و رفتیم مغازه. 

برای افطار رفتیم خونه مادرشوهر ُ البته من دلم نمیخواست برم اما همسری گفت بهتره بریم تا بعدا مادرم ازمون آتو نگیره که که شما با رفت وآمد نمیکنین و از ما فرار میکنین ُ  سولماز وشوهرش هم بودن 

زیاد باهاشون گرم وصمیمی نشدم اما به طور ضمنی باهاشون  خیلی کم حرف میزدم. 

بعد  شام بلند شدیم رفتیم خونه آبجیم اینا ُ آبجیم کیک فنجانی پخته بود که خیلی خوشمزه شده بود . 

ساعت۲ برگشتیم خونه ُ برای سحری املت با پلوی زرد پخته بودم ُ برای سحری به زور بیدار شدیم خوردیم وخوابیدیم. 

یکشنبه: 

بازم ساعت۱۱ بیدار شدم ُ خونه رو مرتب کردم ساعت ۱۲ رفتم مغازه  

به مامان اینا زنگ زدم گفتن با فاطی اینا برگشتن خونه ُ بعد افطار برای دیدنشون میرم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد