سلام
شرمنده که نمیتونم زود زود بنویسم
خبر خاصی هم نیست جز اینکه صبح تاشب تو مغازه ام وآخرشب خسته و هلاک میاییم خونه شام میخوریمو میخوابیم
الان چندو روزه از مامانم اینا خبر ندارم وخونشون نرفتم ؛ آخرین بار شنبه شب رفتم خونشون تا پول چکی رو که به خاطر زمین بابا بهمون داده بود رو بهش دادیم ببره بانک
که متاسفانه بازم مثل همیشه بابا ومامانم باهم دعوا کرده بودن ؛ 
بعضی وقتا فکر میکنم زندگی ما با بقیه فرق داره همه جا پدر و مادرا فکر بچه هاشونو میکنن و میترسن زندگی بچه هاشون خراب بشه اما تو زندگی ما وضعیت برعکسه چون پدر ومادر ما هیچ وقت به فکر زندگی ما نیستن همیشه هم در حال دعوا با همدیگه هستن
نمیدونم چرا زاین همه دعوا و جار وجنجال خسته نمیشن ؛ من از وقتی بچه بودم تا الان همیشه دعوای پدر ومادرمو دیدم فقط در عجبم با این همه تناقض که اینا باهم دارن چرا طلاق نمیگیرن
روزا ی گذشته عین هم تکرار شدن جز اینکه جمعه رفتیم آستارا برای مغازه مانتو وشلوار أوردیم بازم ساعت۵ مغازه رو باز کردیم ؛ روز تعطیل برای ما مفهموم نداره چون پول میگیریم باید صبح تا شبه تمام ایام هفته رو تو مغازه باشیم 
یکشنبه برای شام سوپ پخته بودم سه شب برای شام اونو خوردیم "خودم از قصد زیاد پختم تا چند روز بتونیم بخوریمش ، وقتی از مغازه برمیگردم پاهام به حدی درد میکنه که نمیتونم جلوی گاز بایستم و آشپزی کنم
راستی دختر فروشنده هم از قبل عید فطر نمیاد به حاج آقا دیگه از این به بعد هم نمیاد ظاهرا قراره یه فروشنده ی دیگه بگیرن ؛ فعلا که با اینهمه تراکم مشتری داره دهن من صاف میشه
شرمنده این پستم پراز انرژی منفی بود ،
چون یه هفته ست ننوشتم متاسفانه چیزی ام از روزای گذشته یادم نمیاد ؛ فعلا چندتا عکس میذارم بقیه رو هم سعی میکنم به زودی بذارم
عکس کیکی رو که منو همسر برای روز پدر بابا خریده بودیم
من برای روز مرد همسر چیزی نخریدم چون خودش گفت هیچی برام نخر به جاش منو ببر رستوران که رفتیم کته کبابی .آذربایجان که اتفاقا که اصلا غذاش خوب نبود
یه جمعه با بابا اینا و سولمازو بهروز رفتیم آستارا
آش دوغ لیوانی
موقع برگشت رفتیم به زمینای بابا تو روستا نگا کردیم
اینم عکس زمینای روستا
عکس بابا رو زمین خودش ؛ مثلا عکس هنری گرفتم موقع غروب
دوستون دارم بوس بوس
چهارشنبه 7 مرداد 1394 09:38
نظرات: