| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
سلام
یه روز آرام ، یه روز خوب ، یه روز قشنگ ، شنبه
درسته پنجشنبه رو بیشتر دوست دارم اما شنبه هم خوبه ، اول هفته ست ، میتونه شروع هفته ى خوب باشه،
امروز ساعت٩:٣٠ از خواب بیدار شدیم اما من تا ساعت١٠ روى تخت بودم ، عشقم زودتر از من بلند شد سماورو روشن کرد بعد رفت سرویس،
وقتى اومد بیرون من روى مبل هال نشسته بودم ، لباساشو پوشید چندتا بوسم کرد و ساعت ١٠ هم رفت مغازه رو باز کنه،
منم بعد رفتن اون رفتم سرویس ، چایی دم کردم ، قابلمه بزرگه رو که از چارشنبه توش پلو دم کرده بودم وفرصت نشده بود بشورمو ، شستم ،
بعدش صبحانه خوردم ، نون سمیه پز با ارده وچاى
ساعت ١٠:٣٥ رفتم مغازه
مغازه خیلى خلوت بود ، چند نفرى اومدنو رفتن اما هیچکس چیزى نخرید، ما هم مشغول تلگرام بازى بودیم البته بیشتر من چون عشقم بیشتر بازى کندى کراش ساگا رو میکنه
میگم خانما چقد اعتماد به نفس یا نه اعتماد به سقف دارن !!!!! یه خانمه امروز با شوهرش اومده بود سه تا مانتو برداشته بود براى پرو یه دونه سایز٣٦ یه دونه٤٠ یه دونه هم ٤٢ ، هیچکدوم سایز خودش نبود ، سایزش٤٦ بود ، وقتى هم بهشون میگى این براى شما کوچیکه ناراحت میشن ، فک میکنن خیلى ظریف و مانکن هستن ، به هرحال این مشکل روزه مره شغل ماست،
ساعت١:٢٠ دقیقه حاج آقا اومد گفت : برین ساعت ٤ بیایین مغازه رو باز کنین ، میخوام برم استخر ،
روزایی که حاج آقا میره استخر ما باید ٤ بریم مغازه ، اما روزایی که خونه ست ما ساعت٤:٣٠ میریم مغازه
به محض رسیدن به خونه از یخچال برنج برداشتم ریختم تو قابلمه کوچکتر آخه چهارشنبه شب که خانواده همسر رو براى شام دعوت کرده بودم از غذاها زیاد اضافه مونده به خاطر همین همچنان غذاى مونده میخوریم ، خورشت قیمه ى مونده رو هم با برنج گذاشتم گرم شه ،
دیشب من رفته بودم تالار براى شام به جاى مادرشوهر که پاشو عمل کرده نمیتونه جایی بره ، زندایی پدرشوهر فوت شده به خاطر همون نتونستیم سریال بسیار بسیار خوبه پاستا رو ببینیم ،
تا شروع شدن سریال غازى رو که مامانم از مادر عروس عموم خریده بود و کشته بودنش رو تمیز کرده بود داده بود بهمون رو تیکه تیکه کردم شستم گذاشتم آبش بره ، ناهارو عشقم تو بشقاب کشید ، بعد ناهار من گوشتارو تو نایلون فریزر بسته بندى کردم و همسرجان گذاشت تو فریزر، براى بردن به مغازه همسرجان چاى سبز تو فلاکس دم کرد
سریال پاستا شروع شد با دقت تمام سریالو نگاه کردیم
بعد سریال رفتیم بخوابیم که یه کم گوشی بازى کردیم ،
تقریبا ٢٠ دقیقه زمان براى استراحت داشتیم که اونم اونقد روى تخت وول خوردیم خوابمون نیومد ، ودر نتیجه بدون اینکه بخوابیم ساعت ٤ رفتیم مغازه،
بعد ازظهر هم مثل قبل از ظهر خیلى خلوت بود ، فقط یه دونه مانتو فروختیم ، یه خانمم که بیعانه براى مانتو داده بود اونم اومد مانتو روبرد دیگه هیچى،
از وقتى که هوا تاریک شد یعنى فک کنم از ساعت٦ به بعد بارون شروع شد که از ساعت٧:٣٠ تقریبا تبدیل به برف شد،
تو مغازه با همسرجان دعوامون شد تقریبا سر یه مسئله پوچ ،
آقا طبق معمول داشتن نظر میدادن که تو همین حوالی که خودمون هستیم خونه قیمت مناسب هست که من ناراحت شدم و گفتم من اگه بخوام خونه بخرم از اینجا نمیخرم براى اینکه دلم نمیخواد بازم با مادر خواهر تو (که البته اسم کوچیک مادرشو گفتم )همسایه بشم که سر این مسئله بحثمون شد بیشتر به خاطر این ناراحت شد که چرا اسم کوچیک مادرشو خالى گفتم ومن قهر کردم ورفتم ته مغازه کنار بخارى نشستم ،
آخه من بیچاره تاکى باید اینا رو تحمل کنم وقتى هم که پول جمع میکنیم میخواییم یه چیزى بخریم اونم باید با خانواده قوم یعجوج معجوج همسایه بشم، البته هنوز هیچ خبرى از خونه خریدن نیست اما در مورد آینده که حرف میزدیم دعوامون شد،
ساعت٨ مغازه روبستیم و من بدو بدو از پله ها اومدم بالا تلوزیونو روشن کردم تا پاستا رو ببینیم که خداروشکر هنوز شروع نشده بود،
لباسامو درآوردم و رفتم سرویس که پاستا شروع شد، تا ساعت٩ این سریال قشنگ رو دیدیم ،
بعد فیلم من رفتم زیر سماورو روشن کردم که براى شام نون چایی پنیر بخوریم،
بعدش رفتم از پنجره بیرونو نگا کردم یهو دلم خواست که با همسرجان آشتى کنم آخه چیزى نشده بود که قهر کرده بودم ،
رفتم تو هال رو مبل کنارش نشستم اونم بوسم کرد و آشتى کردیم،
امشب تولد بهروز ، شوهرخواهرم هم بود همسرجان گفت بهشون زنگ بزن ببین کجان تا براش کادوى تولد ببریم ، ٢-٣ هفته پیش که رفته بودیم آستارا دو سرى کارت پ . ا. س. و.ر خریدیم که قرار شد یه سرى شو براى تولد بهروز بدیم بهش،
که زنگ زدم به گوشی مامان سولماز برداشت گفت خونه مامان اینا هستن،
همسرى هم گفت ما که شام نخوردیم برنجو بردار بریم یه دونه هم مرغ بریان بخریم ببریم خونه حاجى دور هم بخوریم،
برنجو برداشتیم ، سر راه رفتیم یه دونه مرغ بریان خریدیم رفتیم خونه بابا ،
بهروز هنوز نیومده بود تا اومدن اون ما برنجم گرم کردیم با مرغ خوردیم ، سهم اونم جدا نگه داشتیم
بعد اینکه شام ما تموم شد بهروز رسید با سولماز نشستن شام خوردن،
بعد شام نشستیم مسابقه اسس تر.کیه رو دیدیم ، نیمه نهاییش شروع شده، کیک و میوه خوردیم
آقایون هم نشستن به بازى با کارتاى جدید، که حاجى هر دو داماد رو بازنده کرد و خودش برد،
بعد بازى حدود ساعت١٢ بلند شدیم ، اول سولماز اینا رو بردیم خونه شون گذاشتیم بعد برگشتیم خونه،
کار خاصی تو خونه نداشتیم به خاطر همین بازم وقتمونو با گوشی و آى پد تلف کردیم،
الانم ساعت ١:٣٠ صبحه و من دارم این پستو تایپ میکنم،
برف فک کنم ساعت٩ قطع شد اما فردا سرى صبح ابتدایی و پیش دبستانى تعطیلن
شب خوش
بوس بوس
خدایا شکرت
چه خوب که زود آشتی کردی
تولد آقا بهروزم مبارک باشه
انشالله یه خونه ی خوب تو یه جایه خوب میخری که آرامش داشته باشی
آره نداجون دلم نمیاد باهاش قهر بمونم ،


خیلى دوستش دارم بعضی مواقع بدجور حرصمو درمیاره
فدات شم مرسی
ان شااله
سلام سمیه جونم، ایام به کام
خوشحال شدم آدرس جدید دادی
پس لینکت نمیکنم، خودم میام بهت سر میزنم یواشکی
سلام دوست گلم
قربونت بشم
مرسى گلم