من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

من به دنبال آرامشم

روزانه نویسی

٥- روز مره

سلام 

یه روز قشنگ دیگه،

امروز با دندون درد از خواب بیدار شدم ، شبم به خاطر دندون درد خیلی اذیت شدم،

دارم دندونامو روکش میزنم ، دکتر ٢-٣ تا شو بدون عصب کشی تراش داده اونا خیلى اذیت میکنن،

گرفتارى شدم دست این دندونا،

یه شب  قبل عروسیم رفتیم شورابیل شامو اونجا بخوریم ، که موقع خوردن کباب دندون آسیاب کوچیکم ، از جلو ، اولى ، شکست یعنى از جاش کنده شد،

همه مون پکر وناراحت برگشتیم خونه ، خودم که داشتم سکته میکردم بس که ناراحت بود ، همش به فکر این بودم  فردا تو آتلیه چیکار کنم ، موقع خنده بى دندون مى افتم یا تو تالار ،.... آخه من از اونایى هستم که موقع خنده نیششون تا بناگوش بازه

بلاخره صبح ساعت ٩ با آبجیم رفتیم یه دندانپزشکى ، اونم بازاینکه سرش شلوغ بود چرن گفتم عروسم و دید خیلى ناراحتم قبول کرد روى دندونم کار کنه ، خدا حفظش کنه ، برام یه دندون تکى مصنوعى روى ریشه پیچ کرد ، خداروشکر مشکلمو حل کرد ، حدود ساعت١٢ کارم تو دندونپزشکى تموم شد، 

منظورم از تعریف این خاطره این بود مه من همیشه گرفتارم دست این دندون درد،

بلاخره ، صبح ساعت١٠ از تخت اومدم پایین اما چون حالم خوب نبود دیگه ناهار هم نذاشتم ، ساعت ١٠:٣٠  فلاکس چاى رو با یه ظرف باقلوا برداشتم رفتم مغازه ، اونجا باهمسرجان صبحانه خوردیم،  چون استامینوفن خوردم درد دندونم قطع شد،

مغازه طبق معمول خلوت بود. ، صبح فقط یه دونه فروختیم، ساعت١:٣٠ اومدیم خونه ، به محض رسیدن به خونه پیاز نگینى کردم تا باقارچ و تخم مرغ بپزم براى ناهار ،

همسرى هم دید آماده شدن ناهار طول میکشه رفت دوش بگیره ،

یه کمى آشپزخونه رو مرتب کردم ، ناهارم پختم ، بعد که همسرجان اومد حین دیدن تکرار پاستا ناهار خوردیم،

بعدش من رفتم تو اتاق به تلگرام بازى و وب خونى ، همسرجان هم اومد اونم با گوشیش بازى کندى رو چندبار کرد، 

قبل خواب بازم در خدمت همسرجان بودم،

ساعت ٤:١٥ بیدارشدیم ، من چند تیکه از کدو حلوایی رو خوردم و لوبیا چیتى خیس کردم تا براى ناهار فردا لوبیا چیتى بذارم،

بعد ٤:٣٠ رفتیم مغازه،

تو مغازه خبر خاصى نبود اما خداروشکر ٤ تا مانتو فروختیم ، بهتر از روزاى قبل بود ، 

ذکر یا رزاق آبانه جووون تاثیرگذار بود، مرسی آبانه جوووونم

ساعت ٨ اومدیم خونه پاستا رو دیدیم ، من چون دندونم درد میکرد شام نخوردم ، همسرى هم آش دوغ خورد،

مامانم حین دیدن فیلم زنگ زد گوشت کباب کوبیده از کبابى خریدیم بیایین باهم براى شام بپزیم بخوریم که من چون هم دندونم درد میکرد و هم میخواستم برم خرید قبول نکردم ، گفتم شما شامتونو بخورین ما بعد اینکه کارامون تموم شد بعد شام میاییم،

قبل رفتن بیرون بازم استامینوفن خوردم ، همسرى رفت ماشینو از حیاط آورد بیرون ، وقتى سوار ماشین شدم گفتم اول برو لوازم قنادى همونو که زنعموت آدرسشو داده بود بعد بریم براى خرید بقیه وسایل ، که آقا ناراحت شد که الان وقتشه سر همین باهم دعوامون شد ، منم گفتم منو بذار خونه مامانم هرجا میخوایی برو من دیگه نمیرم خرید،

خودش هر وقت چیزى بخواد من امکان نداره نه بگم ، میگم باشه بریم بخریم ، الان این ماه ٤-٥ بار رفتیم رستوران ، خب براى متاهلا که میخوان پول جمع کنن ٤-٥ بار زیاده ، أیار بیرون غذا خریدیم ، حالا من یه بار میگم میخوام یه چیزى بخرم هرچند که ارزون باشه آقا ناراحت میشن،،

منو برد گذاشت خونه مامانم ، سولماز اونجا بود ، چند دقیقه بعد بهروز هم اومد بابا کبابا رو تو تراس پخت براى شام خوردن ، به منم خیلى اصرار کردن بخورم اما چون ناراحت بودم میل نداشتم نخوردم ، من وقتى ناراحتم اصل نمیتونم چیزى بخورم،

تابستون که آقاى همسر با خانواده اش دعواش شد من  توى ده روز ٦ کیلو لاغر شدم ، 

اونجا مسابقه أو سس ترکیه رو نگا کردم ، ساعت١١ آقا اومدن ، دلم نمیخواست بیاد بالا اما خودش خواست بیاد ، اومد یه کمى نشست یه دونه سیب خورد بلند شدیم ، اول سولماز اینا رو بردیم  گذاشتیم  خونه شون ، ماشینشون خرابه بردن تعمیرگاه ،

بعد برگشتیم خونه ، تو راه برگشت همسرى مثلا باهام حرف میزد که بیخیال بشم اما من خیلى از دستش ناراحت بودم و باهاش حرف نزدم ،

این همه من کار  میکنم اما قدرت خرید یه چیز٢٠ تومنى رو هم ندارم چون آقا ناراحت میشن ،

شبم بدون اینکه باهاش حرف بزنم خوابیدم ، 

چارشنبه ساعت١١ صبح آپ شد،

خدایا شکرت

نظرات 5 + ارسال نظر
نیسا یکشنبه 27 دی 1394 ساعت 12:07 http://nisa.blogsky.com

سمیه جون بهت حق می دم که ناراحت بشی. منم رو این موارد خیلی حساس و زودرنجم . و وفتی هم ناراحت باشم اصلا نمی تونم چیزی بخورم. خودتو ناراحت نکن متاسفانه از این مسائل تو زندگی ها زیاد هست.

نیساجون وقتى خوب فکر میکنم میبینم خیلى خودمو اذیت میکنم اصلا در مورد هیچى بیخیال نیستم،
وقتى مادرشوهرم و خواهرشوهرامو میبینم چقد بیخیالن و فقط به فک رخت و لباسو آرایش خودشونن بهشون غبطه میخورم کاش منم مثل اونا یکم بیخیال بودم
آره متاسفانه خیلى زیاده

آبانه جمعه 25 دی 1394 ساعت 16:13

وقتی میگی بازار خرابه ناراحت میشم. انقد دعات میکنم که کاسبیتون خوب و برقرار باشه
انقدر زحمت میکشید لااقل عایدی داشته باشه

قربونت بشم عشقم ، خیلى نازنینى
لطف میکنى ، میبوسمت

ارغوان چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 19:03

وایییی سمیه میدونی من اگه دروغ نگم هر روز صفحتو چک میکردم.از شهلا هم دیگه خجالت میکشیدم بپرسم.خوشحالم برگشتی

قربونت بشم نازنینم
مرسی که به فکرم بود، فدات شم
باور کن منم چندروزه دنبال آدرست بودم ، بلاخره خداروشکر پیدات کردم

مآه تآب چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 15:29 http://mim94.blog.ir/

سلام سمیه خانوم مهربون خوبی ابجی؟
وای دندون درد اونم قبل عروسی آدم سکته اش میاد معلومه خیلی استرس کشیدی واسش !حالا خوبه دکتره کارتو راه انداخته ...دندون درد خیلی بده و حشتناکه ارتباط مستقیمی با اعصاب داره یعنی انگار دندون داره با اعصاب ادم بازی میکنه .
خب برای خریدت که همسرت موافقت نکرده شاید حوصله نداشته اون موقعه یا کار خاصی داشته اخه میدونی چیه سمیه بعضی وقتا ادم یهوی حوصله ی یه کاری نداره حتما اون موقعه تو لک بوده تو به دل نگیر و با افکار مثبت دهنتو مشغول کن ...من فکر میکنم مردها از خداشونه واسه خانوماشون خرید کنن یعنی اگه بتونن حتما این کارو میکنن و از روی عمد نیست ..ما جنس مونث هم دلمون نازکککککک
ولی اینکه ناراحت شدی حق داشتی

اسلام دوست گلم
آره خیلى اذیت شدم اون روز
کلا همیشه با دندون درد مشکل دارم ،
جزئ لاینفک زندگیمه،
نه گلم همیشه آقایون از خرج کردن براى خانما خوشحال نمیشن یا شاید در مورد من اینجوریه،
با اینکارا و رفتاراش خیلى اذیتم میکنه ،
به خودشم چندبار گفتم اینهمه که منو اذیت میکنه هیچوقت نمیبخشمش،
قربونت بشم عزیزمى

بیضا چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 14:07

عزیزم ناراحت نباش و غصه نخور این دلخوری ها زود ګذر هستن، و توی هر زنده ګی هست شاد کام باشی عزیزم

قربونت بشم بیضا جون،
اما اینجور مواقع خیلى دلم میگیره و ناراحت میشم ،
مرسی ،
ایشالا همچنین شما

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد